حتی بدتر از تیغِ جراحی

می‌نشیند کنارم و می‌گوید تصمیم بر این شده که تابستان بروم زیرِ تیغِ جراحی. می‌پرسد: «از دردی که انتظارت را می‌کشد نمی‌ترسی؟!» خیره می‌شوم به چشمانش. مهربان اما نگران است. لبخند می‌زنم و می‌گویم: «نه مادرم. ترس برای چه؟! ترس ندارد که. درد هم ندارد.» بعد هم نگاهم را به سمتِ جزوه‌ام برمی‌گردانم‌ و یک گوشه‌اش می‌نویسم درد و به معنیِ این کلمه‌ی رمزآلود فکر می‌کنم. از آن واژه‌های عجیبی ست که پا به پای آدم قد می‌کشد. یاد باد ایامِ شیرینِ کودکی که تمامِ دردهای دنیا را خلاصه در خراشیدگی‌های سرِ زانوهایمان موقعِ بالا و پایین پریدن‌های کودکانه می‌دیدیم. همینطور که ذهنم میانِ گذشته و آینده نوسان می‌کند به یادِ کوچولوهای هفت هشت ساله‌ای که حوالیِ یکی از چهارراه‌ها فال می‌فروشند می‌افتم. وقت‌هایی که مسیرم از آن‌جا می‌گذرد به سمتم می‌دوند و با شیرین‌زبانی‌هایشان مرا به یک عالم حسِ خوب و لبخند مهمان می‌کنند. محال است بگذارم دستِ خالی بروند. من از آن‌ فرشته‌های کوچولو چیزی می‌خرم که به آن اعتقادی ندارم و آن‌ها هم به من چیزی می‌فروشند که به آن اعتقادی ندارند. درد یعنی این. تیغِ جراحی که چیزی نیست...

قبول؟!

روزی روزگاری که نه من بلاگر بودم و نه بیان این بیان بود، یکی از بلاگرها که روزانه حداقل ۶۰۰ کامنت برایش ارسال می‌شد من را بخاطرِ باورهایم از وبلاگش بیرون کرد. روزی که تصمیم گرفتم واردِ دنیای وبلاگ‌نویسی بشوم با خودم عهد بستم هیچ‌وقت اجازه ندهم باورها‌ی دیگران، سلایق و علایقشان، نوعِ نگاهشان به دنیا و به طورِ کلی چیزی جز شخصیت و نحوه‌ی برخوردشان با دیگران در رفتارم با آن‌ها تاثیر بگذارد. هیچ‌ وقت نخواستم از باورهایم پتکی بسازم برای فرودآوردن بر سرِ دیگران! معتقدم آدم باید دقیقاً همان جایی باشد که دلش می‌خواهد و دقیقاً همان کاری بکنید که عطرِ بهشت زندگی‌اش را سخت در آغوش بگیرد. این که آن جای خاص کجا باشد و آن کارِ خاص‌تر چه باشد آدم به آدم فرق دارد. بیاید یکدیگر را با وجودِ همه‌ی تفاوت‌ها دوست داشته باشیم؛ ورای باورهایمان. قبول؟! :)

چه فرقی می‌کند؟!

چه فرقی می‌کند کوتاه‌قد باشم یا سروقامت؛ سفید باشم یا سبزه‌رو؛ چشمانم آبی باشد یا قهوه‌ای؛ موهایم لَخت باشد یا فرفری؛ فرزندِ اول باشم یا ته‌تغاری؛ سالم باشم یا درگیرِ بیماری؛ دهه‌ی پنجاهی باشم یا دهه‌ی هفتادی؛ پنجره‌ی اتاقم رو به کوه باز بشود یا تاریکی؛ دانشجوی رشته‌ی پزشکی باشم یا آبیاریِ گیاهانِ آبزی! شمالی باشم یا جنوبی؛ بالانشین باشم یا زاغه‌نشین؛ عاقل باشم یا دیوانه؛ آباد باشم یا ویرانه؛ مست باشم یا هوشیار؛ خواب باشم یا بیدار... چه فرقی می‌کند؟! مهم این است که گاهی هوس می‌کنم همه‌ی این ۳۲ حرفِ بازیگوش را به صف کنم تا خیالاتم به بندِ کلمات کشیده شود و شما را هم با خودم به عالمِ رویا ببرم. عالمی ورای محدودیت! به دور از لبخند‌های تصنعی؛ تهی از توهین‌های نابجا؛ سرشار از حسِ خوبِ زندگی...


+ خوشبخت کسی‌ست که شاهدش خدا باشد!

+ اگر مقبول بُوَد به ردّ خلق مردود نگردد و اگر مردود بُوَد، به قبولِ خلق مقبول نگردد.

خدا وقتی بخواهد غیرممکن می‌شود ممکن / ولی وقتی نخواهد واقعاً دیگر نخواهد شد

+ حوا نمی‌تواند دهه‌ی پنجاهی باشد وقتی مادرش متولدِ دهه‌ی شصت هست. :| :))

پشتِ یک تکه پارچه‌ی سیاه چه می‌گذرد؟!

خانه‌ی ما در محله‌ای واقع شده که از سه طرف به اندازه‌ی هفت دقیقه با کوه‌های نسبتاً مرتفع فاصله دارد. همیشه وقتی از خانه بیرون می‌روم، چند دقیقه‌ای به کوه‌های اطراف خیره می‌شوم. شکوهِ خاصی دارد. من هم که عاشقِ کوه. چند وقتِ پیش متوجهِ پارچه‌ی مشکیِ چادرمانندی جلوی یکی از غارهای کوچکِ کوهِ سمتِ چپِ خانه شدم. چند روزی گذشت تا این که مادر به نقل از آقای پاک‌بانِ مهربانِ محله گفت که در این غار پیرمردی بی‌پناه و بی‌کس زندگی می‌کند. باورش برایم سخت بود. بی‌پناهی تا این حد؟! آن غار به حدی کوچک است که حتی نمی‌توان در آن دراز کشید. کوه است دیگر. پر از مار و عقرب. شب‌ها هوا سرد و استخوان‌سوز می‌شود. روزها هم خورشید به تلافیِ شبِ قبلش گاهی چنان سوزان می‌شود که حد ندارد.

دو سه خیابان پایین‌تر، در زمینی به اندازه‌ی چهار خانه‌ی نسبتاً بزرگ، بزرگترین و مجلل‌ترین خانه‌ی شهر قرار دارد. شاید سالی فقط برای چند روز چراغِ آن خانه روشن بشود چون صاحبش ایران زندگی نمی‌کند. یک خیابان پایین‌تر از آن خانه‌ی مجللِ دیگری به چشم می‌خورد که آن هم سوت‌وکور است. خیابان به خیابان پایین‌تر که برویم خانه‌ها و آپارتمان‌های خالیِ زیادی به چشم‌ می‌خورد که هر کدام می‌توانست پناهی برای امثالِ پیرمردِ غارنشینِ ما باشد.

بهمنِ سالِ قبل اینجا آنقدر باران بارید که حداقل پنج آبشار از کوه‌های اطراف جاری شد. یکی از این آبشار‌ها دقیقاً به غارِ تنهاییِ پیرمردِ ما ختم می‌شد. این روزها به این فکر می‌کنم که شاید همه‌ی این دو ماهی که کنارِ پنجره، خیره به آسمانِ خالی از ابر از خدا باران می‌خواستم، خدا به این فکر می‌کرده که بارشِ باران، همین پناهی که به لطفِ طبیعت به پیرمرد اهدا شده را هم از او بگیرد.


+ تصویر: سادیسم


ترجیح می‌دهم فراموش‌کار به نظر برسم

با خواندنِ چند خط از چند پست، یکی می‌گوید چقدر مهربانی و دیگری می‌گوید خیلی مغروری؛ یکی می‌گوید تا به حال کتابی هم چاپ کرده‌اید و دیگری می‌گوید چرندیات می‌نویسی؛ یکی می‌گوید خیلی آرام و صبوری و دیگری می‌گوید پرخاشگری. این‌ها همه نشان از یک چیز است؛ این که با چند خط نوشته نمی‌توان نویسنده‌‌اش را شناخت. حکایتِ هر کسی از ظنِ خود شد یارِ منِ مولانای جان است. گله‌ای هم نیست. خاصیتِ دنیای مجازی همین است. اکثرِ آدم‌های دنیای مجازی از مشکلاتِ زندگیشان چیزی نمی‌نویسند. درستش هم همین است ولی این به این معنا نیست که همه چیز گل و بلبل است و این آدم‌ها در یک دنیای فانتزی، بی‌دغدغه و بی‌درد روزگار می‌گذرانند. عکس‌العملِ من در برابرِ اکثرِ آدم‌ها که با نگاهِ خودشان می‌خوانند و قضاوت می‌کنند اغلب لبخند است. فراموش‌کار نیستم ولی ترجیح می‌دهم فرامو‌ش‌کار به نظر برسم و برخوردهای بدِ دیگران را به رویشان نیاورم. از این که در ماه یک پست را به دلخوری و رفتارِ بدِ آدم‌های اینجا اختصاص بدهم بیزارم اما گاهی آدم مجبور می‌شود. مجبور می‌شود بگوید حالِ دلی را خوب نمی‌کنید حداقل غم روانه‌اش نکنید. تویی که می‌توانی لبخند به لب بنشانی چرا بغض روانه‌ی گلوی دیگران می‌کنی؟! :)

دوستت دارم‌های نامعتبر

یک خودکار برایش فرقی نمی‌کند در دستانِ من باشد یا تو. او بنده‌ی همان کسی‌ست که به فروشنده پول بدهد و بخردش. برایش فرقی نمی‌کند صاحبش چند خودکارِ دیگر داشته باشد و به بقیه‌ی خودکار‌های دارنده‌اش حسادت نمی‌کند. او خوب می‌داند آن زمان که کلِ جوهرِ وجودش کشیده شود، تاریخِ مصرفش به پایان می‌رسد و رهسپارِ نزدیک‌ترین سطلِ زباله می‌شود. با آن که همه‌ی این‌ها را می‌داند اما هیچ‌گاه از سرنوشتِ شومِ خود گله نمی‌کند چون اساساً خودکار احساس ندارد.

مشکل از آن‌جایی شروع شد که تمامِ تعهدها به چند ورق کاغذ و امضای زیرشان ختم شد. آدم‌ها هر چه می‌خواهند می‌گویند و بعد به راحتی می‌زنند زیرِ حرفشان. می‌گویند دوستت دارم؛ در دلی بلوا به پا می‌کنند؛ جهانی به ظاهر شیرین و وسوسه‌برانگیز خلق می‌کنند؛ جوهرِ وجودت را می‌کِشند و درست در حساس‌ترین لحظه‌ پرتت می‌کنند به دورترین نقطه‌ی ممکن از زندگیشان. مثلِ یک خودکار!  تو می‌مانی و احساسی مچاله‌‌شده و جهانی ویران.

دوستت دارم مسئولیت دارد. هر کلمه و جمله‌ای که به زبان ‌می‌آوریم، واو به واوش مسئولیت دارد. بهتر نیست کسی مخاطبِ این جمله قرار بگیرد که به یقین رسیده‌ایم همان تمامِ جانی‌ست که باید وجودش به وجودمان پیوندِ ابدی بخورد؟! بهتر نیست قبل از بیانِ هر کلمه‌ای به تاثیرِ شگفت‌انگیزِ واژه‌ها بر طرفِ مقابل فکر کنیم؟! بهتر نیست کمی بیشتر به احساساتِ آدم‌های اطرافمان توجه کنیم؟!


+ متاثر از چند دقیقه‌ی پایانیِ سریالِ سایه‌بان

+ بغضِ فروخورده‌ی ساراهای این دیار


یک جارو بر کوچه می‌زند یک جارو بر دلم

دوشنبه‌ها حوالیِ ساعتِ ۱۰ صبح به کوچه‌ی ما می‌رسد. من هم همین ساعت از دوشنبه‌های هفته‌هایم خانه‌ هستم و برایش چای، میوه و کیک می‌برم. حدوداً پنجاه سال سن دارد و همیشه لبخند می‌زند. چیزی که برایم جالب و البته بسیار جذاب و تامل‌برانگیز است، قانع بودن و حسِ رضایتِ عجیب و آرامش‌بخشی‌ست که در چشمانِ آقای پاکبان موج می‌زند. در گرمای طاقت‌فرسای تابستان و سرمای استخوان‌سوزِ زمستان، آشغال‌های مدعیانِ تمدن و فرهنگِ سرشار را از گوشه‌های شهر جمع می‌کند اما شاکرتر از همه‌ی پشتِ میزنشینانِ همیشه شاکی از حقوق و مزایا و پاداش‌های کلان است.

امروز هم مثلِ همیشه با صدای خش‌خشِ جارویش، چادرم را سَرم کردم و رفتم لبِ پنجره. سلام کردم و گفتم: «الان چای می‌آورم برایتان.» چند دقیقه بعد سینیِ چای و میوه را بردم. با همان لبخندِ همیشگی تشکر کرد. به خانه که برگشتم حالم بد شد. نفسم بالا نمی‌آمد. تنگیِ نفس گاهی می‌آید سراغم ولی این یکی خیلی شدید بود. جلوی چشمانم تیره و تار شد. تا مرزِ بی‌هوشی رفتم ولی یک چیزی نگذاشت زمین بخورم. یک چیزی مثلِ یک دعا. شاید دعای خیر...

یک عده‌ی معدود

من آن دختری نبودم که وقتی نه ساله شد یکسری اعتقاداتِ شیک و کادو پیچی شده را تحویلش بدهند و بگویند از این به بعد باید اینطوری زندگی کنی. هیچ وقت هیچ چیز برای من اجباری نبوده و همیشه این من بودم که برای خودم تصمیم گرفتم. از وقتی یادم می‌آید من بودم و یک رساله‌ی قطور که برای هر چیزِ ریز و درشتی ورقش می‌زدم و خط به خط می‌خواندمش تا بدانم دین دقیقاً از من چه می‌خواهد. رساله را که ورق بزنی متوجه می‌شوی اسلام با آن چیزی که می‌گویند و می‌شنوی تفاوت دارد. حتی سخت‌گیرترین مراجعِ تقلید هم مطالبی عنوان کرده‌اند که به ظاهر حرام به نظر می‌رسد در صورتی که انجامش مشکلی ندارد. آدمی نیستم که هر حرفی را قبول کنم و پای صحبتِ هر حاج‌ آقایی بنشینم. صادقانه بگویم با بسیاری از مطالبی که در مراسم‌های مذهبی عنوان می‌شود مشکلِ اساسی دارم. با سیستمِ رایج در مملکتِ عزیزمان نیز هم. این که برای عزاداری‌ها سنگِ تمام می‌گذاریم اما ولادت‌ها و اعیاد بدونِ هیچ برنامه‌ی مفرحی می‌گذرند و باید بگویم در این مورد صدا و سیما کم مقصر نیست. چرا بیشترِ مواقع پای منبرها باید ذکرِ مصیبت بشنویم؟! ائمه روزهای خوب هم داشتند. حالِ خوش هم داشتند. چند وقتِ پیش دوستی برایم کتابی خواند راجع به عشقِ میانِ حضرتِ علی و خانم فاطمه زهرا. چقدر شیرین بود و دوست‌داشتنی‌تر از هر رمانِ عاشقانه‌ای. این‌ها را نمی‌گویند در عوض تا جایی که می‌توانند از رنج‌های اواخرِ زندگیِ بانو می‌گویند طوری که انگار ایشان روزِ خوش در زندگیشان نداشتند. همین چیزهاست که مردم را از دین زده می‌کند.

یادم می‌آید آن روز را که مادر چادرِ مشکی در دستانم گذاشت و من هم گذاشتمش گوشه‌ی کمد. گذشت و گذشت و من قد کشیدم تا جایی که چادر دیگر اندازه‌ام نبود. به حجاب معتقد بودم اما چادر را دست و پا گیر و اضافی می‌دانستم. از یک جایی به بعد حس کردم با چادر حالِ بهتری دارم. این که دقیقاً از کی شروع شد را نمی‌دانم و به نظرم اهمیتی هم ندارد! مهم این است که با عشق می‌پوشمش و اجباری پشتش نبوده. از آن دست آدم‌هایی نیستم که چادری‌ها را مالکِ کلِ زمین بدانم. (صحبتِ یکی از دوستانِ بلاگر) در هر قشری هستند افرادی که با رفتارِ نامناسب باعثِ بدبینیِ سایرِ افراد نسبت به آن قشر بشوند و چادری‌ها نیز از این قضیه مستثنی نیستند. این منطقی نیست که بخاطرِ چند نفر که بنا به هر دلیلی بالاجبار چادر می‌پوشند و پشتِ چادرشان کارهای دیگر می‌کنند (!) و یا آن عده که فکر می‌کنند چون چادری هستند جایگاهشان عرشِ کبریائیِ خداست و بقیه مستحقِ جهنمند همه‌ی چادری‌ها را محکوم کنیم. خداوند همه را آزاد آفریده و هیچ بنده‌ای مجبور به انجامِ کاری نیست. پوشیدنِ چادر هم واجبِ دینی نیست. هر کس دوست دارد انتخابش می‌کند و هر کس نخواهد نمی‌کند. به کسی ربطی ندارد! هیچ کسی حق ندارد چادری ها را با الفاظی چون شکلات‌پیچ و امثالهم خطاب کند همانطور که هیچ خانمِ چادری حق ندارد به دیگر خانم‌ها توهین کند و خودش را برتر از بقیه بداند. تشخیصِ خوب یا بد بودنِ افراد با ما نیست. ما قاضی نیستیم. یادمان نرود.


× چند ماهِ پیش یک نفر آمد و گفت تو اصلاً از دین چه می‌دانی؟! تا به حال قرآن را خوانده‌ای؟! گفت تو آدمی هستی که هیچ چیز از دین نمی‌داند و اطلاعاتش در حدِ کتاب‌های دین‌وزندگیِ دورانِ دبیرستان است. آن زمان چیزی نگفتم چون وقتِ بحث کردن نداشتم اما حالا که می‌بینم عده‌ای هر چه می‌خواهند می‌گویند و به راحتی دلِ دوستانِ نسبتاً مجازی‌ام را می‌شکنند گفتم تا بدانید چشم و گوش بسته یکسری مفاهیم در قالبِ دین را نپذیرفتم. در حدِ خودم مطالعه داشته‌ام و برای باورهایم جنگیده‌ام. راحت به دست نیاوردمشان پس راحت هم از دست نمی‌دهم و تک‌تکِ آن‌ها خطِ قرمزهای زندگیِ من هستند. آدمِ بی‌اشکالی هم نیستم. زندگی‌ام پر از اشتباه است و بارها مرتکبِ خطا شده‌ام. همه‌ی ما اشکالاتی داریم چه بپذیریمشان چه ردشان کنیم. چقدر خوب‌می‌شود روزی برسد که مدام نگوییم شما چادری‌ها فلان، شما مانتویی‌ها بهمان و رفتارِ زشتِ یک عده‌ی معدود از یک گروه را به کلِ آن گروه نسبت ندهیم.

اولین قرارِ عاشقی

کوچه‌ای بس تنگ و باریک. خانه‌هایی کاه‌گلی و آدم‌هایی که بوی سادگی و مهربانی‌شان محله را پر کرده بود. لابه‌لای پیچ و خمِ کوچه، خانه‌ای نقلی با درِ آبی رنگ دیده می‌شد که مقصدِ من بود. در زدم و منتظر ماندم. چند لحظه بعد، دختر خانمی خوش‌رو، با چهره‌ای سرشار از آرامش در را گشود و با لبخند سلام کرد. گفت منتظرم بوده و با همان لحنِ مهربانانه‌اش خوش‌آمد گفت. واردِ خانه شدم. حیاطِ خانه‌شان کوچک اما پر از حسِ خوب بود. یک حوضِ آب درست وسطِ حیاط خودنمایی می‌کرد. نمی‌دانید گلدان‌های اطرافش چقدر دلربا بود. درخت‌های سر به فلک کشیده‌ی باغچه را که دیگر نگویید. همه چیز رویایی بود طوری که نظیرش را در قصه‌‌ها شنیده بودم. دختر خانمِ مهربانِ خانه مرا به یکی از اتاق‌ها راهنمایی کرد و گفت باید کمی منتظر بمانم تا حاج خانم بیایند. در آن فرصتِ کوتاهی که قبل از حضورِ حاج خانم داشتم، خوب به خاطره‌های قاب گرفته شده‌ی روی دیوار و طاقچه نگاه کردم. همانطور که خیره به عکس‌ها بودم، حاج خانم وارد شد. خانمی با قامتِ خمیده و چین و چروک‌هایی بر دست‌ها و پیشانی. من آن چین و چروک‌ها را خوب می‌شناختم. از همان‌هایی بود که یک شبه بر پیشانیِ مادربزرگم نشست. از همان‌هایی که نه بخاطرِ کهولتِ سن، که بخاطرِ شبیخونِ یک غمِ بزرگ در لحظه آدم را پیر می‌کند. کمی احوال‌پرسی کردیم. فکر نمی‌کردم تا آن حد مهربان و خوش‌برخورد باشد. ابداً احساسِ غریبی نمی‌کردم. انگار سال‌ها می‌شناختمش. با اشاره به قابِ عکسِ روی دیوار که قبل از ورودش به آن خیره شده بودم، شروع به مرورِ خاطرات کرد. از عزیزدردانه‌اش گفت؛ یکی یکدانه پسرش؛ پاره‌ی تنش. از این که چقدر مَرد بود. از این که از همان ابتدا هم آسمانی فکر می‌کرد و زمینی نبود. از غیرت و جوانمردی‌اش. از اوجِ احترامش به حضرتِ مادر. از این که بعد از رفتنِ پدر چقدر خوب نگذاشته بود مادر و خواهرهایش جای خالیِ سایه‌ی سر را احساس کنند. از روزی گفت که رضایت‌نامه آورد تا مادرش امضا کند. از روزی گفت که برای خدا رفت و در راهِ خدا جان داد. از روزی گفت که پیکرِ بی‌جانش را آوردند. دلم می‌خواست چادرم را روی صورتم بکشم و زار زار گریه کنم. برای این همه غربت. برای این همه تنهایی. برای دلِ مادری که آرزوی دامادیِ جگرگوشه‌اش بر دلش ماند. برای خانه‌ای که دیگر مَرد ندارد. برای خواهری که دیگر کسی را ندارد که داداش خطابش کند. اما مگر می‌شد؟! مگر می‌شد آن همه غرور را در چشمانِ حاج‌ خانم هنگامِ تعریفِ لحظه‌ی شنیدنِ خبرِ شهادتِ فرزندش دید و گریه کرد؟! مگر می‌شد در برابرِ لبخندِ حاج خانم و احساسِ رضایتی که در کلامش موج می‌زد اشکِ ماتم ریخت؟! نگذاشتم اشکی جاری بشود. سعی کردم من هم لبخند بزنم. نمی‌دانم چرا اما من هم احساسِ غرور می‌کردم! صحبت‌ها که تمام شد حالِ عجیبی داشتم. حالِ خوب همراه با دنیایی از شرمندگی. این که من و امثالِ من در برابرِ خمیده شدنِ قامتِ این مادرها مسئولیم. این که خون ها پشتِ آرامشِ خوابِ شبانه‌ی ما هست. در انتها من و حاج خانم عکسِ یادگاری گرفتیم تا آن لحظه برای همیشه در تاریخ بماند. هنگامِ خداحافظی، قبل از خروج از اتاق، حاج خانم مرا صدا کرد. برگشتم و به صورتش خیره شدم. همچنان نگاهش بوی مهربانی و صمیمیت می‌داد. دستِ راستم را گرفت و یک سیب درونش گذاشت. به ظرفِ میوه نیم‌نگاهی انداختم. انواعِ میوه‌ها دیده می‌شد. می‌توانست هر میوه‌ای در دستم بگذارد اما سیب... گویا حاج خانم مرا خوب می‌شناخت. :)

The Death Cure
---------------------------------------------
تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...

Designed By Erfan Powered by Bayan