دقیقاً کِی؟!

+ خیلی دوستت دارما :) [قلبِ آبی]

× واقعاً؟! [بغض]

+ نمی‌دونستی؟!

× زیاد این جمله رو ازت نشنیدم.

+ به وقتش زیاد می‌شنوی.

 

به وقتش؟! دقیقاً کِی؟! یک سالِ دیگه؟! ده سالِ دیگه؟! بیست سالِ دیگه؟! وقتی تارهای سفیدِ موهامون از چهار تا‌ شدن چهل ‌تا؟! وقتی دست‌هامون جون ندارن «محکم» بغل کنیم هم رو؟! وقتی گوش‌هامون نمی‌تونن بشنون چطوری از تهِ دل «عشق» صدا می‌کنیم هم رو؟! وقتی چشم‌هامون نمی‌تونن ببینن قابِ عکس‌های خاطراتِ مشترکِ نداشتمون رو؟! وقتی پاهامون توانِ قدم زدنِ هزار خیابون‌ِ نرفته رو نداره؟! وقتی نفس نداریم شب‌ها واسه هم مولانا بخونیم؟! وقتی باید موهای نوه‌هامون رو ببافیم در حالی که اصلاً بچه‌ای نداریم؟! وقتی دیابت و فشارخون و هزار مرضِ دیگه نمی‌‌ذاره شبِ تولدمون هله‌هوله بخوریم و یا وقتی آلزایمر نمی‌ذاره حتی اسمِ هم رو به یاد بیاریم؟! دقیقاً کِی؟!

 

 

رسالتِ سنگین

باید بگویم با این که این روزها همه چیز جورِ دیگری خوب است اما من درست مثلِ خیلی وقتِ پیش‌ها که البته «تو»یی وجود نداشت، گاهی شب‌ها کابوس می‌بینم. از همان‌هایی که وقتی شروع می‌شود می‌دانم خواب هستم و هیچ‌کدام واقعیت ندارد! برای همین از همان ابتدا دستم را روی قلبم می‌گذارم و درونِ خواب به خودم می‌گویم: «مثلِ همیشه خواب می‌بینی. می‌دانی که. باید تا آخرش بروی» و بعد هم شروع می‌کنم به فرار کردن. مثلِ همه‌ی کابوس‌های قبل! می‌دانی، جنسِ همه‌شان تعقیب و گریز است. یک بار یک گله سگ. یک بار هم یک گله انسان‌. فرقی نمی‌کند. همه به دنبالِ طعمه‌ای که نمی‌داند چرا و به کجا فرار می‌کند سخت می‌دوند. اما میانِ این کابوس‌ها و کابوس‌های خیلی وقتِ پیش‌ها فرسنگ‌ها فاصله است. این‌ها انگار رسالتِ سنگینِ معنا کردنِ عشق را بر دوش دارند.

بودنت از جنسِ به آغوش کشیدنِ روح است و نمی‌گذارد به دردِ جا مانده از زخم‌ها فکر کنم. گذاشتم مرهم کارِ خودش را بکند. دوست‌داشتنت همان مرهمی شد که ذره ذره ترمیمم کرد. بدونِ آن که خودم بفهمم! خداوند تمامِ نعمت‌هایش را یک‌جا برایت رو نمی‌کند. برای داشتنِ هر نعمتی، باید به اندازه‌ی ارزشِ آن بزرگ شد. و من به وسعتِ قلبِ مهربانت قد کشیدم. داشتنت مبارکم :)

 

 

به وقتِ اولین پاییزِ من و تو

اعتراف می‌کنم که برای احساسِ حسِ لمسِ دستانِ «تو» نذرِ چای کرده‌ام. اعتراف می‌کنم «تو» همانی هستی که کنارش حتی قرمه‌سبزی برایم خوشمزه‌ترین غذای دنیا می‌شود. راستی می‌دانی عیدِ پیشِ رو اولین عیدِ حوِّل حالَنای زندگی‌ام می‌شود؟! تو هیچ می‌دانی معجزه‌ی پاییزی حضرتِ دلبرم؟! می‌دانی صدای نفس‌هایت تا چه اندازه به جنون می‌رساندم؟! حس می‌کنی عطرِ تنت لابه‌لای شهرِ تنم را؟! دیدی برای وصالِ لب‌هایم به جهانِ بی‌نهایتِ چشم‌هایت چگونه یکی یکی کنار زدم تمامِ مدعیان را؟! می‌دانی دوم شخصِ حاضرِ تمامِ این زندگی، قهر از شکوهِ این رابطه شرم می‌کند. قسم به همین لحظه‌های مقدسِ با هم بودن، به وقتِ پاییزِ اولین سالِ با هم بودنمان، من و تو تا ابد همیشه ازلی خواهیم ماند.

 

کسی نمی‌دونه اسمش عشقه

تق تق تق

+ کیه؟!

× ...

+ لعنت به مردم‌آزار!

[چادرش را سرش کرده با چهره‌ای نیمه‌عصبانی در را باز می‌کند]

× سلام حوا خانم. عیدت مبارک :)

+ سلام

[با چشمانِ گرد نیم‌نگاهی به ساعتِ روی دیوار که شش و شش دقیقه‌ی صبح را نشان می‌دهد می‌اندازد]

چادر از سرم می‌افتد. موهایم کاملاً بهم ریخته‌ست. درست مثلِ افکارم. درست مثلِ چشمانت. حالت بینِ خوشحالی و بی‌قراری و ترس و هیجان در نوسان است. من هم میانِ تشویش و بغض و گیجی و نگرانی در نوسانم. جعبه‌ی آبی‌ رنگِ کوچولویی را مقابلِ دستانم می‌گیری و دوباره تکرار می‌کنی عیدت مبارک. زل می‌زنم به چشم‌هایت و عمقِ نگاهت برایم اینگونه ترجمه می‌شود که تو تمامِ دیشب، همه‌ی طولِ شش متریِ فرشِ اتاقت را بارها برای این لحظه قدم زده‌ای. لبخند می‌زنم و درِ جعبه را بر می‌دارم. نه انگشتر است، نه گردنبد و نه حتی دو بلیطِ هواپیما به دورترین نقطه‌ی دنیا. چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم! همین اندازه دلبرانه برایم تمامِ خودت را آورده‌ای. من دراز می‌کشم و تو لبه‌ی تخت کنارم می‌نشینی. موهایم را از روی صورتم کنار می‌زنی و کتاب را باز می‌کنی و برایم نجوا می‌کنی.

نامه‌ی اول...

 

+ عیدتون مبارک :)

 

 

اون ستاره که کنارشه هم منم

پرسید خب حالا چی درست کنیم؟! پرسیدم الویه دوست داری؟! گفت آره. سیب‌زمینی و مرغ و تخم‌مرغ رو گذاشتم آب‌پز بشن. رفتم سراغِ کمدمون و پیراهنِ چهارخونه‌ی آبی رنگش رو برداشتم و تنم کردم. آستین‌هاش رو تا آرنج تا کردم و موهام رو باز کردم. مثلِ همیشه غرقِ مطالعه‌ی فلسفه بود. خیلی آروم رفتم پشتِ سرش و دست‌هام رو گذاشتم روی چشم‌هاش. کتابش رو بست با لبخند گفت خیلی بهت میاد. اصلاً انگار واسه تو ساخته شده. منم دست‌هام رو برداشتم و با اخم گفتم واقعاً که جرزنی محمد. رفتیم سراغِ رنده و کاسه و موادِ آب‌پز شده. تخم‌مرغ‌ها با من بود سیب‌زمینی‌ها با محمد. آخ که چه دلبر شده بود توی اون حالت. یکم که گذشت یک مشت از تخم‌مرغ‌های رنده‌شده رو برداشتم پرتاب کردم وسطِ صورتش. با چشم‌های گردشده چند ثانیه‌ بهم خیره شد و بعد یک مشت از سیب‌زمینی‌های رنده‌شده برداشت و گفت حالا نوبتِ منه. جیغ کشیدم و فرار کردم. من می‌دویدم و اون دنبالم و بلند بلند می‌خندیدیم. بالاخره بهم رسید و دستش رو برد وسطِ موهام و از بالا تا پایین حرکت داد. حضرتِ عشق از تهِ دل می‌خندید و من جیغ ‌می‌کشیدم و می‌گفتم خیلی بی‌ادبی. دستم رو گرفت و برد سمتِ حیاط. اشاره کرد به آسمون و گفت اون ستاره پرنوره رو می‌بینی؟! گفتم آره اون منم. خندید و گفت اون ستاره که کنارشه هم منم که همیشه کنارتم. نشستیم روی صندلی‌های کنارِ باغچه. سرم رو گذاشتم روی شونه‌ش و دستش رو محکم توی دستم گرفتم. آروم آروم خوابم برد. یهو حس کردم یه قطره افتاد روی دستم. چشم‌هام رو باز کردم. خون بود که از دماغم روی دستم چکید. رفتم جلوی آینه. پیراهنت تنم بود اما «تو» نبودی. بدو بدو رفتم کنارِ پنجره. ستاره‌ت هم بود اما «تو» نبودی. دستم رو بردم بینِ موهام. سیب‌زمینی‌های‌ رنده‌شده‌ی توی دست‌هات هم بودند و «تو» نبودی. من، تنهایی، خستگی، بیماری و خون و خون و خون. می‌بینی محمدِ من؟! همه چی سرِ جای خودشه فقط «تو»یی که نیستی. آخه تعبیرِ رویایی هستی که دیروز برای فردا دیده بود. فردایی که دیگه نفس نمی‌کشم، همون فردایی که «تو» توش نیستی...


جنونِ عشقِ تو مرا امان نمی‌دهد

+ یک

× نه

+ دو

× نه حوا صبر کن

+ سه

× دیوانه

با سرعت شروع به دویدن می‌کنم. اصلاً زیرِ باران باید دوید. باید جیغ کشید و بلند بلند خندید و بی‌وقفه دوید. باید یک نفر باشد که پشتِ سرت بدود و تو را دیوانه خطاب کند و به تو نرسد. یک نفر مثلِ «تو» که چشمانش با عینک خواستنی‌تر باشند. مثلِ تو عاشقِ قرمه‌سبزی باشد، مثلِ تو دیوانه‌ی رنگِ سبز باشد، مثلِ تو همیشه دسته‌کلیدش را جا بگذارد، مثلِ تو لبخندش آبی باشد روی آتشِ دلِ آشوبم، مثلِ تو خوب بداند چگونه قلم را روی کاغذ بچرخاند و برقصاند و دلم را بلرزاند. یک نفر مثلِ «تو» که عطرِ سیبِ سبز داشته باشد و از جنسِ شکوفه‌های گیلاس باشد.

هر چه می‌گویی حوا صبر کن نفس کم آوردم دخترِ خوب، توجه نمی‌کنم. سرعتِ دویدنت را بیشتر می‌کنی. دستِ راستت را دراز می‌کنی و سعی می‌کنی گوشه‌ی پالتو‌ی آبی‌رنگم را بگیری. جیغ می‌کشم و می‌خندیم. باران شدیدتر می‌شود و زمین لغزنده‌تر. تو برای دومین بار دیوانه خطابم می‌کنی و نمی‌دانی ترکیبِ صدایت با صدای باران عجب موسیقیِ معرکه‌ای می‌شود. صدایی شبیه به لیز خوردن و افتادن با قطع شدنِ صدای خنده‌هایت همراه می‌شود. نه فقط من که زمان می‌ایستد. زمین می‌ایستد. قلبم می‌ایستد. چشم‌هایم را می‌بندم و برمی‌گردم. به آرامی بازشان می‌کنم و اولین قطره‌ی اشک سُر می‌خورد. دو زانو نشسته‌ای و سرت پایین است. به سمتت حرکت می‌کنم و درست رو‌به‌رویت می‌نشینم. دستم را زیرِ چانه‌ات می‌گذارم و سرت را بالا می‌آورم. دومین قطره‌ی اشک هم سُر می‌خورد. گوشه‌ی پیشانی‌ات خراش برداشته. سومین قطره‌ی اشک هم سُر می‌خورد. با دستِ چپت دستم را می‌گیری و با دستِ راستت اشک‌هایم را کنار می‌زنی و می‌پرسی: «چی شده مگه؟! آخه چرا گریه می‌کنی حوا خانم؟!» دستِ راستم را به سمتِ پیشانی‌ات می‌برم اما درست در چند میلی‌متریِ خراشیدگی متوقف می‌شوم. آهسته می‌پرسم: «خیلی درد می‌کنه عزیزم؟!» و هم‌زمان چهارمین قطره‌ی اشک هم سُر می‌خورد. دستم را پایین می‌آوری و می‌خندی و چشم به آسمان می‌دوزی. بعد از چند ثانیه می‌گویی: «ببین حوا. خدا سقفِ دنیا رو بخاطرِ تو رنگِ آبی زده. بعد تو داری گریه می‌کنی؟!» به آبیِ آسمان نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم. هیچ وقت از دیوانه‌بازی‌هایم خسته نمی‌شوی و ذره‌ای شکایت نمی‌کنی. حتی حالا که بخاطرِ من زمین خورده‌ای و پیشانی‌ات زخمی شده. این بار دست‌های من دست‌هایت را سخت به آغوش می‌کشند و من برای چندین و چندمین بار به یقین می‌رسم این دست‌ها ارزشِ دوازده سال لب نزدن به چای را داشتند. چند دقیقه که می‌گذرد بلند می‌شویم.

× یک

+ نه

× دو

+ نه حضرتِ عشق

× سه

+ دیوانه

این بار تو سریع شروع به دویدن می‌کنی و من پشتِ سرت هر چه می‌گویم صبر کن نفس کم آوردم پسرِ خوب، توجه نمی‌کنی. ما جنون را زندگی می‌کنیم.

 

+ امروز توی اسنپ شنیدم خوشم اومد دانلود کردم :| می‌تونه حرفِ دلِ من باشه :)

 

تقویم‌ها همه دروغ می‌گویند

اگه خواستی بیای زمستون بیا
اگه خواستی زمستون بیای دی بیا
اگه خواستی دی بیای ۲۶ام بیا
اگه خواستی ۲۶ام بیای ۲ صبح بیا
من از شبِ یلدا، هر شب به اندازه‌ی یک دقیقه بیشتر منتظرت می‌مونم :) انتظار با همه‌ی سختیش قشنگه وقتی به صدای زنگِ دری ختم بشه که تو پشتش باشی. که تو برام سیب بیاری و من برات انار دون کنم. که تو بشینی کنارِ شومینه و همچنان بلرزی و من برات پتو بیارم. که تو اناری که برات دون کردم رو بخوری و من برات حافظ بخونم. که تو دلبرانه لبخند بزنی و من بی‌صدا اشک بریزم. که دستت رو بگیری زیرِ چونه‌ام و نذاری اشک بریزه روی حافظم و من بیشتر اشک بریزم. که بگی عه عه دیدی چی شد حوا خانم؟! نزدیک بود اشک‌هات بچکه روی حافظِ دختری که روی کتاب‌هاش خیلی حساسه و من بیشتر از قبل گریه کنم. که دستام رو بگیری، زل بزنی توی چشم‌هام و بگی کی دلِ حوای ما رو شبِ تولدش شکسته و من سرم رو پایین بندازم و همه‌ی روزهای سختم رو مرور کنم. که تو سرت رو تا جایی که نگاهت به چشم‌هام گره بخوره خم کنی و من لبخند بزنم. که بگی سهمِ من و تو از کلِ دنیا همین ثانیه‌های کنارِ هم بودنه و من دونه دونه یک دقیقه‌هایی که چشم به راهت بودم رو برات جمع بزنم. که تو بشی هدیه‌ی تولدم و شبِ تولدم بشه شبِ یلدای تقویمِ روی طاقچه‌ی اتاقم.

+ برای خط خوردنِ آدم‌ها از زندگیم همین بس که متوجه بشم بهم دروغ گفتند و از علاقه‌ام به خودشون سوء استفاده کردند. در لحظه برام می‌میرند حتی اگه برام بی‌نهایت مهم باشند.

+ استاد تماس گرفتند و برام فالِ حافظ گرفتند و خوندند. چقدر وسطِ خیابون کیف کردم :) پرسیدم خب یعنی چی؟! گفتند یعنی کسی رو دوست داری که خودش نمی‌دونه چقدر دوستش داری و بی‌قرارشی :| (حتی حافظ هم با ما شوخی داره) شاید درست بگه اما مشکل اینه که منم نمی‌دونم اون کیه :)) خوبیش به اینه که مجهوله. مجهول‌الهویه‌ی دوست‌داشتنی.

+ فرا رسیدنِ فصلِ حکومتِ حوا رو بهتون تبریک می‌گم :) اشاره می‌کنند انگار بقیه‌ی فصل‌ها حکومت نمی‌کنه :/ :|

همین که من صبورم، همین که تو مهربانی

حوالیِ هفت و هفت دقیقه‌ی شب می‌رسم خانه. می‌نشینم روی صندلیِ کنارِ شومینه و تمامِ جزوه‌های باران‌خورده را رها می‌کنم. همین که تصمیم می‌گیرم چشمانم را ببندم نگاهم به لبخندت گرهِ کور می‌خورد. فوران می‌کنم!
از ششِ صبح تا حالا فقط بدو بدو. فیزیولوژی، بیوشیمی، چهار ساعت زبان، میکروب! به سلف نرسیدم، جزوه بیوشیمی ناقص مونده، بارون خودم و این جزوه‌های لعنتی رو خیسِ خیس کرده، پایینِ چادرم حسابی گِلی شده، احساس می‌کنم سرما خوردم و از همه بدتر این که شام هم نداریم :| اَه. خسته شدم.
مثلِ همیشه با حوصله به غرغرهایم دقیق گوش می‌کنی. تمام که می‌شود می‌روی به سمتِ آشپزخانه و می‌گویی: «تموم شد حوا خانم؟! آروم شدی؟!» سکوت می‌کنم. چند ثانیه بعد با دو استکان چای‌ هل‌دار می‌آیی. یکی از صندلی‌های میزِ ناهارخوری را می‌کشی و می‌آوری رو‌به‌رویم و می‌نشینی. استکان‌ِ چایِ من را به سمتم می‌گیری و می‌گویی: «خدا قوت خانم. بفرمایید چای.» با همان چهره‌ی درهم استکان را می‌گیرم. می‌خندی و می‌گویی: « واسه شام سالادِ ماکارونی درست کردم توی یخچاله. چادرت با من. جزوه بیوشیمی رو هم با هم کاملش می‌کنیم. حالا میشه بخندی؟! ما حوای بدونِ لبخند نمی‌خوایم خانم!» می‌خندم و سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم: «از دستِ تو.»
همیشه سه‌شنبه‌ها همین است. شلوغ و خسته کننده. می‌دانید برکتِ کلِ این زندگی چیست؟! این که هر جمعه به جای رفتن به کافه و رستوران و خرید و پاساژ‌گردی، به عنوانِ خادمِ افتخاریِ عالی‌جناب در هوایش نفس می‌کشیم. با هم. دو تایی :)

مگر اسفند به دادِ این چشم‌ها برسد

باران بند آمده. شال و کلاه می‌کنم، هندزفری را می‌گذارم درونِ گوش‌هایم، آهنگی که همین چند روزِ پیش دانلود کرده‌ام را انتخاب می‌کنم و از خانه می‌زنم بیرون. می‌روم روی دیوارِ کوتاهی که کنارِ کوه‌های اطرافِ خانه کشیده‌اند و شروع می‌کنم به دویدن. هوا معرکه‌ست و حال و هوا معرکه‌تر. بیست دقیقه‌ای آرام و بی‌وقفه می‌دوم تا می‌رسیم به هم. اینطور وقت‌ها لازم نیست یکدیگر را خبر کنیم. همین که باران بند بیاید یعنی بیست و چند دقیقه‌ی دیگر حوالیِ چهارراهی که یک راهش به بزرگترین پارکِ شهر ختم می‌شود می‌بینمت! قدم‌زنان خودمان را به پارک می‌رسانیم. سمتِ چپش سرسبز و پر چاله چوله است. به بزرگترین چاله که می‌رسیم می‌ایستم. نگاهت می‌کنم و از آن خنده‌هایی که پشتش شیطنت لم داد‌ه تحویلت می‌دهم و قبل از این که بخواهی بگویی دیوانه نشو دختر می‌پرم وسطِ چاله. دستِ راستت را می‌گیری جلوی صورتت و می‌خندی. می‌گویم: «معطل نکن جانا. بیا. خدا می‌داند چند طلوعِ دیگر باید بگذرد تا آسمان دوباره هوای گریه به سرش بزند.» تو هم می‌پری وسطِ چاله. خیسِ خیسِ می‌شویم. من می‌دوم و تو دنبالم می‌کنی. عقربه‌ها فلج می‌شوند. دنیا قیام می‌کند و آسمان اشکِ شوق می‌ریزد. می‌رسیم به دکه‌ی نزدیکِ درِ ورودی و زیرِ آلاچیقِ نقلیِ کنارش می‌نشینیم. هم بستنی دارد هم چایِ هل‌دار. بستنی می‌خریم! آدم یا کاری را شروع نمی‌کند یا اگر شروع کرد تا تهش می‌رود. اینجا انتهای دیوانگی‌ست. بادِ شدیدی می‌وزد و پنجره را محکم به هم می‌کوبد. از خواب می‌پرم و می‌آیم کنارِ پنجره. آسمان ابری‌ست اما مثلِ تمامِ روزهای استخوان‌سوزِ دی یک قطره هم نمی‌بارد. تقویم بغض می‌کند و اشک می‌ریزم. فردا هم که بگذرد بهمن تمام می‌شود. مگر اسفند به دادِ این چشم‌های منتظر برسد...

 

 

حالا خودت حساب کن چقدر دوستت دارم

هر وقت می‌گویم دوستت دارم نمی‌پرسی چقدر. بلافاصله می‌گویی من هم خیلی دوستت دارم. خیلی را هم خیلی می‌کشی که یعنی خیلی خیلی خیلی دوستم داری! من هم خیلی دوستت دارم. راستش اگر روزی بپرسی مثلاً چقدر، برای بیانش خیلی کم می‌آورم! اصلاً بیا جورِ دیگری برایت بگویم حضرتِ دلبر. یادت می‌آید روزی را که قهر کرده بودم؟‌! یک روزِ کامل در برابرِ حرف زدن مقاومت کردم. چقدر تنگ شد دلم برایت چقدر بی‌تاب شدم. از آن روزهایی بود که هر یک ساعت یک بار به ساعت نگاه می‌کردم و می‌دیدم که فقط یک دقیقه گذشته! همین اندازه تیره و تباه. تک‌تکِ ثانیه‌هایش را که در عددِ آووگادرو ضرب کنی و به توانِ سرعتِ امواجِ الکترومغناطیسی برسانی به اندازه‌ی یک هزارمِ مقدارِ دلتنگی‌ام هم نمی‌شود. شده‌ بودم مداری که باتری ندارد؛ جهانی که مرکزِ ثقل ندارد؛ نوسانگری که جرم ندارد؛ آینه‌ای که محکوم به شکست است و تصویرِ حقیقی ندارد؛ صوتی که بسامد ندارد؛ موجی که تمامِ نقاطش در فازِ مخالفند و ره به جایی ندارد؛ یک انسانِ آماده‌ی سقوطِ آزاد که دلیلی برای زندگی ندارد! حالا خودت حساب کن میمِ عینکیِ من. چقدر دوستت دارم؟!

۱ ۲ ۳

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

آرشیو مطالب
صنما پیشنهاد می‌کند
Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan