پیوندِ ما از جنسِ جنون بود

نمی‌دانم عقربه‌ها کجا ایستاده‌اند اما می‌دانم مدت‌هاست از نیمه شب گذشته. چشمانم ملتمسانه تمنای چند دقیقه خواب دارند اما این کتابِ لعنتی هنوز یک صفحه برای ورق زدن دارد. خیره به سطرِ اولِ صفحه‌ی آخر، برای تک‌تکِ ثانیه‌های پس از امتحانِ فردا برنامه‌ می‌چینم که به‌ یک‌ باره گرمایی از جنسِ مهربانیِ دستانت، از مبداِ این چشمانِ خسته در کلِ وجودم به رقص در می‌آید و به رگ‌هایم خون می‌ریزد و جانِ تازه می‌گیرم. به آرامی چشمانم را ماساژ می‌دهی و می‌گویی: «بیشتر مراقبِ چشمانت باش دختر. من حالاحالاها به این چشم‌ها نیاز دارم ها!» دستانم را می‌گذارم روی دستانت و لبخندزنان می‌گویم: «هنوز بیداری؟!» همراه با گردشِ ۱۸۰ درجه‌ایِ دستانت و به دام انداختنِ دستانم میانِ هُرمِ آن‌ها می‌نشینی روی صندلیِ کناری. کتابم را می‌بندی و می‌گویی: «حدوداً ۱۰ دقیقه‌ است که باران بند آماده. برویم بیرون؟!» نیم‌نگاهی به ساعت می‌اندازم و می‌گویم: «الان؟! دیوانه شدی؟!» کمی از آن لبخندهای دلبرت را چاشنیِ سکوتی معنادار می‌کنی و تحویلم می‌دهی و می‌روی تا خودت را برای یک دیوانه‌بازیِ دو نفره آماده کنی. چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که آماده، همراه با شال‌گردن‌های مشکی و سفیدمان از اتاق می‌آیی بیرون. همان‌هایی که مادرت برایمان بافته. درست مانندِ یکدیگرند با این تفاوت که شال‌گردنِ من کمی کوتاه‌تر است. به سرعت از خانه می‌زنیم بیرون. مقصدمان همان خیابانی ست که سقفی از هم‌آغوشیِ درختانِ سر‌ به فلک کشیده‌ی‌ دو طرف دارد. همه چیز آماده است. زمینِ باران‌خورده، صدای گوش‌نوازِ رقصِ آبِ در حالِ عبور از جوی‌ها‌ی دو طرفِ این خیابانِ شاعرانه و جدول‌هایش، من، تو، حسِ جنون و خدایی که برای کلِ این زندگی به شدت کافیست. من جلو و تو با چند قدم فاصله پشتِ سرم، دستانی باز و راه رفتن روی لبه‌ی باریکِ جدولِ کنارِ جویِ سمتِ چپِ خیابان و صدای خنده‌هایی از تهِ تهِ دل که گوشِ آسمان را کر می‌کند. این است دیوانه‌بازیِ همیشگیِ ما به وقتِ بند آمدنِ باران، این عاشقانه‌‌ترین پدیده‌ی جهانِ دلتنگی. آن قدر مستِ این راه رفتن‌هایی که بوی دیوانگی می‌دهد و خاطره‌سازی‌هایمان می‌شویم که اصلاً متوجه نمی‌شویم باران دوباره هوس کرده ترنمش را نثارِ مردمِ این شهرِ فرو رفته در خواب کند. ما هم که طبقِ عادتِ همیشگی بی چتر زده‌ایم به دلِ این خیابانِ یک‌طرفه که اتفاقاً حوالیِ خانه نیست و این یعنی شروعِ یک سرماخوردگیِ دو نفره که خود تکمیلِ دیوانگی ست. تمامِ مسیرِ بازگشت را قدم می‌زنیم و بدونِ ذره‌ای توجه به امتحانِ نه چندان راحتِ فردا، حرف می‌زنیم و می‌خندیم و می‌خندیم و خیسِ خیس می‌رسیم به خانه. من چایِ هل‌دار دم می‌کنم و تو شومینه را روشن می‌کنی و دو تا پتو می‌آوری. می‌نشینیم کنارِ شومینه و خیره می‌شویم به استکان‌های چای و فکر می‌کنیم. از وقتی فهمیده‌ای همه‌ی سال‌های یکی نبودنمان، همین چایِ هل‌دارِ خوش‌رنگ نذرِ لمسِ دستانت بوده، هر بار قبل از نوشیدنِ این معجونِ عجیب، چند ثانیه به آن خیره می‌شوی و سکوت می‌کنی و لبخند می‌زنی. من لحظه به لحظه‌ی نوعِ نگاهت را حفظم. این بار جورِ دیگری نگاه می‌کنی. بالاخره چشم از استکانِ چایِ هل‌دارت برمی‌داری و به چشمانم خیره می‌شوی. لبخند می‌زنی، سکوتت را می‌شکنی و می‌گویی: «یادم نمی‌آید بعد از آمدنت به زندگی‌ام دیوانگی نکرده باشم. بگذار یک اعتراف بکنم حوا. پیوندِ ما از جنسِ جنون بود...»

خواننده آهنگ کیه خانوم حوا؟
پازل بند :)
زیبا و پراحساس 
زیبا خوندی :)
و چقدر دلنشین بود این متن....
قطعاً شما دلنشین خوندین :)
اووو چه شاعرانه!
:)
نگو که همش ساخته ذهن خودته 😐
صرفاً خیال‌پردازیه :)
آدم کیف می کنه وقتی نوشته هاتو می خونه. خیلی لذت بردم 😍
خوشحالم که دوست داشتی :)
سلام حوا جون 
خیلی زیبا بود 
سلام عزیزم
:)
صرفا خیالپرداازی؟؟؟ 
خیلی واقعی بود. :)
آره به جانِ کاکتوسم :)
(:
چه آهنگ قشنگی 😊
همه چی با هم جوره. متن آهنگ تصویر 😍
خیلی ^_^
متن تحتِ تاثیرِ آهنگ نوشته شده :)
اوممم
اصلا چرا زندگیامون رنگ جنون نداره...؟!
باید یکم دیوانگی بپاشم به زندگیم،  ممنون از ایده ت حوا :*
همین دیوونگی‌هاست که باعث میشه زندگی خسته‌کننده و تکراری نشه.
خیلی هم عالی. قربانِ شما. :)
چرا اینقدر خوب مینویسی؟
شما خوب می‌خونید. :)
من فقط هر چی تو ذهنم می‌گذره می‌نویسم.
بازسازی نمای ساختمان

تعویض نما به دلایل مختلفی انجام می‌شود. فرسودگی نمای فعلی، تغییر....

نقش شیشه ها در طراحی داخلی خانه های مدرن

هر قسمت فضای داخلی خانه را که ببینید از آشپزخانه گرفته تا سرویس بهداشتی...

چهار مصالح کاربردی در طراحی نمای ساختمان

نمای ساختمان یکی از اجزای بسیار مهم ساختمان است...

:|
چرا اینقدر مطالب خوب تو ذهنت می گذره:|
شما به بزرگواریِ خودتون ببخشید :|
حواااااا
چه کردی =)))
خیلی خیلی خیلیییی قشنگ نوشتی دخترم =)
مامان آوا :))
شما لطف داری :)
😂
بخندید که خنده خوبه :)
چه عاشقانه و دلچسب :-)
(:
مثل همیشه خاص و متفاوت :-)
مثلِ همیشه لطف دارید شما :)
خانومم حتما خیلی ذوق میکنه این پست شما رو بخونه :-)
حیف الان نیست رفته خرید :-)
:)
بح بح عالی نوشتی عاشق ِدیوانه !!!
به من گفتی عاشق دیوانه؟! :))
چطوری میتونی با شنیدن یه آهنگ همچین چیزی بنویسی؟؟ پس چرا من نمیتونم 😅
:))

زیر باران بیا قدم بزنیم

عمر شب را شبی رقم بزنیم

خسته‌ایم از سکوت حنجره‌ها

زیر باران بیا که دم بزنیم

(:
پ ن پ ب خودم گفتم خخخخ خب به تو گفتم دیگه :)
دیوانه هستم ولی عاشق نه :)
سلامم:))
خیلی قشنگ بود
قلمت مثل همیشه خاص بود)))
موفق باشی
سلام :))
نگاهت زیباست
:)
سلامت باشی

تا در ره عشق آشنای تو شدم

با سد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر

مجنون زمانه از برای تو شدم

به‌به :)

ز کدام رَه رسیدی؟ زِ کدام در گذشتی؟

که ندیده دیده ناگه به درونِ دل فتادى؟

آخی :)
عشق تو عالم دل جمله به یکبار گرفت
بختیار اوست برما که تو را یار گرفت
من اسیر خود واز عشق جهانی بی‌خود
من درین ظلمت و عالم همه انوار گرفت
:)
هی کلک خخخخ
به جانِ کاکتوسم راست میگم :))
از جان خودت مایه بذار :)
کاکتوسم رو خیلی دوست دارم :))
به جانِ خودم :|
آقا مگه پدر و فرزندن که گفته:
من جلو و تو با چند قدم فاصله پشتِ سرم

:))

قشنگ بود/ مخصوصا که الان هم داره بارون میاد
ربطش؟!

ممنونم :) جدی؟! داره بارون می‌باره اونجا؟!
سلام

نتیجه امتحان چی شد!؟ :دی
امیدی هست!؟


وژدانا شما چرا نمی زنید تو کار چاپ کتاب؟!
الحق ک +900 برازنده نوشته ها و وبلاگتون هست

سلام و درود

خوب میشه ان‌شاءالله :)
نمی‌دونم :|

من نویسنده نیستم :)
شما لطف دارید.

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

مولانا *_*

من عاشقی از کمال تو آموزم

بیت و غزل از جمال تو آموزم

در پرده دل خیال تو رقص کند

من رقص خوش از خیال تو آموزم

(:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد

ای عجب من عاشق این هر دو ضد

خیلی جالبه این :)
بلی بارون میاد :)

بی ربط بود؟ مثلا میخاستم نقد ادبی بکنم!
برید زیرش دعا کنید :))

منظورم این بود متوجهِ منظورتون نمی‌شم :| این که کی جلو باشه کی عقب به نسبتِ دو نفر چه ربطی داره؟!
حفظ کردن این جنون مهم‌تر است ...
درسته :)
سلااام:)
طعم شیرین رقاصی های باران توی هوا نوش جون روحت حوا بانو!
سلام و درود
والا اینجا خیلی وقته بارون نباریده :)
بله، این جا که من هستم دوباره صدای خشکل شرشرباران را شنیدم و کلی ذوق
کردم:)
خدایا شکرت:)
خیلی هم عالی :)
از این لحظه‌ها استفاده کنید واسه دعا کردن.
سلام
صدای گوش نواز رقص اب در حال عبور از جوی های...
سلام و درود
خب؟! :)
قبلا عاشقانه نمی نوشتی حوایی (:
اونقدر خوب می نویسی که من وقتی می خونم صحنه ها رو می بینم (:
:)
عزیزم :)
کاش پیوندهای همه از جنس جنون باشه!
کاش همه آدم ها قدرت اعتراف داشته باشن!
کاش همه آدم ها و پیوندهاشون ثبات ابدی داشته باشه!
اینطور مواقع باید گفت:
کاش روزی برسه که دیگه نگیم کاش...
به روی چشم:)!
:)
این پست واسه زمستون خوب بود تا بشه قشنگ درکش کرد
متاسفانه این آهنگ رو دو روزِ پیش شنیدم. شاید اگه زمستون می‌شنیدم این پست زودتر نوشته می‌شد.
خیلی ظریف و دقیق و با جزئیات
میدونی حوا بعضیا نمیتون اتفاقی که تجربه کردن رو خوب تعریفش کنن اما تو اتفاقی که نیفتاده رو فوق العاده تعریف می کنی طوری که بعضیا فکر میکنن واقعیه
این یعنی تو ذهنت یا بهتر بگم تخیلت و هم چنین فن بیانت خیلی قویه
آفرین آفرین آفرین:)
هر چقدرم آفرین بگم کمه:)
من خیلی ممنون و مچکرم پریسا خانم :)
شما لطف دارید.
می‌دونی حوا من گاهی به بچه‌ها میگم من اگه پسر بودم اصلا زن‌نمی‌گرفتم ولی الان که بیشتر فکر میکنم میبینم‌ اگه پسر بودم یکی شبیه تو رو می‌گرفتم، همین قدر اروم و مهربون و خانم:) 
ایشالا همه‌ی رویاهای قشنگت به واقعیت تبدیل بشه جانم و روزهای زندگیت ثانیه به ثانیه پر عشق باشه:)
+ خیلی خوب می‌نویسی ها،اصلا دلم خواست برم عاشق بشم:))
یه اعتراف بکنم فرشته؟!
از دورانِ بچگی به شدت دوست داشتم پسر باشم. همه چیزش خیلی خوبه جز بخشِ ازدواجش که باید رفت خواستگاری. :| واسه همین از یه جایی به بعد دیگه دلم نخواست پسر باشم. :))
فرشته؟! ^_^
خیلی ممنونم. همچنین فرشته‌ی خوبی‌ها :)
+ خیلی خوب می‌خونی. من مسئولیتش رو قبول نمی‌کنم‌ها. جوابِ مامانت رو هم خودت باید بدی. :| :)))
آهنگه خیلی دلنشینه مثل نوشتت:)
کاش لینک دانلودش رو میذاشتی 
منم خیلی دوستش دارم.
وقتی داره پخش میشه میشه دانلودش کرد.
آخرین وعده‌ی دیدار من و باران بود
این هوای دو نفر، بی تو چه بی‌عنوان بود
ذهن من زمزمه‌ی یاد تو را خط می‌زد
یادت اما چه نهان گوشهء دل پنهان بود

"مرضیه مضاف"
چقدر زیبا ^_^
خواستم فاش کنم حال دلم,خندیدی
تو به تعبیر من و فال دلم خندیدی

گفتم این چادر تو شعبده بازی کرده
رو گرفتی و به اغفال دلم خندیدی
واهاهای *_*
"تو"صبح باش...!
من تمام شب‌های تاریخ را
تاب می‌آورم...!

"عرفان نظر آهاری"
نویسنده‌ی موردِ علاقه‌ی من ^_^
گفتی اهنگ
بذار گوشش بدم ببینم چی گذاشتی
گوش نکرده بودین؟! :| :)))
انءشالله.
آمین.
باید امیدوار بود :)
گیسوان تو یأس فلسفی است
چشم‌هایت دو عارف خوش‌بین
من به عنوان یک ابَر شاعر
مطمئنم که شعر یعنی این!
من الان در پوستِ خودم نمی‌گنجم :)))
و نامِ دیگرِ حوا شعر است...!
چشمهایت مال من از من نگاهت را نگیر
از دل بی‌تاب من چشم سیاهت را نگیر
من که عمری عاشق و شیدای رویت بوده‌ام
زیر ابر چادر خود روی ماهت را نگیر:)
این برگ‌های زرد
بخاطرِ پاییز نیست
که از شاخه می‌افتد
قرار است تو از این کوچه بگذری
:)
التماس دعا داریم
محتاجیم به دعا
میخواستم رها شوم از عاشقانه ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود

تا نیســــتی تمام غزلـــــها معـلق‌ند
این شعر مدتی ست که کامل نمی‌شود

"نجمه زارع"
وقتی دلم به سمتِ تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسمِ دلم دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه تو است که عاقل نمی‌شود
ﺑﺒﯿﻦ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﮔﻔﺘﻢ
ﺑﻪ ﻧﺬﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﮔﻔﺘﻢ

ﻧﮕﻮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻦ ﮔﻢ ﺷﺪ ﻣﯿﺎﻥِ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﻫﺎﯾﻢ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺧﻮﺍﻧﺎﯾﯽ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﮔﻔﺘﻢ

ﺗﻮ ﯾﮏ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺟﺬﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺪﺕ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ
ﻣﻦِ ﻣﺒﻬﻢ ﺑﻪ ﮔﻮﯾﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﮔﻔﺘﻢ

ﻋﺠﺐ ﺍﻣﺸﺐ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻢ
ﺷﺒﯿﻪ ﻗﺼﻪ، ﻻﻻﯾﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﮔﻔﺘﻢ

ﺑﯿﺎ ﺍﯼ ﻭﺍﮊﻩ‌ﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻗﻠﻢ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ
ﺭﺩﯾﻔﯽ ﺷﺪ ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﯽ : ﺑﺮﺍﯾﺖ ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﮔﻔﺘﻢ

"سعیده آخوندزاده"
من از عهدِ آدم تو را دوست دارم
از آغازِ عالم تو را دوست دارم
چه شب‌ها من و آسمان تا دمِ صبح
سرودیم نم‌نم تو را دوست دارم
واقعا به به:)
^_^
منم‌ همیشه دوست داشتم پسر باشم، پسرها خودشون قدر نمی‌دونن و بعضی‌هاشون از ازادی هاشون استفاده‌های بی‌خود میکنن وگرنه پسر بودن به نظرم چیز خوبیه:)
البته منم بزرگتر که شدم میلم به پسر بودن‌ کمتر شد شاید بیشتر چون با دختر بودن کنار اومدم:)
+ نه بابا دوست دارم ولی کسی رو پیدا نمی کنم، متاسفانه هیچ کدومشون متناسب با معیارهای من نیستن:)) همچنان پر قدرت به سینگلی ادامه می‌دهیم تا یکی متناسب با معیارها و علایقمون پیدا کنیم:D
دقیقاً. بعضی‌هاشون رو باید با چوب زد. :|
آره خوبه :)
خیلی هم خوب :)
+ وای فرشته مردم از خنده :))))
درود بر ما :|
کیف کردم
خوشحالم که دوست داشتی :)
:)))) 
بیمارِ خنده‌های توام بیشتر بخند
خورشیدِ آرزوی منی گرم‌تر بتاب
((:
جهان من به اعتبار خنده‌ی تو زیباست:)
خنده‌هایت باغی از یاقوت و مرواریدِ باز
هی ببین این لحظه ماهِ مهربان خندید باز
:)
زندگی را با تو فهمیدم تو یعنی هر چه هست
خنده‌هایت شور عشق و سینه مالامال تو...:)
لبخندِ تو چیزی شبیهِ عطرِ نان است
قدری بخند ای خنده‌هایت جانِ عاشق
:)
زیبا بود
این آهنگ پازل باند و من خیلی دوست دارم👌
مچکرم :)
من هم :))
حس می کنم متن مثل یه خواب می مونه و من وقتی بیدار شدم که گفتی "بود".
:)
پس باید بگم ببخشید که از خواب بیدارتون کردم :)
فکر کنم بار چندم باشه که این جمله رو می گم ...
" شما اگه کتاب بنویسی من خودم اولین نفر دو جلد می خرم :دی "

کاش این استعدادو سر سری نگیرین و به نوشتن ادامه بدین :) 

بیش از حد وصف خوب و گیرا بود :)
حالا چرا دو جلد؟! :))

:)

شما لطف دارید :)
جان خودت و کاکتوست بیبلا...
قشنگ بود
:-*
قربانِ شما ^_^
:)
ملت راست میگن خب :)) 
آدم بعد از خوندن تا یه چند دقیقه دلش می خواد بره عاشق شه :))
بعد یاد خیلی چیزا میفته پشیمون میشه :/
:))
بیاید دعا کنیم همه‌مون عاقبت بخیر بشیم :)
سلام
بعضی جنون ها از هزار عقل عاقلانه ترن.
سال نوت مبارک خانووم! خوبی، دوست جون؟!
سلام و درود :)
کاملاً درسته.
عیدِ شما هم مبارک :)) الحمدلله. شما خوب هستین؟!
عالیه 👌😋
مچکرم :)

بارانی مورب
در نیمروزی آفتابی
هیچ اتفاقی نیافتاده است
تنها تو رفته ای
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
دریایی را به باد داده اند...


بالای بعضی پستها بنویسین کسایی که ناراحتی قلبی دارن نخونن:)

عاااالی بود

چه زیبا :)

چرا خب؟! :)
عالی خوندین
یه دعا از ته دلم میکنم بگو آمین
الهی کسی نصیبت بشه که قدر این احساس پاک و بدونه
یه قول هم بهم بده
تو سختی های زندگی همینقدر با احساس و مهربون بمون
آمین :)

چشم عزیزم. تمامِ تلاشم رو می‌کنم.
میخوااااام😢
من دوست ندارم شما رو ناراحت ببینم :(
  باشد که مجردها نخوانند و آه نکشند...
من خودم به عنوانِ یک مجرد آه نکشیدم :|
چقدر خوب نووووشتی:)
دلم خواست یه نفر باشه که بتونم باهاش دیوونه بازی کنم!
خوب خوندی :)
به وقتش :)
ناراحت نیستم :)))
آها. حالا شد. :)))
اینجا همه باید بخندن ^_^
بااابااااااا :)) خیلی عشقولانه ولطیف بود :)
هانا جون :))
دل نوشته به دل نشست
ان شاءالله فرد زندگیتون باب دلتون باشه
نمیشه اسمش رو گذاشت دل‌نوشته اما خوشحالم که دوست داشتید.
مچکرم
😄😄🌸🌸😘😘
^____^
شنبه ۱۸ فروردين ۹۷ , ۱۶:۱۵ دریا _ گاه نوشته های من
زیبا بود 
خیلی لذت بردم
به‌به خانم مدیرِ مهربون :)
خوشحالم ^_^
خدا نصیبتان کنه هم جنس جنون
ممنونم
حوا جیغ!!
من و مامانم هم طرفدار پازل بندیم :)
وای دختر شنیدم کلی ذوق کردم :)
حوا خیلی خوب بود ^___^
هنو متن رو نخوندم الان میخونم :)))

:))
چه خوب :)
ذوق هم داره. خیلی خوشگله. *_*
خوشحالم که خوشحالی ^_^
((:
حوا!
خوب بود :)
بخصوص جمله اخر! :)
= )))
کاکتوس!
سپاس :)
(:
:)))
دو جلد ...
خب برا اینکه انقدری خوشمان آمد که به کسی که دوستش داریم هدیه اش بدهیم :دی

خیلی هم عالی :))
سلام آبجی حوا :)

چطوری ؟ خوبی؟ رفتین شهر جدید یا نه ؟
بازم مخاطب خیالی بود آیا ؟؟
سلام و درود

الحمدلله. نه هنوز زوده که.
مخاطبِ خیالی نه. دوم شخصِ غایب. ولی کلاً میشه گفت این مخاطب نداره حتی غایب. :)
به به 😍😍😍😍
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند😉😘
^_^
خیلی هم زیبا :))
چ دوستداشتنی😍😢
هه گریه چرا؟! بخند عزیزم :))
کاش هنوز نسل کسایی که میشه پا به پاشون دیوانگی کرد تموم نشده باشه و ما هنوز امیدوار باشیم به رنگی که عشق می پاشه توی زندگی ادم ها.
متن قشنگی بود حوا جان
باید امیدوار بود :)
نگاهتون زیباست.
خوب بود..

اما طولانی ست و حوصله برای خواندن برای نسل این روزها نیست..
مچکرم

نسلِ امروز که کلاً امیدی بهشون نیست :| می‌نویسم برای باحوصله‌ها :)
باسلام
جالب و زیباست 
موفق باشید
سلام و درود
مچکرم
سلامت باشید
:))))
در دیار جنون عشق ، هیچ غمی نیست 
ما را باکی ز معشوقان جفاکار نیست

شعر از خودم :)
میدونم یکم بده :/
(((:
خیلی هم عالی :)

به‌به جنابِ شاعر :)
ولی به نظرِ من خوبه.
حوایی ^___^
الهی یه خوبش قسمت و روزیت بشه که قدر این همه لطافتو بدونه :**
محبوبه جون ^____^
ممنونم :)
عالی بود
تشکرِ فراوان
چقدر شاعرانه:)))
کل فضا و اتفاقا رو حس کردم*_*
واقعا زیبا بود:))))
:))
خوشحالم ^_^
نگاهت زیباست :)
قشنگ بود :)
(:
دختره ی دوست داشتنی ه شاعر پیشه...
😊💚💚💚
...

رفیقِ مهربونِ من ^____^
این همه زیبا نویسی از کجا میاد؟ 😊
مهتاب بانو زیبا می‌خونه :)
سهراب :

زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون" است .
رخت ها رابکنیم ،
آب در یک قدمی است ...
:)
این پستت رو وقتی از خیابون بارونی پر درخت برگشته بودم، کنار شوفاژ خوندم :)) خیلی بهم چسبید *-* 
البته الان که کامنت میذارم دیگه هوا صاف شده :)♡
به‌به :)) خوشحالم که دوست داشتی ^_^
اینجا که خیلی وقته هوا گرم شده و ما کولر روشن می‌کنیم :|
تازه سرما هم خورده بودم:'| :))
الهی :(
ان‌شاءالله زود خوب بشی عزیزم :))
یک عدد کنکوری عاشق وبتونه:)
یک عدد کنکوری تو تایم استراحتش با خوندن وبتون با کلی انرژی و حالِ خوب برمیگرده سر درسش:)
یک عدد کنکوری داره درس میخونه همکار شما شه:))میشه براش دعا کنید؟ ^^
وبِ من هم عاشقِ یک عدد کنکوریِ دوست‌داشتنی هست :)
چقدر خوب ^_^
ان‌شاءالله. حتماً. ^_^
عالللللللللللی
ممنون :)
يكشنبه ۱۹ فروردين ۹۷ , ۱۱:۰۷ مصطفی فتاحی اردکانی
قسمت اول:خب سوال تکراری زیر همه پست ها بود کم تر شده... الحمدلله
انصافا به فکر چاپ کتاب باشید منم چند جلد میخرم
مواظب قلمتون باشید

قسمت دوم: یه سوالی اومد تو ذهنم و اون اینکه: مثلا این آهنگ رو گوش دادید بعدش فکر کردید که مثلا این آهنگ ممکنه چه جوری تولید شده یعنی شاعرش چطور به این شعر رسیده و به این متن زیبا رسیدید؟
اگه این جوریه مواظب این تخیل زیباتون هم باشید
بله. فکر کنم همه متوجه شدن که این پست‌ها مخاطبی نداره.
:)

نه به این فکر نمی‌کنم که شاعر چطور به این شعر رسیده. بعضی از آهنگ‌ها یکسری کلیدواژه میدن بهم که باعث میشه یه ماجرا توی ذهنم شکل بگیره. بعد شروع می‌کنم به نوشتن و هم‌زمان ایده‌های جدید واسه بهتر شدن به ذهنم می‌رسه و مدام شاخ و برگ می‌گیره تا میشه یه پست واسه انتشار. 
مثلاً این آهنگ میگه:
ناراحت میشی بارون می‌گیره
.
کار دادی دستم یارِ دیوونه
.
تو که می‌خندی قلبم آروم می‌گیره
.
آخه دستِ خودت نیست تو چشمات مهربونه
.
.
.
مجموعه‌ی اینا بهم ایده میده واسه ساختنِ یه ماجرا.
يكشنبه ۱۹ فروردين ۹۷ , ۱۱:۴۳ مصطفی فتاحی اردکانی
بازم تخیل دخیله....
آخه پیش تر ها من خودم اینکار می کردم مخصوصا در خوندن شعر.... تصور می کردم که شاعر یا نویسنده در چه حالی بوده که این شعر رو گفته یا متن رو نوشته.

همین الان شما رو تصور کردم که نشستید و هدفون رو گوششتونه و اتفاقی این آهنگ رو گوش دادید در حالی فضا کاملا خلوته و همین باعث میشه برید تو فکر و بقیه ماجرا
بله
خیلی هم خوب

این آهنگ رو واسه اولین بار توی تلویزیون شنیدم. برنامه بهارنارنج بود قبل از عید و خب اصلاً نظرم رو جلب نکرد. :| سه روزِ پیش خواهرم داشت آهنگ‌های فلشش رو از طریقِ پخشِ موسیقیِ تلویزیون گوش می‌کرد منم رفتم پیشش. به این که رسید حس کردم آشناست و به دلم نشست. (تقریباً هیچ آهنگی دفعه اول برام جذاب نیست) چند بار پشتِ سرِ هم گوش کردم و تصمیم گرفتم یه پست بنویسم.
چینش کلمات عاااالی
:)
پر از حس خوب،زیبا نوشتی عزیزم:)
زیبا خوندی رفیق جان :)
چه ذهن قوی و خیااال پردازی
احسنت
شما لطف دارید
حیلی متن خوبی بود
سعی کن به زبان عامیانه هم که سبک تر باشه کار کنی :)
راستی توی بلاگ بیان موزیک آپ نکن کیفیتش رو خییل پایین میاره

مچکرم
اینطوری حس می‌کنم بهتره. با زبانِ عامیانه نمیشه ادبی نوشت. :)
بله می‌دونم. فکر می‌کنم همین که متوجه بشیم چی می‌خونه کافیه. درواقع مطلب رو می‌رسونه. :)
يكشنبه ۱۹ فروردين ۹۷ , ۲۰:۰۴ ایمان-همو یرگه یخ!
انصافا خیلی زیاد بود!! 😂 نخوندم
نصفِ عمرتون بر فنا رفت :))
توی سه چهار مرحله بخونید :|
وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
#حمید مصدق عزیز

اشعارش رو دوست دارم
بارون رو خیلی دوست دارم... عاشق آسمونم... ابرها... طلوع و غروب خورشید... وااای وای! آسمون شب که دیوونه شم

دست مریزاد خانوم دکتر
مثل همیشه زیبا

ان شاءالله بارش رحمت الهی همیشگی

:)

شما باید دختر باشی درسته؟!

نگاهتون زیباست :)

ان‌شاءالله. ولی خب اینجا مدت‌هاست بارون نباریده...
يكشنبه ۱۹ فروردين ۹۷ , ۲۱:۵۵ ایمان-همو یرگه یخ!
همشو تو یه مرحله خوندم!! یک سوال!! اون نفر دوم کیه؟؟
توی هوای بعدا از باران قدم زدن خیلیی عالیه هروقت که باران بیاد همین کارو میکنم! عاشق بارانم حتی!!قدم زدن زیر باران هم خیلی خوبه حس قشنگیه
درود بر مستر آیس :) دوم شخصِ غایب. درواقع وجودِ خارجی نداره.
کارِ خیلی خوبی می‌کنید. بله بله حسِ زیبایی هست.
مثل فیلمی که میبینی و دوست داری واقعی باشه:)
توصیفاتتون عالی بود و دقیق!
:)
مچکرم
حوا
حوا
خیلی قشنگ بود که، کاش واقعیت داشت 
+راستی اون عکس گوشه ی سمت چپ وبلاگ، خیلی قشنگه، تا حالا عکس سیب زرد ندیده بودم یا کم دیده بودم معمولا همه سیب قرمز و سبز میذارن، الان که دقت کردم دیدم زردم قشنگه ها:) 
قشنگ خوندی عزیزم :)

+ اتفاقاً من سیبِ زرد رو اصلاً دوست ندارم ولی خب سیبِ ممنوعه نباید رنگ به رخسار داشته باشه. :)
دنیای کامپیوتر:
(عالی!)
سپاس
چقدر دلنشین بود عکس و متن^_^
خوشحالم که دوست داشتید ^_^
آفرین خیلی خوب می‌نویسید به نظر بیان حداقل یک بار وبلاگ درست حسابی انتخاب کرده که اونم وب شما بوده.
شما لطف دارید
حوابانوی ما چطورن؟
سلام
الحمدلله :) رفیقِ من چطوره؟!
سلام و درود
شکر
 بدنیستم.فقط دلم خیلی گرفته
چرا عزیزم؟!
نگران خواهرمم
حالشون چطوره؟!
ان‌شاءالله زود بهبودیِ کامل پیدا کنن.
ان شاءالله
خوبه ممنون
من نمی‌دونم مشکلِ ایشون چیه اما مطمئنم دستانِ خدا به شدت قدرتمنده و خریدارِ دل‌های شکسته ست. از تهِ دل از خدا می‌خوام حالِ خواهرت خوب بشه و دلِ رفیقم آروم بگیره. :)
الهی آمین
ممنونم از دعای قشنگت عزیزم.الهی که همیشه سلامت باشی
با دعای تو حتما دلم آروم میشه
منم میگم
آمین :)
قربانت ^_^
ان‌شاءالله
این متن را تابحال سه بار خواندم و هربار لذت بردم🤗☺️
خوشحالم که دوست داشتین :)
هآآآفرین
حالا جایزه ات
یه کیت کت و دارک :))

ان شاءالله هر آنچه به صلاح شما و مردم شهرتون هست...
من تا حالا فکر می‌کردم پسری :))
ممنون *_*

:)
:) چه قدر با احساس.
قابلِ شما رو نداره ^_^
سلام.
خوب و سرحال هستی؟؟
متن بسیار احساسی -عاطفی دل نشین و قلب نشینی است.
فقط یه چیز خیلی مهم کم داشت!!!!!
سلام و درود
ممنونم
:)
چی؟!
سلام و صبح بخیر.
یه
 
بوس گرم وصمیمی

میان آن دو
سلام و درود

یکسری چیزها حریمِ خصوصی هستند :)
الف)
درست می فرمایید،اما در یک نوشته ی عالی احساسی-عاطفی معمولا چنین ملاحظاتی دیده نمیشه!! این نوشته همچون یک بازی بسیار عالی و هیجان انگیزی است که فقط گل ندارد!!!

ب)مربوط به صندلی داغ:
1. حوا به چه معناست؟
2.برای وبلاگ خود چه کارکردی قایل هستید؟(سرگرمی- تمرین نوشتن- ممارست فکری- افزایش خودآگاهی-آگاه سازی عمومی - ...)
الف)
من ترجیح میدم یکسری ملاحظات داشته باشه :)

ب)
۱. فکر نکنم معنای خاصی داشته باشه. اولین زن. همسرِ حضرتِ آدم.
۲. صرفاً خط‌خطی :)
الف) صلاح مملکت خویش،خسروان دانند. اما به نظر حقیر موضوع از جذابیت می افته یا خواهد افتاد.رمانی با عنوان:«آه و دم " آدم" و حیات بخشی "حوا" » تحریر کرده ام(البته هنوز به چاپ نرسوندم) که دیدم حذف به نمایش درآوردن احساسی ترین حالات عاطفی-روانی دو نفر به یکدیگر چه آسیبی به روندموضوع و حکایت میرسونه.در هر صورت ،میل،میل شماست و این فقط یه اشاره بود،همین.
ب)
1.حوا،یعنی موجودی که از یک موجود زنده گرفته شده(همانطور که می دانید حضرت حوا از حضرت آدم گرفته شده،در واقع حضرت حوا را نیز با همان آب و خاکی که برای آفرینش حضرت آدم در نظر گرفته بودند،آفریده اندو به همین خاطر بر او اسم حوا گذاشتند)
 2. یعنی همان "کمپلکس" ی که خود بر وبلاگت نام گذاری کرده ای؛درسته؟
الف) به هیچ عنوان قصد نداشتم بی‌احترامی بکنم. ببخشید اگه ناراحتتون کردم.
خیلی هم عالی :) چاپ شد یدونه امضاء کنید بفرستید واسه من :)

ب)
۱. خیلی ممنونم بابتِ توضیحاتتون :)
۲. اسمِ وب که کمپلکس لایف هست به معنای زندگیِ پیچده. منظورم از خط‌خطی این بود که صرفاً دغدغه‌هام رو می‌نویسم به زبانِ خودم. سعی می‌کنم موضوعِ اصلیِ پست‌هام خودم باشم تا به کسی برنخوره.
الف) من از شما بی احترامی ندیدم،بل که شما نظر خود را گفتیدوبنده نیز نظر خویش را بیان کردم.
+ بر روی چشم؛اگه موفق به چاپ ش شدم،حتما یه نسخه محضرتان تقدیم می کنم.
ب) دوستی برای یکی از دوستان وبلاگ نویس،کامنتی در خصوص وبلاگ نویسی درج کرده بود،دیدم جایش اینجاست تا برای ملاحظه و مطالعه شما درجش کنم:

نکاتی چند پیرامون وبلاگ نویسی

1.از نقطه نظر روانشناسی،فردی که اقدام به راه اندازی وبلاگ می نماید در صدد دیده شدن و خوانده شدن است تا در نهایت تاییدیه گروه ،اجتماع و جامعه ای را اخذ نماید.

2.به لحاظ روانشناسی اجتماعی ،فرد صاحب وب قصد دارد آراء ونظرات خویش را نشر دهد تا دیگران نظرشان را نسبت به نوشته های تحریر شده بدهند و متصدی وب میزان توافق و تخالف آراء ارایه شده را با نظرات خویش قیاس و سنگین و سبک کند. صاحب وب در ضمن این تبادل ویا تضارب آراء، قدری تخلیه شده و آرام می گیرد.

3.از منظر جامعه شناختی،وب یک فضای مجازی است.یعنی  فردی که وب را راه اندازی کرده ،مجازاست  و می تواند در هیات هر هویتی ظاهر شود.به عنوان مثال،اگر جنسیت اش مرد است می تواند در نقش جنس مخالف یعنی زن ظاهر شود وبرعکس؛اگر پیر است می تواند در نقش یک جوان خود را معرفی کند و برعکس،اگر بیسواد است می تواند در مقام یک باسواد به ایفای نقش بپردازد وبرعکس؛ ومواردی از این دست.هرچند صاحب وب می تواند با هیأت حقیقی خود ظهور یابد،چنانکه خیلی از وبلاگ نویسان این کار را کرده اند.در هر صورت،از نقطه نظر جامعه شناختی،بلاگر در هر هیأت و شمائلی که ظاهر شود؛ وارد کنش متقابل نوشتاری با دیگران شده است. ودراین راستا با کنش هایش بر روی دیگران تأثیرمی گذارد و متقابلاً از واکنش های دیگران نیز تاثیر می گیرد.مهم آن است که چه می نویسد و چه می خواند>

4. در محیط وب،صرف نظر از این که وبلاگ نویس(بلاگر) و وبلاگ خوان(کامنت گذار) با چه انگیزه ای عمل می کنند و در چه هیات و شمائلی ظاهر می شوند؛ درارتباط متقابل نوشتاری؛ می بایست یک سری قواعد و مقررات گفتمانی را رعایت نمایند تا شرایط برای نمایش یک دیالوگ مطلوب و اثر بخش فراهم آید. یورگن هابرماس،فیلسوف و جامعه شناس معاصر المانی ذیل نظریه کنش ارتباطی خود به قواعد و مقررات یک گفتمان مطلوب به این شرح، اشاره کرده است: یک) گویا بودن و فهم پذیر بودن گزاره ها، دو) صمیمی بودن آنها ، سه) حقیقی و صادق بودن آنها و چهار) درست و معتبر بودن آنها. چنانچه طرفین رابطه( بلاگرها و کامنت گذاران) این قواعد را رعایت نکنند،به سهولت می توانند در فهم متقابل دچارسوگیری و خطا شوند،آلت دست قرار گیرند،پیوسته گمراه گردند ، به گونه ای نظام یافته در توهم و تخیل بسر برند و در نهلیت زمینه را برای فریبکاری و دروغ پردازی مهیا نمایند. پیشنهاد هابرماس برای این که وبلاگ  در مقام یک ابزار فرهنگی کارکردش را در فضای مجازی به درستی ایفاء کند این است که طرفین رابطه شایسته است به دانش خود-انتقادی، خود-سنجی،خود-ارزیابی، خود-اندیشی وخود-تاملی مسلح باشند تا بتوانند اولا،مفروضات ذهنی خود را نسبت به طرف (های) رابطه اصلاح نمایند وثانیا،نسبت های به ظاهر طبیعی ولی تحریف شده و جعلیِ محیط اجتماعی را از طریق ارتباط سازنده؛بازسازی کنند ونسبت ها را آن طور که هستند بازگو نمایند تا توافق و نیل به تفاهم پایدار حاصل آید.در سایه چنین توافق و تفاهمی است که دانایی و آگاهی اجتماعی سازنده ریشه می گیرد و زمینه پیدایش جامعه ای همبسته و آگاه فراهم می آید.در واقع،پیشنهاد اصلی هابرماس به کنشگران حاضر در صحنه وب این است که از این فرصت برای ارتباط سازنده که مسبب توسعه اجتماعی باشد، استفاده نمایند و لازمه ارتباط سازنده نیز،رعایت قواعد ومقررات گفتمان مطلوب است.



مچکرم از لطفتون :)

+ خارج از هر بحثی باید بگم من برای افکارم فقس نساختم و نمی‌سازم. کلاً معتقد به هر چیزِ نامحدودم البته در دنیای خیال. و این که می‌تونم مرزِ رویا و واقیعت رو حفظ کنم.
سلام و صبح بخیر بر حوا:
آن متن(نکاتی پیرامون وبلاگ نویسی) صرفا برای مطالعه شما درج کردم،گفتم شاید خواندنش خالی از لطف نباشد.
سلام و درود
بله بله مطالعه کردم. مچکرم :)

+ کامنتِ شما خصوصی ارسال شده. زیاد شعرِ نو دوست ندارم. :)
+ احتمالا اشتباهی رخ داده ،چون قصد ارسال خصوصی را نداشتم؛ببخشید.
++ به عنوان یه کامنتری که به لحاظ سنی از شما بزرگتراست،درخواست می کنم حتمن حتمن سپهری را بخوانید.به خصوص شما که حرفه سنگین و طاقت فرسای پزشکی را انتخاب کرده اید.
به نظر بنده،سپهری مولانای امروز ایران است. البته این فقط یه درخواست است و شما مختارید طبق گرایشات خود عمل نمایید.
+ بله متوجه شدم.
++ نه این که نخونم. می‌خونم اما زیاد علاقه‌ای ندارم. چشم چشم. ممنونم از لطفتون. :)
چشم های [ سیاهتان(البته اگر مثل مادر بزرگمان حوا خانم که به دلیل آسیایی بودنش،چشم های سیاه ودرشت داشت)]  بی بلا وهمیشه پرنور باد>
+علاقه در پر مغز بودن مطالب ایجاد می شود،شما با دیده تفهمی بخوانید،ببینید چه اتفاقی می افتد.
++ دیگر ان که در آسمان روانکاوی، ستاره ای به نام دکتر«ویکتور فرانکل» می درخشد؛گرایش انسان گرایی دارد وبنیانگذار مکتب «معنا درمانی» استو چند اثرش هم به فارسی ترجمه شده. یکی از کتاب های بسیار خواندنی و آموزنده اش،کتابی است با عنوان:" پزشک و روح".اگه وقت و حوصله داشتی و آسیبی به خواندن کتب درسی ات وارد نمی کند،یه سفرکوچولو هم به درون این کتاب بنمایید.
+++ببخشید مثل این که زیادی دارم توصیه می کنم!!!
مچکرم
+ باشد :)
++ ان‌شاءالله بعد از امتحانات می‌خونمش. ممنونم که معرفی کردید :)
+++ خواهش می‌کنم. خیلی هم خوشحال میشم من.
شما را دعوت می کنم به تامل بر یک قطعه از سپهری:

" غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
  همیشه با نفس تازه راه بایـــــــــد رفت "
خیلی زیباست :)
اگه دوست داشتی وحوصله ات ایجاب می کنه؛ یه تفسیری بر قطعه ی فوق بزن.
متوجهِ منظورتون نمیشم. چی رو تفسیر کنم؟!
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
را
عزیزجان!!
آها :)
فکر کنم به این معنا باشه که عادت‌های ما مثلِ غباری هست که جلوی دیدِ ما رو می‌گیره و اجازه نمیده ما حقیقت‌ها و زیبایی‌ها رو ببینیم. در صورتی که توی مسیرِ زندگی میشه خیلی چیزها رو تجربه کرد. بهتره یکم از روزمرگی‌ها فاصله بگیریم.
برای شروع خیلی خیلی خوب بود.
اما خواهش می کنم یک بار دیگر خوب بیاندیشی و بعد از یک ممارست فکری تفسیرت را بگویی(چند ساعت دیگه،یا بعد ازظهر و یا فردا هم میتونی تفسیرت را بگویی،عجله نکن لطفا)
باشد :)
حالا که داری فکر می کنی،راجع به قطعه ی زیر هم فکر کن و بعد نظرت را بگولطفا:

« پشت دانایی اردو بزنیم »
فکر نمی‌کنم زیاد مفهومِ پیچیده‌ای داشته باشه.
سلام وصبح بخیر.
بله،درست می فرمایی.
فقط باید به دو کلمه ی "دانایی" و "اردو" تمرکز نمایی:
1.چرا دانایی؟ چراآگاهی،علم،دانش،حکمت،معرفت و مفاهیمی از این دست نه؟!
2.معمولا چه محلی برای اردو زدن مناسب است؟وبرای اردو زدن چه شرایطی لازم است و به چه ابزارهایی نیاز است؟
سلام
ببخشید من ذهنم خیلی درگیره اصلاً تمرکز ندارم :)
سلام.چرا؟خیر است انشااله/
کمکی یا کاری از دست بنده برمی اید بگویید تا انجام دهم.
*
ببخشید در چنین شرایطی،افکارتان را درگیر کردم.
انشااله که هر چه زودتر گره ذهنی تان برطرف گردد.
سلام
یه مزاحم از دیروز عصبیم کرده.
ممنونم از لطفتون :)

خواهش می‌کنم
بهترین واکنش ،بی اعتنایی است؛البته اگه مزاحم تلفنی و یا وبلاگی باشه!!
 آدرس یا تلفنی ازش در دست داری؟؟
مزاحمِ وبلاگی هست.
خیر
سلام.
این هم کامنت عمومی!!
+ چرا بیمارستان؟
سلام و درود
حالا چرا با این همه تعجب؟! :))
+ تقریباً هر ماه میرم :)
همین جوری؛چون گفته بودی یه کامنت عمومی بگذار،من هم گذاشتم و با تعجب گفتم این هم کامنت عمومی(لبخند)+(خب،منتظرم پاسخ خایتان را بشنوم)
+ آخه چرا؟ برای چی؟( البته اگه جواب قابل گفتنه بگو،وگرنه،چیزی نگو)
:))
آدرسِ یه وبلاگ فرستاده بودید که چشم در اولین فرصت بهش سر می‌زنم.
مزاحم‌ها متاسفانه ناشناس می‌فرستن یا بدونِ حسابِ کاربری که نشه بلاک کرد! منم دیروز امکانِ ارسالِ ناشناس رو غیرفعال کردم. ان‌شاءالله که دیگه کسی مزاحم نشه. طبقِ فرمایشِ شما یه پستِ نسبتاً مفرح منتشر کردم. :) چیزِ دیگه‌ای هم گفته بودید توی کامنت‌های خصوصیتون؟!
+ به هر حال قراره چند سالِ بعد مدام بیمارستان باشم. :)) (محلِ کار)
-ممنون که به آدرس پیشنهادی سر می زنید.
-خب،فعلا تکنیک خوبی است و انشااله که جواب بدهد.
-دست گلت بایت درج پست جدید هم سلامت باد.
-والا یادم نیست،چون هر چی بوده براتون فرستادم.
-+ مگه کار در بیمارستان شروع شده؟
خواهش می‌کنم :)
ان‌شاءالله :)
مچکرم
:)
+ نه ولی میریم گاهی
سلام.
تفسیر قطعات سهراب را از یاد بردیا!!!
سلام و درود
در جوابِ کامنتِ خصوصی:
الحمدلله :)
نه پیداش نکردم ولی دیگه خبری ازش نیست خدا رو شکر.
بله فرشته رفیقِ روزهای سخته :))

+ شرمنده :( میشه دوباره بفرستید شعرها رو؟!
سلام.
هستی یا نیستی؟
کجایی؟
سلام و درود
هستم :)
تو همین پست،چند کامنت عقبتر!!
خب
موردِ اول:
شاید به این معنی باشه که نباید واسه خودمون چارچوب‌های بیجا درست کنیم و عادت کنیم به حرکت در یک چرخه که ما رو بر می‌گردونه جای اولمون. باید دنبالِ مسیرهای نرفته باشیم. تجربه‌های نو.
موردِ دوم:
دانایی با علم و دانش و آگاهی فرق داره. آدم‌هایی که علم و دانش و حتی آگاهی دارن لزوماً دانا نیستن. دانا بودن یعنی استفاده‌ی درست از آگاهی و علم. فکر می‌کنم واسه همینه که گفته پشتِ دانایی. معمولاً جایی اردو می‌زنن که علاوه‌بر مناسب بودنِ محیط جایی باشه واسه لذت بردن و یادگیری. اردو زدن پشتِ دانایی... شاید به این معنی باشه که هر چیزی رو که یاد می‌گیریم ازش استفاده‌ی مثبت بکنیم. دقیق نمی‌دونم. :)
خیلی هم خوب و خیلی هم عالی>>>>
-ممنونم بابت وقتی که در این خصوص گذاشتی.
اگه حوصله ات سر نره و از این کار خسته و دلزده نشوی؛ هر از چند گاهی قطعاتی را طرح می کنم تا راجع بشون فکر کنی و تفسیرشون نمایی(بسته به حال روحی ات)
نه خسته نمیشم :))
شما معنی‌ها رو نمی‌گید؟! می‌خوام بدونم چقدر با تفسیرِ خودم فاصله دارن.
سلام و صبح بخیر بر دختر گل و گلاب:
- چرا من هم خواهم گفت.
+آیا از متن دعای مطالعه آگاهی داری؟
سلام و درود
خیلی هم خوب :)
+ بله
راستی دختر جان؛ روزی چند ساعت پای کامپیوتر و فضای مجازی و وبلاگت هستی؟!
چطور؟!
خواستم بدانم مراقب مدیریت زمان و سلامتی خودت هستی یا نه؛همین.
بله :)
از پاسخگویی تان سپاسگزارم.
مانا باشی و با نشاط
خواهش می‌کنم.
آیا سراغی از آیه طبابت داری؟
نه
سلام.خوبی؟ به نظر من آیه زیررا می توان به عنوان آیه طبابت در نظر گرفت:

 وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ؛ و هنگامی که بیمار می شوم،او مرا درمان می کند (سوره مبارکه شعرا؛آیه شریفه 80)
سلام و درود
مچکرم

چقدر زیبا :) ممنونم که گفتید.

+ قرار بود اون دو قطعه از سهراب رو معنی کنید. نکردید. :)
روی چشم حوای ارجمند؛سرم که خلوت شد در اولین فرصت برایتان می نویسم. البته نظر شما با نظر بنده بسیار نزدیک است.باز چشم.
ممنونم :)
فرض کن جای جناب جبرئیل امین بودی و از جانب خدای متعال نیز ماموریت داشتی فقط و فقط یک کلمه از میان کلمات قرآن مجید را به پیامبر عظیم الشان اسلام،ابلاغ کنی؛کدام کلمه را انتخاب و ابلاغ می کردی؟ و چرا؟

(لطفا این پرسش را از همه کلاسی هایت و اطرافیانت بپرس،وجواب را یادداشت و در یک پست درج شان کن؛البته اگه زحمت نمیشه برات)
باید راجع بهش خیلی فکر کنم.
سلام و صبح بخیر بر دختر گلم/دخترم،فعلا تفسیر خلاصه ی قطعه ی  اول را داشته باش تا بعد:

برای انسان چهارمسیر تماشا متصوراست: 1. مسیر تماشای خود و جهان درون،2.مسیر تماشای خدا و ماوراء الطبیعه،3.مسیر تماشای دیگران و محیط اجتماعی و4.مسیر تماشای محیط زیست و محیط طبیعی. این موارد،مسیر تماشا هستند نه کانون تماشا.چنانچه کانون تماشا باشند،ثابت می مانند و راکد و از آنها عکسی در ذهن نقش می بندد و بس.در حالی که مسیر، رونده است فلذا تحرک می طلبد وپویش. مسیر،فراز دارد و فرود؛ پیچ دارد وراستی؛دست انداز دارد وصافی؛رفت دارد وبرگشت؛ نقطه دید دارد و نقطه کور؛ مرز ورود دارد و خروج؛ نقاط دلنواز دارد و دلگیر؛ بیم دارد و امید ودهها مورد دیگر. سپهری هشدار می دهد که علیرغم ویژگی هایی که مسیر دارد، تماشای آن به یک "امر عادی" و عادت وار تبدیل می گردد.در حالی که " آدم" شدن انسان،نیازمند خرق عادت در"تماشا" ی مسیر چهارگانه فوق است. هر سال نه،هر ماه؛ هر ماه نه،هر هفته؛ هر هفته نه،هر روز؛هر روز نه،هر ساعت؛ هر ساعت نه، هر دقیقه ؛ انسان برای آدم شدن نیاز به "تازه" دیدن دارد،در غیر اینصورت در گرداب کهنه گی و باورهای اشتبا ه خواهد ماند و ماندگی نیزگندیدگی وکپک زدگی به همراه دارد و خواهد داشت.



چقدر زیبا :)
حق با جنابِ سپهری هست.
خیلی خیلی ممنونم :)
در ترم های بالاتر،واحدی با عنوان: " فیزیولوژی اعصاب "خواهید داشت که درسی بسیار شیرین و آموزنده است ودانشی است که زمینه ی بررسی رابطه ی  بین زبان و تفکر و فرایند تکوین شناخت را بخوبی به دست میدهد.
آشنایی با این دانش،انسان را به سلاح های بروزرسانی آموزه ها و نوسازی دیدگاه  مسلح می سازد و می آموزد که چگونه می توان از چنبره خفن عادت رها شد.
که اینطور
شما همیشه اینطوری صحبت می‌کنید؟!
سلام و صبح بخیر بر دختری از نسل حوا:
خوب و قبراق هستید؟
+ چه طوری صحبت می کنم؟؟!!!!!!!
سلام و درود
الحمدلله
+ خیلی کتابی :))
خوب یا بد،بله.
قالب گفتگویم اینگونه است،ممکن است حوصله تان را لبریز نماید دخترکم!!
من نگفتم بده :)
خیلی هم خوبه.
خدا را شکرکه برای شما کسالت آور نیست....
:)
این یکی که محشره !!!!
اون لحظه ای که شما کمی جلو تر دارید روی لبه جوب خیابون ، با دستانی باز قدم می زنید مثل یک عکس فول hd توی ذهنم تصویر شد !
بخشِ موضوعات یه قسمت داره به اسمِ دوم شخصِ غایب. اونجا اکثرِ پست‌هاش همینه :)
یه لایک برای خانم ارکیده که گفت :
باید یه کم دیوانگی بپاشیم به زندگی ...

موافقم !
ایشون که یهو نمی‌دونم چی شد قهر کردن انگار :))
دعوت به همکاری

(مناسب برای تمامی افراد)(تمامی سنین)

(خانوم های خانه دار)(کارجویان عزیز)

شرکت کندو (کنتل) (cantel)

شرکت برای ارسال و اجرای طرحهای تبلیغاتی خود (رایگان) که درقالب اپلیکیشن اجرا میشه به تعداد نامحدود اعضا نیازمند است.شما با ثبت نام و مشاهده طرحها پورسانت عالی کسب میکنین.((طرحها کاملا رایگان))

برای کسب اطلاعات به آی دی تلگرامی 
@Lahzahaaaaaaa
مراجعه کرده
و یابرای ثبت نام  ازلینک زیراستفاده کنید
http://ads.cantel.ir/account/register?link=om1395
:/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
The Death Cure
---------------------------------------------
تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...

Designed By Erfan Powered by Bayan