و ما ادراک ما معده الدرد!

یکی از نعمت هایی که باید بخاطرش خدا را روزی صدها هزار بار شکر کنید نداشتنِ معده ی عصبی ست! معده ای که گاهی آنقدر عصبی میشود که با هیچ دارویی آرام نمیگیرد و تا اشک را در چشمان تان جمع و سپس از گونه های تان جاری و کتاب تان را خیس نکند دست از سرتان بر نمیدارد! :)

عرضِ تبریک

به یکی از طرفدارهای آقای روحانی تبریک گفتم و خواستم شیرینی بدن. ایشون گفتن شیرینی نمیدم چون برای شما تلخه! البته شوخی کردن! :)


بیاید دست از کَل کَل کردن برداریم. ما همه مون مردمِ همین کشوریم. همه مون هم سربلندیِ ایران رو میخوایم. بازیِ برد و باخت نبوده! اونی باخته که توی انتخابات شرکت نکرده! یادمون نره لطفاً :)


تبریک میگم به حامیانِ آقای روحانی

امیدوارم بهترین ها در انتظارِ همه مون باشه :)

مردمی که دیروز حماسه آفریدند حق شون بالاتر از این حرفاست. با همه ی مشکلات و فشارها بازم پای کشورشون ایستادند! امیدوارم دولتِ دوازدهم حداکثرِ تلاشش رو برای تحققِ وعده هاش بکنه.

به امیدِ سربلندیِِ هر چه بیشترِ ایران و ایرانی :)

به عشقِ ایران :)

حسِ خوبیه وقتی به عنوانِ نفرِ اولِ حوزه ی انتخاباتی رای خودت رو بندازی توی صندوق :)

پیش به سوی انتخابات :)

فردا باید پیاده برم حوزه ی انتخاباتی که میخوام رای بدم! اگه ساعتِ ۷ حرکت کنم احتمالاً تا ۸ میرسم!
خوشحالم که قراره فردا همه ی کَل کَل ها تموم بشه و برگردیم به زندگیِ عادی!
به امیدِ موفقیتِ رئیس جمهورِ آینده و سربلندیِ کشورمون :)

یه چیزی تو همین مایه ها

الان یه چیزی هستم تو همین مایه ها :|

۴ درصدی رای نده!

دیشب حوالیِ ساعتِ ۱۱ مامانم اومد توی اتاقم و من رو از وسطِ یه عالمه کتاب و کاغذ بیرون کشید ( این روزها به شدت اتاقم بهم ریخته ست! ) و گفت آماده بشو میخوایم بریم بیرون ببینی توی شهر چه خبره! سریع حاضر شدیم و حرکت کردیم! خیابون ها به شدت شلوغ بود ترافیک هم شدید! اول به ستادِ آقای روحانی رسیدیم! جلوی ستادِ ایشون پر بود از دخترهایی که روبانِ بنفش و سفید دورِ دستاشون بسته بودن و با ظاهرِ ناجور، یه عالمه آرایش و شالی که بجای روی سرشون دورِ گردن شون بود، بادکنک به دست، کنارِ پسرهای بنفش پوش میرقصیدن! :/ یه پارتی وسطِ خیابون! بعد میگن ما آزادی نداریم! :/

یکم جلوتر ستادِ آقای رئیسی بود. اونجا اما حال و هوای دیگه ای داشت. خبری از رقص و جیغ و سوت نبود! خانم های اونجا همه پوششِ مناسبی داشتن! همه پرچمِ ایران به دست از کاندیدِ محبوب شون حمایت میکردن! اکثراً جوون های پرانرژی! بینِ اون شلوغی یه صدایی بیشتر از بقیه خودنمایی میکرد! صدایی که میگفت " ۴ درصدی رای نده! ۴ درصدی به رئیسی رای نده! " یه مقوا هم دستش بود که روش نوشته بود " روحانی کلیدت خرابه! " اونجا همه یک صدا میگفتن رئیسی. همون لحظه نگاهم به نگاهِ یه مادرِ شهید گره خورد. مادری که پوسترِ آقای رئیسی دستش بود و از ایشون حمایت میکرد. بهم گفت " به رئیسی رای بده! " لبخند زدم و سرم رو به نشانه ی " چشم " تکون دادم. خوشحال شد و خندید.

به راحتی میشد تفاوتِ شگرفی رو بینِ طرفدارهای دو نامزد حس کرد!

همه ی اون ها به کنار! این حد از آرایشِ خانم های کاندیدِ انتخاباتِ شورای شهرمون هم واقعاً غیرِ قابلِ تحمل بود! این همه آرایش با چادر در تضادن! :/

خلاصه که امیدوارم جمعه اون اتفاقی بیفته که باید! :)

به رنگِ تو

گاهی دلم میخواهد از همه چیز دست بکشم؛ چادرم را سَرم کنم؛ به بقالیِ سرِ کوچه ای که نیست بروم و یک سطل آرامش بخرم تا همه را بر در و دیوارِ اتاقم که این روزها رنگِ استرس و آشفتگی به خود گرفته بپاشم! میتواند هر رنگی داشته باشد اما برای من آرامش، همیشه به رنگِ دریایی بوده که هیچ وقت ندیده ام و یا به رنگِ آسمانی که مدت هاست یک دلِ سیر به تماشایش ننشسته ام. حتی میتواند کمی تیره تر باشد؛ به رنگِ همان روسریِ بلندِ موردِ علاقه ام! همان که وقتی یک گوشه اش را میگیرم و کنارِ خودم نگهش میدارم، چند سانتی از قدِ من بلندتر به نظر میرسد! یا به رنگِ جانمازی که مادربزرگ برای جشنِ تکلیف به من هدیه داد. و یا به رنگِ چادر نمازم که سفید نیست و گل های صورتی و بنفش ندارد! می تواند به رنگِ همان دست بندِ دوست داشتنی، یادگاریِ آخرین سفرِ مشهد باشد. حتی به رنگِ جلدِ دفترِ فیزیکی که از حل کردنِ مسئله هایش لذت میبرم! یا به رنگِ پوستِ شکلاتی که گاهی خوشمزه ترین خوردنیِ دنیا میشود. میتواند به رنگِ قیچیِ کوچکی که هنگامِ درست کردنِ کاردستی های دورانِ کودکی کمکم میکرد و یا پیراهنِ عروسکی که به تازگی میهمانِ گوشه ی کمدِ اتاقم شده باشد! همه ی این ها را که بگذاریم کنار، آرامش میتواند به رنگِ رویاهایم باشد! به رنگِ تو! عجیب و دست یافتنی! آرام و ملیح! آبیِ آبی...

چند روز مونده؟!

نگاهِ جالبیه! نه فقط واسه کنکور! واسه کلِ زندگی...

:)

(:

بعضى ها مثلِ یک اتفاقِ عجیب...

حالِ آدم را خوب میکنند!

مثلِ هواى تازه اند...

آدم دلش میخواهد،

در رویاهایش دستش را بگیرد،

و بگوید: "تو که باشى،

مگر آرزوى دیگری میماند..."


امیر وجود


+ عیدتون با تاخیر مبارک :)

+ کی تموم میشه این بحث و جدل های سیاسی؟! :/

تشکرِ فراوان :)

بسیار مچکرم از دوستِ محترمی که حاضر شدن آدرسِ قدیمیِ (خیلی هم قدیمی نیست!) اینجا رو به من برگردونن!

متاسفانه آدرسِ جدیدشون رو ندارم! امیدوارم این پست رو بخونند :)

یکی از دوستانم همیشه‌ میگفت صحبت کردن بدونِ دعوا و توهین قطعاً بهتر از بحث و جدله!
خلاصه که آدرس رو پس گرفتم در حالی که تا پای فروش رفته بود! :/
نمیدونستم اینقدر قیمتی بوده! :)))
بازم ممنونم دوستِ عزیز :)

+ فیزیک درسِ شیرینی هست که هیچ وقت از خوندنش خسته نمیشم!
+ بفرمایید بستنی ^_^

۱ ۲
تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...
Designed By Erfan Powered by Bayan