#تو_زیباترین_آرزوی_منی

اصلاً ما آدم‌ها اهلِ سخت کردنِ کارها هستیم. 

اهلِ پیچیدگی‌های بی مورد. 

راستش را بخواهی فکر می‌کنیم هر چه راهِ سخت‌تری برای رسیدن به خواسته‌های‌مان پیدا کنیم موفق تریم!

گاهی یاد‌ما‌ن می‌رود اول و آخرِ همه چیز به تو ختم می‌شود...

و یک نگاهت برای گشایشِ دانه دانه درهای بسته‌ی زندگی‌مان کلید!


#دلسپرده

معمولی‌تر از آنم که تو می‌پنداری!

آدم‌ها از آنچه در فضای مجازی می‌ببیند معمولی‌تر هستند :)

اولین قرارِ عاشقی

کوچه‌ای بس تنگ و باریک. خانه‌هایی کاه‌گلی و آدم‌هایی که بوی سادگی و مهربانی‌شان محله را پر کرده بود. لابه‌لای پیچ و خمِ کوچه، خانه‌ای نقلی با درِ آبی رنگ دیده می‌شد که مقصدِ من بود. در زدم و منتظر ماندم. چند لحظه بعد، دختر خانمی خوش‌رو، با چهره‌ای سرشار از آرامش در را گشود و با لبخند سلام کرد. گفت منتظرم بوده و با همان لحنِ مهربانانه‌اش خوش‌آمد گفت. واردِ خانه شدم. حیاطِ خانه‌شان کوچک اما پر از حسِ خوب بود. یک حوضِ آب درست وسطِ حیاط خودنمایی می‌کرد. نمی‌دانید گلدان‌های اطرافش چقدر دلربا بود. درخت‌های سر به فلک کشیده‌ی باغچه را که دیگر نگویید. همه چیز رویایی بود طوری که نظیرش را در قصه‌‌ها شنیده بودم. دختر خانمِ مهربانِ خانه مرا به یکی از اتاق‌ها راهنمایی کرد و گفت باید کمی منتظر بمانم تا حاج خانم بیایند. در آن فرصتِ کوتاهی که قبل از حضورِ حاج خانم داشتم، خوب به خاطره‌های قاب گرفته شده‌ی روی دیوار و طاقچه نگاه کردم. همانطور که خیره به عکس‌ها بودم، حاج خانم وارد شد. خانمی با قامتِ خمیده و چین و چروک‌هایی بر دست‌ها و پیشانی. من آن چین و چروک‌ها را خوب می‌شناختم. از همان‌هایی بود که یک شبه بر پیشانیِ مادربزرگم نشست. از همان‌هایی که نه بخاطرِ کهولتِ سن، که بخاطرِ شبیخونِ یک غمِ بزرگ در لحظه آدم را پیر می‌کند. کمی احوال‌پرسی کردیم. فکر نمی‌کردم تا آن حد مهربان و خوش‌برخورد باشد. ابداً احساسِ غریبی نمی‌کردم. انگار سال‌ها می‌شناختمش. با اشاره به قابِ عکسِ روی دیوار که قبل از ورودش به آن خیره شده بودم، شروع به مرورِ خاطرات کرد. از عزیزدردانه‌اش گفت؛ یکی یکدانه پسرش؛ پاره‌ی تنش. از این که چقدر مَرد بود. از این که از همان ابتدا هم آسمانی فکر می‌کرد و زمینی نبود. از غیرت و جوانمردی‌اش. از اوجِ احترامش به حضرتِ مادر. از این که بعد از رفتنِ پدر چقدر خوب نگذاشته بود مادر و خواهرهایش جای خالیِ سایه‌ی سر را احساس کنند. از روزی گفت که رضایت‌نامه آورد تا مادرش امضا کند. از روزی گفت که برای خدا رفت و در راهِ خدا جان داد. از روزی گفت که پیکرِ بی‌جانش را آوردند. دلم می‌خواست چادرم را روی صورتم بکشم و زار زار گریه کنم. برای این همه غربت. برای این همه تنهایی. برای دلِ مادری که آرزوی دامادیِ جگرگوشه‌اش بر دلش ماند. برای خانه‌ای که دیگر مَرد ندارد. برای خواهری که دیگر کسی را ندارد که داداش خطابش کند. اما مگر می‌شد؟! مگر می‌شد آن همه غرور را در چشمانِ حاج‌ خانم هنگامِ تعریفِ لحظه‌ی شنیدنِ خبرِ شهادتِ فرزندش دید و گریه کرد؟! مگر می‌شد در برابرِ لبخندِ حاج خانم و احساسِ رضایتی که در کلامش موج می‌زد اشکِ ماتم ریخت؟! نگذاشتم اشکی جاری بشود. سعی کردم من هم لبخند بزنم. نمی‌دانم چرا اما من هم احساسِ غرور می‌کردم! صحبت‌ها که تمام شد حالِ عجیبی داشتم. حالِ خوب همراه با دنیایی از شرمندگی. این که من و امثالِ من در برابرِ خمیده شدنِ قامتِ این مادرها مسئولیم. این که خون ها پشتِ آرامشِ خوابِ شبانه‌ی ما هست. در انتها من و حاج خانم عکسِ یادگاری گرفتیم تا آن لحظه برای همیشه در تاریخ بماند. هنگامِ خداحافظی، قبل از خروج از اتاق، حاج خانم مرا صدا کرد. برگشتم و به صورتش خیره شدم. همچنان نگاهش بوی مهربانی و صمیمیت می‌داد. دستِ راستم را گرفت و یک سیب درونش گذاشت. به ظرفِ میوه نیم‌نگاهی انداختم. انواعِ میوه‌ها دیده می‌شد. می‌توانست هر میوه‌ای در دستم بگذارد اما سیب... گویا حاج خانم مرا خوب می‌شناخت. :)

رابطه

شما شبیه به کسانی خواهید شد که بیشترین رابطه را با آنها دارید، پس با افرادی معاشرت کنید که ذهنی ثروتمند دارند...

 آلبرت انیشتین


+ دارم به این فکر می‌کنم با کی بیشتر معاشرت کنم :))

بیخیالِ بیخیال

بیخیالِ آدم‌هایی که گاهی هستن و گاهی نیستن!

بیخیالِ حرف‌هایی که همینطوری زده میشن و ناراحت می‌کنن!

بیخیالِ قوانینی که تهِ تهِ بی‌قانونی هستن!

بیخیالِ محدودیتِ زمان و مکان!

بیخیالِ آسمونی که آبی نیست!

بیخیالِ عقربه‌های دیوانه!

بیخیالِ بودن‌های نباید و نبودن‌های باید!

بیخیالِ گذشته‌ای که گذشته!

بیخیالِ شکست‌های الکی!

بیخیالِ مرگِ عدالت!

بیخیالِ تولدِ بی‌حیایی!

بیخیالِ غصه!

بیخیالِ غم!

بیخیال!


+ فقط حالِ خوب :)

مثلِ...؟!

تصورتان از حوا چیست؟! به نظرِ شما حوا می‌تواند شبیهِ چه باشد؟!
شبیهِ کدام میوه؟!
کدام کتاب؟!
کدام غذا؟!
کدام بو؟!
کدام شی؟!
کدام رنگ؟!

اصلاً نامِ حوا را که می‌شنوید چه شخصیتی در ذهنِ شما شکل می‌گیرد؟!
دوست داریم بدانیم :))

مثلِ لحظه‌ای که فرشته می‌شوی

گنگ و مبهم. مثلِ لحظه‌ای که دستانت را گرفتم و به چشمانم زل می‌زدی. مثلِ لحظه‌ای که نگران بودی و لبخند می‌زدم. مثلِ لحظه‌ای که برای دهمین بار پرسیدی چه بگویم و من با لبخند برایت مرور می‌کردم. مثلِ لحظه‌ای که برای آخرین بار پرسیدی راستی حوا گفتی چه بگویم و گفتم هیچ فقط بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یادت نرود. مثلِ لحظه‌ای که گفتی بله و فهمیدم چقدر زود دیر می‌شود. مثلِ لحظه‌ای که پرسیدی آبی بهتر است یا طلایی و من با ذوق گفتم معلوم است آبی عاشقانه است. مثلِ لحظه‌ای که شدم مثلِ خواهرت و شدی مثلِ خواهرم. مثلِ لحظه‌ای که دلت تنگ شد و دلتنگ می شدم. مثلِ فردا شب که فرشته می‌شوی و من خیره می‌شوم. مثلِ فردا شب که تو می‌مانی و من آرام می‌روم. مثلِ شبی که تو نباشی و من نیست می‌شوم...

سردرد

و حوایی که روزی نمی‌دانست سردرد چیست این‌ روزها مدام سرش درد می‌کند! و به راستی چاره چیست؟!

من و کنکور و دیگر هیچ!

" حوا؟نمیدونم الان خوشحالی یا نه؛ولی اینو بدون که رتبه کنکور اصن مهم نیستش:))هرکسی تو رشته ی خودش بهترین اگه باشه،هیچوقت بیکار نمیمونه:))آدماام هیچوقت هیچوقت هیچوقت با چارتا عدد سنجیده نمیشن:)میخوام بگم که تو همیشه،همون حوای مهربونی که بهم گفت بیشتر از سنت میزنی میمونی(خیلی ضایعه که ازون جمله ات ذوق مرگ شدم؟:دی)چه رتبت هشت رقمی باشه،چه دورقمی؛همیشه تک میمونی:))همیشه حوای مهربون و دوست داشتنی بیان میمونی:)))) "

دوستِ خوب، یه نعمتِ بزرگه که خدا رو شکر من توی دنیای مجازی کم ندارم. خیلی خوش‌حال شدم وقتی پنلِ مدیریت رو باز کردم و با کامنتِ بالا روبه‌رو شدم. ممنون رفیق. :)
رتبه‌ی کنکورمان از انتظارم بهتر شد! :) ولی به حدی گنگه که فقط باید منتظرِ نتایجِ نهایی موند! :)
من هستم و ۷۰ کامنتِ تایید نشده :| ببخشید خلاصه.

× متاسفم واسه سازمانِ سنجش که هیچ کدوم از نمره‌های امتحان نهاییم رو تاثیر نداده بود! در صورتی که نمره‌ی پایینِ ۱۹.۲۵ نداشتم! من با کسی که نمراتش رو ۱۴ شده یکسان هستم! ممنون واقعاً! حداقل ۲۰ ها رو تاثیر می‌دادین! :/
× واردِ صحن که شدم اول نامِ جنابِ میرزا توی ذهنم نقش بست! دعاگوی همه بودم اگر قابل بوده باشم. :)

و رویایی که محقق شد...

امشب بعد از مدت‌ها نفسِ عمیق کشیدم. با اشک خندیدم. با خنده اشک ریختم.  وقتی خدا بخواهد بنده چه کاره است؟!

و دستانی که هنوز بوی گلاب می‌دهد...
و چادری که خیسِ باران شد...
و رویایی که محقق شد...
و چشمانی که خواب ندارد...
و حرمی که پناهگاهِ درماندگان است...

× تصویر فعلاً موجود نیست.
۱ ۲
می‌دانی تعجبِ من از چیست؟! از این که هر وقت می‌گویند هوالباطن، هوالظاهر هم می‌گویند. مگر می‌شود که تو هم باشی و هم نباشی. هم همه‌ جا باشی و هم هیچ‌ کجا نباشی. گاهی اوقات تو چقدر سختی.
Designed By Erfan Powered by Bayan