ب ا ر ا ن

اگر باران ببارد باز می‌آیم درونِ کوچه‌ی امّید و از ترکیبِ دستانم برایت چتر می‌سازم مبادا قطره‌ای باران بیازارد نگاهِ مهربانت را...


+ باران باریدن گرفته. صدایش ضربانِ قلبِ آدم را منظم می‌کند. :)

+ یکی از لحظه‌هایی که دعا مستجاب می‌شود، اکنون است.

+ من یک شهرم از بوی تو...

خیلی خوشحالم :)

حسِ مادربزرگی را دارم که نوه‌اش می‌خواهد داماد بشود. همین اندازه خوشحال. می‌بینید خدا چقدر حواسش به حالِ دلِ ماست؟! میانِ این همه حالِ بد، خبرهای خوب می‌فرستد سمتِ حوا. دیروز گفت عاشق شده. خیلی خوشحال شدم. پرسیدم: «برای عاشق شدن زود نبود؟!» گفت: «حق با شماست. چون ندیدیدش این را می‌گویید.» او را نشانم داد. از همان نگاهِ اول به دلم نشست و لبخند زدم به چه وسعتی. نظرم را پرسید. گفتم: «دخترِ خوب و آرامی به نظر می‌رسد.» من هم که عاشقِ آدم‌های آرام و ساده. حس می‌کنم کمی نگرانِ واکنشش باشد. اما من مطمئنم جوابش مثبت خواهد بود. از همین الان برای روزی که بخواهد نظرش را بپرسد هیجان دارم. فعلاً قرار نیست چیزی بگوید. اگر بشود می‌شوند زوجِ داروساز. از آن زوج‌های دوست‌داشتنی و به معنای واقعیِ کلمه عاشق. از آن عشق های مقدس. :)

خدایا می‌شود سرنوشتِ آن‌ها را به هم گره بزنی؟!

می‌شود گفت این یک هشدار است!

و از دیگر قانون‌های نانوشته این است که بلاگرها را باید از کامنت‌های خصوصیِ ارسالی‌شان شناخت!


امروز نگاهی به کامنت‌های خصوصی انداختم. متوجه شدم ۸۴۸۰ کامنتِ خصوصی از ابتدای ساختِ اینجا برایم ارسال شده! البته یادم می‌آید چند مورد را بخاطرِ اوجِ رعایتِ ادبِ ارسال‌کننده حذف کردم. حیف که در فرهنگِ لغتِ عقایدم، مصدرِ آبرو بردن تعریف نشده! کافیست چند مورد از کامنت‌های خصوصی را به نمایش در بیاورم تا چند بلاگرِ به ظاهر محترم از نگاهِ عده‌ی کثیری از بلاگرها، مجبور بشوند برای همیشه از بیان بروند! :)

مثلاً اگر سپیده بودم...

چند روزی می‌شود که وقت‌های استراحت، می‌روم کنارِ پنجره و به اسمم فکر می‌کنم. چند وقتِ پیش مادر گفت می‌خواسته نامم را سپیده بگذارد. سپیده زیباست اما حتم دارم اگر سپیده بودم، اکنون این نبودم. معتقدم آدم‌ها با گذشتِ زمان، به اسمشان شبیه می‌شوند یا بهتر بگویم آدم‌ها تحتِ تاثیرِ اسمشان هستند. هرچند این قانون هم مانندِ هر قانونِ نانوشته‌ی دیگری استثنا دارد. من از آن روز که ولادتِ خانم فاطمه زهرا بود و تلویزیون، نام‌های ایشان را یکی پس از دیگری نمایش می‌داد، عاشقِ اسمم شدم. می‌شود دوازده سالِ پیش یعنی زمانی که یک دخترکوچولوی دبستانی بودم. کلِ فامیل را که ورق بزنی، چه آن‌ها که نسبتِ نزدیکی دارند و چه آن‌ها که مثلِ نسبتشان، فرسنگ‌ها با ما فاصله دارند، هیچ کس هم‌اسمِ من نیست. دانش‌آموز هم که بودم، در یک مدرسه‌ی حدوداً سیصد دانش‌آموزه، شاید فقط یک نفر نامِ مرا داشت. برای همین است که هر وقت کسی را می‌بینم که هم‌اسمِ من است، ذوقِ عجیبی کلِ وجودم را در آغوش می‌کشد.

دو شبِ پیش، مسواک و خمیردندان در دست، نشستم پای صحبتِ دخترکی که عجیب حرف‌هایش به دلم می‌نشست. برنامه‌ی از لاکِ جیغ تا خدا از شبکه دو. زیاد تلویزیون نمی‌بینم مخصوصاً برنامه‌های گفت‌وگو محور‌ را اما آن لحظه، ناخودآگاه دلم به سمتِ صحبت‌های دخترکِ این برنامه کشیده شد. جنسِ حرف‌هایش برایم آشنا بود. خودم را در خودش می‌دیدم. میانِ صحبت‌هایش، به اسمش که اشاره کرد، لبخندی عمیق مهمانِ لب‌هایم شد. هم‌اسمِ من بود. فهمیدم کششِ من به سمتِ تلویزیون بی‌دلیل نبوده. شبیه بودیم. نه کاملاً ولی گذشته و حالِ تقریباً مشابهِ ما، وجودم را به وجودش گره می‌زد. کلِ زندگیش مصداقِ بارزِ آیه‌ی «وَاللهُ یَهدِی مَن یَشاءُ اِلی صِراطِِ مُستَقِیمِ» بود. آخرِ برنامه هم با اشک‌هایش اشک ریختم البته همراه با لبخند. حال بیشتر از گذشته از داشتنِ چنین اسمی احساسِ رضایت می‌کنم.


+ تا حالا به اسمتان فکر کرده‌اید؟! دوستش دارید؟! :)

این مایعِ حیاتِ سرخ

خ

و

ن

از بچگی حسِ عجیبی داشتم به این کلمه. می‌گفتند بخاطرِ گرمیِ هواست. من هم باور کردم. اوایل عادی بود. بیشتر شد. آخرش رسید روزهایی که دیگر شیرِ آب را می‌بستم و سَرَم را می‌گرفتم پایین. لخته‌ی خون. ترس. وحشت. آخرش می‌میری حوا. یک روز هم زدم زیرِ گریه ولی نه بخاطرِ ترس. بخاطرِ خستگی. بیست دقیقه سَرَت را پایین بگیری و روشویی بشود پر از خون ولی بند نیاید. الان دیگر برایم عادی شده. دستمال‌کاغذی را می‌گیرم جلویش و به کار‌هایم می‌رسم. فقط وقتی خیلی ناگهانی می‌ریزد روی کتاب و کاغذهایم و گند می‌زند به آن‌ها عصبی می‌شوم. بعد از دو روزِ بد، امروز حالم خوب است. نوسان دارد دیگر. فقط روزی روزگاری فهمیدید حوا دیگر نیست بدانید آن‌قدر خون از دست داده که مُرده.

 

+ بعضی رفتارها و حرف‌ها ناراحتم می‌کند. مخصوصاً اگر طرفِ مقابل برایم قابلِ احترام باشد. اما در این دو روزی که حالم بد بود به این نتیجه رسیدم که دیگر از هیچ‌کس هیچ انتظاری نداشته باشم. من هم مثلِ خودشان رفتار می‌کنم  زین پس.

+ هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد چقدر منتظرِ این آهنگ بودم. ارزشِ این همه انتظار را داشت. :)

پانزده سالِ بعدِ حوا

پانزده سالِ بعد، حوا یک متخصصِ خون و آنکولوژیِ در شرفِ گرفتنِ فوق تخصص هست که در خانه‌ای نه چندان بزرگ با دکوراسیونِ سفید و آبیِ آسمانی، واقع در یکی از کوچه‌های مشهد، زندگی می‌کند. بخشِ قابلِ توجهی از وقتش را در مطب و بیمارستان، با آدم‌هایی به نسبت شبیهِ خودش می‌گذراند. تا آن موقع احتمالاً کلِ ایران را همراه با حضرتِ عشق، زیرِ پا گذاشته و اگر آقایش طلبیده باشد، کربلا را هم دیده و هوای بین‌الحرمین را به ریه کشیده است. در یکی از اتاق‌های خانه‌اش، سر تا سر قفسه‌های کتاب چیده‌ شده و یک میز و دو صندلی، دقیقاً کنارِ پنجره‌ گذاشته شده که مخصوصِ مطالعه‌ی کتاب‌های دوست‌داشتنیِ حوا و حضرتِ عشق هست. گلدان‌های کوچک و رنگارنگِ گل که در گوشه گوشه‌ی خانه‌ی حوا دیده می‌شوند، از آن‌جا بهشتی کوچک ساخته‌اند. آن موقع، حوا دو کلوچه‌ی خوشمزه دارد، یکی هفت یا هشت ساله به اسمِ نسیم و آن یکی هم سه یا چهار ساله به اسمِ طاها. وقت‌هایی که خسته یا ناراحت می‌شود، موهای نسیمش را باحوصله شانه می‌زند و با عشق می‌بافد تا آرامِ آرام بشود. لحظه‌هایی که پشتِ دیوارِ آشپزخانه پنهان می‌شود و به محضِ رسیدنِ طاها آرام می‌گوید دالی تا طاهایش بلند بلند بخندد و خودش را در آغوشِ مادرش رها کند، قند در دلِ حوا آب می‌شود. طبقِ قرارِ حوا و حضرتِ عشق در ابتدای زندگی‌شان، یک شبِ هر هفته‌ی آن‌ها در جوارِ ضامنِ خوشبختی‌شان، آقای خوبی‌ها، صبح می‌شود. عصرهایی که هر دو خانه باشند، حوا لیوانِ مخصوصِ خود و حضرتِ عشق را از چای لبریز می‌کند و بعد هر دو می‌نشینند روی صندلی‌های کنارِ یکی از باغچه‌های حیاطِ خانه‌‌شان که پر از گل‌های خوش‌رنگِ عاشق است و گل می‌گویند و گل می‌شنوند در حالی که یک ظرفِ پر از سیب‌های سبزِ خوش‌عطر ، روی میزِ روبه‌روی‌شان خودنمایی می‌کند. پانزده سالِ بعد، همینقدر آرام و ساده، خوشبختی، کلِ زندگیِ حوا را سخت در آغوش گرفته است.

چه می‌کنی حوا؟! :|

هم‌اکنون با پدیده‌ای مواجه هستیم که هر دو دستش، یکی از دو ناحیه و دیگری از چهار ناحیه، بریده؛ آن هم با کاغذ! تو مگر با کاغذهایت کشتی می‌گیری حوا؟! :|

تصور کنید بخواهید با همین دست‌ها آبِ لیموی تازه را بگیرید و بریزید روی سالاد!


+ آن زمان که برای اولین بار دستم با‌ کاغذ برید متوجه شدم هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست!

+ دارد؟! دارد غم آن که تو را داشته باشد؟! داریم بهتر از خدای پاییز؟! :)

+ تصویر هم که بی‌ربط نیست اصلاً. :))

تو بگو چندتا؟!

فارغ از دنیای عدد و رقم

تو بگو چندتا رفیق داری که حواسشون به حالت هست؟!


اول خودم!

شاید اگر یک ماهِ پیش با این سوال مواجه می‌شدم، می‌گفتم دوتا. شاید هم سه‌تا. ولی الان صفرِ مطلق! :)

به رنگِ اهدای عضو :)

شبِ عاشورا، حوالیِ ساعت ۹:۳۰ واردِ حسینه سیدالشهدا شدیم. یک گوشه‌ی حیاطِ حسینه، میزی بود که پشتش یک خانم و آقا نشسته بودند. از دانشگاهِ علوم پزشکی آمده بودند برای ثبت نامِ کارتِ اهدای عضو. رفتم به سمتِ میز. خانمی مهربان با لبخندی دوست‌داشتنی رو به من گفت: «می‌خواهی فرم پر کنی؟!» با لبخند گفتم: «بله.» یکی از فرم‌ها را جلویم گذاشت. همین که خواستم خودکار را بردارم مادر با لحنی سرشار از عصبانیت و نگرانی، محکم و قاطعانه گفت: «اجازه نداری پر کنی!» هر چه اصرار کردم فایده‌ای نداشت و مدام تکرار می‌کرد که راضی نیست. پدر اما گفت: «از نظرِ من مشکلی ندارد.» به چهره‌اش که نگاه کردم متوجه شدم زیاد هم راضی نیست و فقط چون من می‌خواهم می‌گوید اشکالی ندارد. پدر هیچ‌ وقت با من مخالفت نمی‌کند حتی اگر مخالفِ عقیده‌ام باشد. نهایتاً مادر راضی نشد و من هم با ناراحتی واردِ حسینیه شدم. هر شب، مادر در حیاطِ حسینیه می‌نشست و من داخل. هر چه بیشتر می‌گذشت، ناراحتی‌ام بیشتر می‌شد تا جایی که کار به بغض رسید. راستش از مادر انتظار نداشتم مخالفت کند. کاری که بدونِ رضایتِ مادر انجام بشود هم که لطفی ندارد.

حاج‌آقایی که این چند شب، میخکوب پای منبرش می‌نشستم، سومین حاج آقایی هستند که صحبت‌هایشان تا اعماقِ وجودم نفوذ می‌کند و روحم را آرام. حرف‌هایشان به افکارم به شدت نزدیک است و اصلاً به خاطرِ جنسِ متفاوت و دلنشینِ صحبت‌هایشان است که پیر و جوان دوستش دارند و پس از سخنرانی، هنگامِ رفتن، دورش حلقه می‌زنند و از چند لحظه‌ای هم‌کلام شدن با ایشان لذت می‌برند. درست همان لحظه که بغض گلویم را گرفته بود، سخنرانیِ ایشان شروع شد و همین باعث شد آرام بگیرم. 

شبِ سنگینی بود. از آن دست شب‌هایی که دلت می‌خواست به سجده بیفتی و عاجزانه خدا را به همه‌ی مقدسات قسم بدهی که ای کاش خورشید بمیرد و صبحِ فردا طلوع نکند. بعد از سخنرانی نوبت به مداحی رسید. بهترین جایش آن زمان بود که همه‌ی چراغ‌ها خاموش شدند و هر کس گوشه‌ای برای خودش می‌گریست. آخ که آدم دلش می‌خواست برای آن همه مظلومیت و غربت بمیرد. همان لحظه بود که خواستم خودش دلِ مادر را نرم کند. نوحه که تمام شد واردِ حیاط شدیم. رفتم کنارِ مادر و گفتم: «بروم فرم را پر کنم؟!» با عصبانیت نگاهم کرد. من هم دیگر چیزی نگفتم. یک گوشه ایستادم و به دسته‌های زنجیرزنی که واردِ حسینیه می‌شدند خیره شدم. زنجیرزنی که تمام شد، مادر گفت: «برو فرم را پر کن بلکه راحت بشوی!» بعد هم از لبخند‌های دوست‌داشتنی و قند در دل آب کنِ همیشگی‌اش را تحویلم داد. به یک باره حالم خوب شد. خیلی حسِ عجیبی داشت آن لحظه‌ای که اسمم را روی فرمِ کارتِ اهدای عضو می‌نوشتم. حسِ رضایت و شاید حسِ مفید بودن. نمیدانم.

در راهِ بازگشت مادر با خنده گفت: «آخر کدام عضوِ بدنت به دردِ کسی می‌خورد؟! تو که همیشه همه جایت درد می‌کند و مریض هستی! بیچاره آن کسانی که اعضای بدنِ تو نصیبشان بشود.» راست می‌گوید مادر. از بچگی همیشه مریض بودم. :| با این حال می‌دانم ‌هیچ عضوِ سالمی هم که نداشته باشم، قلبم مشکلی ندارد. هنوز به یاد دارم صحبت‌های آقای دکتر را آن زمان که نوارِ قلب را تحویلش دادم. گفت دردهایی که گاهی حس می‌کنم چیزِ خاصی نیست. قلبم سالم است. :) می‌گویند کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خورد. شاید روزی بشود حکایتِ حالِ ما. مادر می‌گوید: «می‌شوی پزشکِ بیمار. بیچاره مریض‌هایت.» :|


+ فهمیدم این کارت فرمالیته‌ هست. بماند برای حسِ خوبش. :)


+ خیلی خوب است وقتی ذهنت درگیرِ موضوعی شده و یکسری کلمات، مدام در ذهنت پیچ و تاب می‌خورند، بنشینی پای منبری که موضوعش دقیقاً دغدغه‌ی چند روزه‌ات هست؛ نه؟! بعد بنشینی برای حالِ خودت زار بزنی. گریه کن حوا. گریه کن. وقتی دروغ می‌گویی و کلاهِ شرعی بر سرش می‌کشی باید هم گریه کنی. غفلت توجیهِ مناسبی نیست. اصلاً توجیه راهِ مناسبی نیست. تبرئه نمی‌کند آدم را. گریه کن حوا. گریه کن...

وقتی دعا مستجاب می‌شود

از شبِ اول بهم ریختم. آن قدر که با هر آهنگی، هر تصویری، هر صحنه‌ای و هر نوحه‌ای، به پهنای صورت اشک می‌ریختم. شدم از آن آدم‌هایی که با خود و جهانش سرِ جنگ دارد. هر شب دعا می‌کردم. می‌رفتم کنارِ پنجره و عاجزانه از خدا می‌خواستم آنچه را که می‌خواستم. همه چیز بد بود و بدتر شد. بدترینش شاید آن لحظه بود که عهد شکستم. شاید هم آن لحظه‌ای که سومین و آخرین دوستِ مجازیم گفت که دیگر تمایلی به حرف زدن با من ندارد و من مثلِ آدمی که خیلی ناگهانی یک پارچ آبِ سرد رویش ریخته باشند، به شدت شوکه شدم. چند ساعت بعد از آن، درست زمانی که در حالِ تایپِ پستِ قبل بودم، از حرم برایم عکسِ مراسمِ تشییعِ شهید حججی را فرستادند و این اولین جرقه‌ی شروعِ حالِ خوب بود.

هیچ چیز به اندازه‌ی شنیدنِ این که یک نفر برایم دعا کرده، حالِ مرا خوب نمی‌کند. بعد از آن همه چیز خوب شد. انگار دعاهایم به صف شده‌ بودند برای استجابت. یکی پس از دیگری اجابت می‌شد و من بودم و فضای اتاقی که برای پرواز کافی نبود. هر چه خواستم شد. هم دعاهای قدیمی و هم دعاهایی که تازه متولد شده بودند. حتی دعاهایی که احتمالِ اجابتش کمتر از یک درصد بود. می‌توانید تصور کنید وقتی پس از هفت هشت سال دعایی اجابت می‌شود، آدم چه حالی پیدا می‌کند؟! بزرگترین دغدغه‌ی الانم این است که چرا و بخاطرِ کدام کارِ خوبِ نکرده مستحقِ این همه حالِ خوب هستم. غریب محرمی‌ شده محرمِ امسال. دوست دارم هر ثانیه‌اش هزار سال طول بکشد. همه چیز عالی‌تر از عالی ست. فقط مانده کربلا...

۱ ۲ ۳ . . . ۲۸ ۲۹ ۳۰
می‌دانی تعجبِ من از چیست؟! از این که هر وقت می‌گویند هوالباطن، هوالظاهر هم می‌گویند. مگر می‌شود که تو هم باشی و هم نباشی. هم همه‌ جا باشی و هم هیچ‌ کجا نباشی. گاهی اوقات تو چقدر سختی.
Designed By Erfan Powered by Bayan