از آن مخلوق‌های فراتر از عالی

بعضی آدم‌ها هم انگاری خلق شدن واسه شاد کردنِ ما. که بگن و بگن و بخندی و حرص بخوری و بازم بخندی. خدا حفظشون کنه خلاصه. :)

حوای متولدِ ۲۶ دی

تصور کنید در اتاقتان سرگرمِ کتاب‌ها و جزوه‌هایتان هستید که خیلی ناگهانی درِ اتاقتان باز می‌شود و خانواده‌ی جان با دست و جیغ و تولدت مبارک گویان می‌آیند داخل. چه حسی می‌تواند داشته باشد جز ذوق‌زدگیِ بی‌حد و اندازه وقتی متوجه می‌شوی داداشِ مهربانت که دیگر برای خودش مردی شده، خودش رفته برایت کادو خریده و خودش هم حساب کرده است؟! و ذوق‌مرگ می‌شوی آن زمان که همین آقا داداشِ دوست‌داشتنی هدفونش را می‌گذارد روی گوش هایت و می‌گوید گوش کن. :)
 
 
این که پنلِ مدیریت را باز کنی و ببینی دوستانِ نسبتاً مجازی که حقیقی‌تر از هر حقیقتی هستند به یادت بوده‌اند و با تبریک‌هایشان مسببِ شروعِ روزِ تولدت با یک لبخندِ عمیق می‌شوند هم از آن حس‌های خوبِ وصف‌ناشدنی‌ست. خوشبختی مگر جز این است؟!
 

یک «من» وسطِ زندگی‌ام گم شده است

مثلِ وقت‌هایی که آشفته از خواب می‌پری و بی‌اختیار شروع می‌کنی به گشتنِ تمامِ سوراخ‌سنبه‌های اتاقت اما پیدایش نمی‌کنی. نیست. مدت‌هاست که رفته اما تو تازه نبودش را حس می‌کنی. حتماً یک گوشه‌ی دنیا، تک و تنها، زانوهایش را بینِ دستانش گرفته و مدام این دیالوگِ شازده کوچولو و روباه را در ذهنش مرور می‌کند در حالی که سعی می‌کند بغضش را در وجودش هضم کند.

شازده کوچولو: غمگین‌تر از این که بیایی و کسی از آمدنت خوشحال نشود چیست؟!

روباه: این که بروی و کسی متوجهِ رفتنت نشود.

حق داشت. من هم اگر جای او بودم می‌رفتم. بودن که مهم نباشد باید یک نون بر سرش بیاوری. رفتن احترام به بودن است وقتی حس نشوی. رفته اما صدای سکوتش هنوز در گوشم زمزمه می‌شود. همه چیز از آن‌جایی شروع شد که یاد گرفتیم دیر ببینیم؛ به بودن بها ندهیم و بر مزارِ نبودن گریه کنیم. ساده اگر بخواهم بگویم می‌شود یک‌ «من» وسطِ زندگی‌ام گم شده است.

و قسم به وقتی که تمام نمی‌شود

طاقت بیار و مرد باش :|

و بالاخره ۱۳ دلیلِ حوا برای نفس کشیدن

۱. معتقدم هر آدمی جزئی از نظامِ خلقت است که اگر هست و نفس می‌کشد یعنی باید باشد و نبودش نظمِ جهان را به هم می‌زند. اگر هستم یعنی در این دنیا کارهایی هست که یک روزی باید به وسیله‌ی من انجام بشود. کارهایی که شاید فقط من باید انجام بدهم. در یک کلام هستم چون خدا می‌خواهد.


۲. وقت‌هایی که از دویدن‌های پی‌درپی خسته می‌شوم، مادر از روزهای آغازینِ تولدم می‌گوید. از شب‌هایی که کنارِ تختِ بیمارستان، تا صبح پا‌به‌پای ماه شب‌زنده‌داری کرده تا کوچولویش آرام بخوابد. بخاطرِ رسیدنِ روزی که لبخندِ رضایت، مهمانِ لب‌های مادر و پدرم بشود نفس می‌کشم. روزی که حس کنند آن همه سختی بیهوده نبوده.


۳. برای به تماشا نشستنِ محقق شدنِ همه‌ی آرزوهای خواهر و برادرم و موفقیتشان.


۴. دیوانگیِ حضرتِ یار پا‌به‌پای من! این که باران بند بیاید، برویم روی جدول‌های کنارِ یک خیابانِ خلوت راه برویم. بعد هم بستنیِ معجون بخوریم و صدای خنده‌هایمان گوشِ آسمان را کر کند.


۵. خدا را شاکرم که سایه‌ی مادرِ مادربزرگِ مهربانم هنوز بر سرِ ماست. من بزرگترین نتیجه‌ی ایشان هستم و ایشان منتظرند تا ندیده‌ی خود را هر چه سریع‌تر ببینند. :|


۶. برای آن لحظه‌ای که دختر کوچولوی آلوچه‌ام بتواند نامِ مادرش را تلفظ کند که قطعاً ذوق‌مرگ خواهم شد.


۷. حضرتِ یار آهسته صدا کند مرا و اشاره کند به ته‌تغاریمان که برای اولین بار دارد آرام آرام راه می‌رود. یک قدم بردارد، تعادلش به هم بخورد اما خودش را نگه دارد و قدمِ بعد. چند قدم که برداشت، بروم و پسر کوچولوی فندقم را به آغوش بکشم؛ پیشانی‌ام را به پیشانی‌اش بچسبانم و بگویم: «چکار می‌کردی شکلاتِ مامان؟!» بعد او بخندد و خودش را برایم لوس کند.


۸. اربعین، پای پیاده، کربلا


۹. گرفتنِ فوقِ تخصصِ خون و آنکولوژی و کمک به همه‌ی کسانی که بیماریِ خونی داند علی‌الخصوص بچه‌ها.


۱۰. برسد روزی که در زمینه‌ی برنامه‌نویسی به درجه‌ی بالایی از عرفان برسم. :|


۱۱. بشوم مسببِ لبخندِ آدم‌ها. هر ماه صد شاخه گلِ رز بگیرم، با حضرتِ یار برویم شلوغ‌ترین جای شهر و بعد گل‌ها را به قیمتِ یک لبخندِ از تهِ دل بفروشیم.


۱۲. دیدنِ ترکیبِ آبیِ آسمان و آبیِ دریا و قدم زدن به وسعتِ یک ساحل.


۱۳. نظاره‌گرِ روزی باشم که دنیا نه این دنیا باشد.

حوا کوچولوها را خیلی دوست دارد

رفتم کنارِ پنجره و خیره شدم به خیابان و در عالمی جز دنیای خاکستریِ تیره‌ی کنونی پرسه می‌زدم که ناگهان چشمم به آقایی افتاد که لبخندزنان دوچرخه سواری می‌کرد. چند ثانیه بعد، دختر کوچولویی آبنبات، با موهای خرگوشی با دوچرخه‌اش در حالی که پدرجانش را دنبال می‌کرد، از خیابان گذر کرد. هنوز لبخندم عمیق نشده بود که پسر کوچولویی کلوچه، با کلاهی بانمک با سه‌چرخه‌اش در حالی که خواهرجانش را دنبال می‌کرد، از خیابان عبور کرد. می‌شود این صحنه را دید و به دنیا امیدوار نشد؟!


+ حوا بچه‌ها را خیلی دوست‌ دارد. شواهد نشان می‌دهد بچه‌ها هم او را دوست دارند. :)

واسه ناهار چی درست کنم؟! :|

پدر و مادرِ عزیزتر از جانمان رفتنه‌اند سفرِ کاری. من مانده‌ام با حجمِ انبوهی از درس‌های نخوانده و کتاب‌هایی که روی میزم لم داده، پورخندزنان نویدِ امتحاناتِ پیشِ رو را می‌دهند. :|  این که از صبح تا به الان مدام در حالِ دویدن هستم اما همچنان کلی کارِ نکرده و ظرفِ نشسته و درسِ نخوانده دارم بماند! مانده‌ام ناهارِ فردا را چه کنم. :|


+ زرشک پلو با مرغ چطوره؟! :)

من برای «تو» نذرِ چای کرده‌ام

این که نصفِ شب، ناگهان از خواب بپری چیزِ عجیبی نیست. این که وسطِ سرمای دی احساسِ گرمای شدید کنی اما حاضر نباشی دل از پتو بکنی هم. می‌دانی این‌ها همه از عوارض نبودنت است. نفس‌هایت که نباشد بهتر از این نمی‌شود. زمان به یکباره مرا پرت می‌کند وسطِ شبِ یلدا. دورِ سفره نشسته بودیم و پدر حافظ می‌خواند. زن‌دایی برای همه چای ریخت. با این که خیلی خوش‌رنگ و خوش‌عطر بود، من، مثلِ همه‌‌ی ده سالِ گذشته لب نزدم. فقط چند ثانیه به آن خیره شدم. لبخندت را دیدم. همان لبخندِ همیشگی. همان لبخندی که نمی‌گذارد این ‌طلسمِ ده ساله، بی تو بشکند. تو در عینِ سادگی عجیب پیچیده‌ای. حس می‌کنم در یک روزِ سردِ زمستان آمده‌ای؛ لبخندت را درونِ تمامِ فنجان‌های شهر ریخته‌ای و بی آن که مرا بیدار کنی آرام رفته‌ای. من تو را ندیده‌ام. نه می‌دانم کجای این دیاری و نه می‌دانم خدا تا چه اندازه تو را شبیه به من آفریده. فقط می‌دانم چای خیلی دوست داری. خلاصه بگویم برایت؛ من برای احساسِ حسِ لمسِ دستانت نذرِ چای کرده‌ام.

ذوق‌مرگ شدگی

مثلِ وقتی که حضرتِ پدر درِ اتاقت رو باز می‌کنه و یهو این رو می‌گیره جلو صورتت. :)

+ یک بیت شعر مرا مهمان می‌کنید؟!

یک جارو بر کوچه می‌زند یک جارو بر دلم

دوشنبه‌ها حوالیِ ساعتِ ۱۰ صبح به کوچه‌ی ما می‌رسد. من هم همین ساعت از دوشنبه‌های هفته‌هایم خانه‌ هستم و برایش چای، میوه و کیک می‌برم. حدوداً پنجاه سال سن دارد و همیشه لبخند می‌زند. چیزی که برایم جالب و البته بسیار جذاب و تامل‌برانگیز است، قانع بودن و حسِ رضایتِ عجیب و آرامش‌بخشی‌ست که در چشمانِ آقای پاکبان موج می‌زند. در گرمای طاقت‌فرسای تابستان و سرمای استخوان‌سوزِ زمستان، آشغال‌های مدعیانِ تمدن و فرهنگِ سرشار را از گوشه‌های شهر جمع می‌کند اما شاکرتر از همه‌ی پشتِ میزنشینانِ همیشه شاکی از حقوق و مزایا و پاداش‌های کلان است.

امروز هم مثلِ همیشه با صدای خش‌خشِ جارویش، چادرم را سَرم کردم و رفتم لبِ پنجره. سلام کردم و گفتم: «الان چای می‌آورم برایتان.» چند دقیقه بعد سینیِ چای و میوه را بردم. با همان لبخندِ همیشگی تشکر کرد. به خانه که برگشتم حالم بد شد. نفسم بالا نمی‌آمد. تنگیِ نفس گاهی می‌آید سراغم ولی این یکی خیلی شدید بود. جلوی چشمانم تیره و تار شد. تا مرزِ بی‌هوشی رفتم ولی یک چیزی نگذاشت زمین بخورم. یک چیزی مثلِ یک دعا. شاید دعای خیر...

۱ ۲ ۳ . . . ۲۹ ۳۰ ۳۱
می‌دانی تعجبِ من از چیست؟! از این که هر وقت می‌گویند هوالباطن، هوالظاهر هم می‌گویند. مگر می‌شود که تو هم باشی و هم نباشی. هم همه‌ جا باشی و هم هیچ‌ کجا نباشی. گاهی اوقات تو چقدر سختی.
Designed By Erfan Powered by Bayan