جنونِ عشقِ تو مرا امان نمی‌دهد

+ یک

× نه

+ دو

× نه حوا صبر کن

+ سه

× دیوانه

با سرعت شروع به دویدن می‌کنم. اصلاً زیرِ باران باید دوید. باید جیغ کشید و بلند بلند خندید و بی‌وقفه دوید. باید یک نفر باشد که پشتِ سرت بدود و تو را دیوانه خطاب کند و به تو نرسد. یک نفر مثلِ «تو» که چشمانش با عینک خواستنی‌تر باشند. مثلِ تو عاشقِ قرمه‌سبزی باشد، مثلِ تو دیوانه‌ی رنگِ سبز باشد، مثلِ تو همیشه دسته‌کلیدش را جا بگذارد، مثلِ تو لبخندش آبی باشد روی آتشِ دلِ آشوبم، مثلِ تو خوب بداند چگونه قلم را روی کاغذ بچرخاند و برقصاند و دلم را بلرزاند. یک نفر مثلِ «تو» که عطرِ سیبِ سبز داشته باشد و از جنسِ شکوفه‌های گیلاس باشد.

هر چه می‌گویی حوا صبر کن نفس کم آوردم دخترِ خوب، توجه نمی‌کنم. سرعتِ دویدنت را بیشتر می‌کنی. دستِ راستت را دراز می‌کنی و سعی می‌کنی گوشه‌ی پالتو‌ی آبی‌رنگم را بگیری. جیغ می‌کشم و می‌خندیم. باران شدیدتر می‌شود و زمین لغزنده‌تر. تو برای دومین بار دیوانه خطابم می‌کنی و نمی‌دانی ترکیبِ صدایت با صدای باران عجب موسیقیِ معرکه‌ای می‌شود. صدایی شبیه به لیز خوردن و افتادن با قطع شدنِ صدای خنده‌هایت همراه می‌شود. نه فقط من که زمان می‌ایستد. زمین می‌ایستد. قلبم می‌ایستد. چشم‌هایم را می‌بندم و برمی‌گردم. به آرامی بازشان می‌کنم و اولین قطره‌ی اشک سُر می‌خورد. دو زانو نشسته‌ای و سرت پایین است. به سمتت حرکت می‌کنم و درست رو‌به‌رویت می‌نشینم. دستم را زیرِ چانه‌ات می‌گذارم و سرت را بالا می‌آورم. دومین قطره‌ی اشک هم سُر می‌خورد. گوشه‌ی پیشانی‌ات خراش برداشته. سومین قطره‌ی اشک هم سُر می‌خورد. با دستِ چپت دستم را می‌گیری و با دستِ راستت اشک‌هایم را کنار می‌زنی و می‌پرسی: «چی شده مگه؟! آخه چرا گریه می‌کنی حوا خانم؟!» دستِ راستم را به سمتِ پیشانی‌ات می‌برم اما درست در چند میلی‌متریِ خراشیدگی متوقف می‌شوم. آهسته می‌پرسم: «خیلی درد می‌کنه عزیزم؟!» و هم‌زمان چهارمین قطره‌ی اشک هم سُر می‌خورد. دستم را پایین می‌آوری و می‌خندی و چشم به آسمان می‌دوزی. بعد از چند ثانیه می‌گویی: «ببین حوا. خدا سقفِ دنیا رو بخاطرِ تو رنگِ آبی زده. بعد تو داری گریه می‌کنی؟!» به آبیِ آسمان نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم. هیچ وقت از دیوانه‌بازی‌هایم خسته نمی‌شوی و ذره‌ای شکایت نمی‌کنی. حتی حالا که بخاطرِ من زمین خورده‌ای و پیشانی‌ات زخمی شده. این بار دست‌های من دست‌هایت را سخت به آغوش می‌کشند و من برای چندین و چندمین بار به یقین می‌رسم این دست‌ها ارزشِ دوازده سال لب نزدن به چای را داشتند. چند دقیقه که می‌گذرد بلند می‌شویم.

× یک

+ نه

× دو

+ نه حضرتِ عشق

× سه

+ دیوانه

این بار تو سریع شروع به دویدن می‌کنی و من پشتِ سرت هر چه می‌گویم صبر کن نفس کم آوردم پسرِ خوب، توجه نمی‌کنی. ما جنون را زندگی می‌کنیم.

 

+ امروز توی اسنپ شنیدم خوشم اومد دانلود کردم :| می‌تونه حرفِ دلِ من باشه :)

 

سلام 
نظرسنجی بهترین اهنگ سال 97
منتظر نظرات تون هستیم 
سلام و درود
متنی که نوشته بودی قشنگ بود . البته آهنگ هم جز مطلوب های من هست. 
شما قشنگ خوندید :)
خوشحالم :)
عزیزمممممم 

ان شاءالله نوشته های قشنگت به یه  حقیقت قشنگ تر و شیرین تر متصل بشه:)
ساداتم :))

قربانت ^_^
چقدددددر عاسقانه و خواستنی❤❤❤
((:
مطمئنی اگه افتاد زمین اول قاه قاه بهش نمیخندی؟
تضمین میکنی؟

:)))
اول که خدا نکنه بیفته :| دوم هم اگه افتاد ذره‌ای شک نکن می‌زنم زیرِ گریه :)

(((:
به منم کیک بده :| :))
عزیزم:)


چشم بفرمایید خونه به صرف کیک و میوه*_*
🍰🍰🍰
(:

اومدم ^___^
حواااا
خب چرا با احساسات ادم بازی میکنی؟

برو اون مشاور رو رزرو کن واجب شد بیام :((
:|
ببخشید :)

رزرو لازم نیست بیا خودم می‌برمت :)
سلام :)
آفرین ...
تهمتن فولاد زره اینا رو بخونه و نمیره خوبه :)
سلام و درود

نمی‌خونه :)
يكشنبه ۱۴ بهمن ۹۷ , ۱۶:۱۰ نوجوان خامنه ای
با سلام
خسته نباشید

نوجوان خامنه ای به‌ مناسبت فرارسیدن ایام دهه فجر و چهلمین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، لوح «چهل سال چالش، چهل سال پیروزی ایران» را منتشر می‌کند.

آدرس مطلب:                NOJAVAN-KHAMENEI.BLOG.IR/post/564

در صورت امکان این مطلب را مشاهده کنید و نظرتان را درباره آن به ما ارسال کنید.

با احترام
نوجوان خامنه ای
سلام و درود

:)
يكشنبه ۱۴ بهمن ۹۷ , ۱۶:۱۶ آقای سر به هوا :)
راننده اسنپش فحش نمیداد؟:)

منم دلم بارون میخواد ولی اینجا هوا حتی ابری هم نمیشه:|
متن عالی و پر از حس خوب:)
ಥ⌣ಥ
نه خیلی مودب بود :) چرا باید فحش بده؟! :|

اینجا ابری می‌شه ولی نمی‌باره :(
:)
این یعنی چی؟! :))
يكشنبه ۱۴ بهمن ۹۷ , ۱۶:۲۱ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
سلام
متن قشنگی بود :)
سلام و درود
:)
امیدوارم خطش خرچنگ قورباغه باشه:|وباقی این صحبتا که گفتی
چرا؟! :|
چون من میگم
فقط یک نفر خطش خوب نیست که :|
چون من میگم:|
آخ که من می‌میرم واسه صورتت وقتی پوکر می‌شه :)))
باز هم ازون عاشقانه های همیشه بارانی :)
خدا رو شکر امروز بارون داشتیم ، 
دلم امروز هوای امام رضا رو کرد ،
از خدا خواستم مشهدم بباره ...

البته "شاید" عینکی و شاید ... :)
بله بله :)
الحمدلله
ما که نمی‌دونم چرا محرومیم از همه چی. آسمون قهر کرده گویا.

:)
این واقعی بود یا دل نوشته؟ عکس هم که منشوری:دی
خیر خیال‌پردازی بود. عکس خوبه که :|
مشهد نمیباره !؟

ولی وقتی هم بباره هواش تو دنیا لنگه نداره
بارون داریم تا بارون ...
خیر

شاید...
نفهمیدیم چی شد
چرا؟! :|
قشنگ بود که :)
عاشقانه هاتون همیشه بارونیه :)

خدا رو شکر :)
نه بارون می‌باره نه حضرتِ عشقی وجود داره :| :))
يكشنبه ۱۴ بهمن ۹۷ , ۱۷:۲۹ دختری از جنس باد
سرشار از شادی بود متنت
عزیزم :)
خودشم میدونه چقد عاشقشین ؟ :)
نه :)
چه جالب مثبت و ضربدرا رو جابجا کردین :))))
چرا مثبت شمایی ضربدر حضرت عشقتون ؟ :|
واقعاً جالبه؟! :| باید اینطوری باشه خب :))
همینطوری :)
فکر میکنم دومین نفری که خوب مینویسه روهم نه صبر کن، سومین نفر رو هم شناختم. هعی زمونه داره نفر اولو از ذهنم پاک میکنه میبینی؟ عاقبت مطلوبی نیست. هست؟ همیشه اینطور دست به قلم باش.
شما لطف دارید.

دنیا همینه. غیرمطلوب و پست!
:)
يكشنبه ۱۴ بهمن ۹۷ , ۱۸:۴۴ محمدرضا مهدیزاده
«نمی دانی ترکیب صدایت با صدای باران عجب موسیقی معرکه ای می شود» ؛ این قسمت خیلی عالی بود ! 
در مجموع هم خوب نوشته بودین :) 
آهنگ رو پیش تر گوش دادم ، آهنگ خوبیه ! یادباد :)
+مرد که نفس کم نمی یاره :| 

:)

آره همین که می‌گه خودمم نمی‌فهمم چرا عاشق شدم و کسی به چشمم نمیاد خیلی خوبه :))
+ اگه مثلِ من باشه از یکسری لحاظ، باید کم بیاره!
من تعجب میکنم شما توی مشهدی که همه جاشو میشه با اتوبوس و مترو رفت اسنپ سوار میشید!
مرفهین بی درد که میگن شمایید؟
با واحد و مترو می‌رم همیشه. امروز می‌خواستم برای اولین بار برم طلاب که خب اصلاً نمی‌دونستم با چه خطی باید برم. هیچ کس هم نیست همه رفتن خونه :| واسه همین با اسنپ رفتم.
نه والا :|
همیشه عاشقانه‌هات یه عطر و بوی دیگه داره😍😍😍
خاتون ^____^
چه قدر حال خوب کن*-*
عزیزم :)
:)

نرم افزار نقشه همراه مشهد که مال خود شهرداری هست رو نصب کنید، مسیری رو که میخوایین برین رو بهتون میگه با چه خطی برین :)
(:

چشم :)
از کلِ پست اسنپ به چشم اومده فقط :)))
:-) 
(:
به سادگی هرچه تمام تر توی بازار یا گوگل سرچ کنید «نقشه همراه مشهد» و برنامه رو دانلود و نصب کنید. سپس وارد برنامه شده و مبدا و مقصد خود را مشخص نمایید. سه چهار تا مسیر مشخص میکنه میتونید برید.
مثال:
پنجاه متر به سمت ایستگاه پایانه طبرسی پیاده روی کنید و در ایستگاه سوار اتوبوس خط 46 شوید. پس از گذشت 15 ایستگاه در ایستگاه پایانه شهید گمنام از اتوبوس پیاده شده و تا مقصد 1000 متر پیاده روی نمایید!

چه جالب!

خیلی مچکرم :) زودتر می‌گفتید خب :|
خواستم بگم یاباید دونده باشید یا اون فرد دختره که بهتون نمیرسه بعد آخر سر دیدم پسر بوده ، پس خیلی دوستتون داشته که بهتون نرسیده .

آهنگ قشنگه . روزای قشنگ برات آرزومندم
حسِ خوبیه وقتی می‌بینی هست کسی که منظورت رو از دلِ کلمات می‌کشه بیرون :)

خیلی ممنون
صد حیف و افسوس :)
چرا؟! :(
هیچ :))
:|
مثل همیشه زیبا بود :)

راستی مثل اینکه آسمون خوب به حرف شما گوش میده! ما این همه التماسش کردیم خبری نشد ولی شما یه پست گذاشتید و الان داره بارون میباره :) بیشتر پست بارونی بزارید لطفا :)
مثلِ همیشه زیبا خوندید :)

من منتشر کردم این پست رو فکر کنم دو ساعتی گذشت بعد از اتاق رفتم بیرون بوی بارون رو حس کردم. با سرعت خودم رو رسوندم به نزدیک‌ترین پنجره دیدم یه کوچولو باریده :) و فضای خوابگاه برای پرواز کافی نبود :| :))
حوای از دست رفته D:

جذاب تر میشدااا😎
جانم؟! :))

چی شده؟! :| :))
سلام
نوشته‌هاتون حس عالی خوبی می‌ده به آدم.
استعدادتون توی نویسنده شدن عالیه
خوشا به حالتون:)
سلام و درود
خدا رو شکر :)
شما لطف دارید.
آره واقعا بارون نم نم قشنگی بود، البته هرچند خیلی کم ولی هنوز داره میباره :) به نظرم شما یه منظره برفی رو هم یه جوری تو پست بعدی جا بدید شاید باز هم به حرف شما گوش کرد! :))
خدا کنه فردا هم بباره :)
آخه تصوری از منظره‌ی برفی ندارم که بخوام وصفش کنم :) آخرین باری که برف دیدم چهارم دبستان بودم :| :(
عنوان پست رو میگم :)
ولی شاعرانش میشه همونی که نوشتی ؟

فکر کردی منظورم چیه از نظر قبلم؟
آها :))

فکر کردم می‌گی حوا هم از دست رفت بالاخره :| :))
همه یهه روز به موقعش یا ناگهانی از دست میرن :) 
و دست شون از زندگی خودشون رها میشه و متصل میشه به کسی که میتونه ارومشون کنه:)
آره :)
پس باید بگیم اتصالتون پایدار :| :)))
امروز بعد از مرخص شدم از بیمارستان،هوا حساابی بارید...مثه بارون بهاری میموند واقعااا..
وای چقد نااز مینویسی شما اخههه....
بیمارستان واسه چی؟! خوبی؟!

ناز می‌خونی عزیزم ^_^
تصویر سازی فوق العاده ای بود
از همونایی بود که گفتم بهتون :)

ما یه ضرب المثل داریم میگه
وقتی بچه زمین بخوره مادر گریه میکنه
وقتی مادر زمین خورد ، بچه میخنده 


شما لطف دارید :)
بله بله گفتید بعضی وقت‌ها :)))

چقدر درد داره این ضرب‌المثل...
حدود ١سال و خوردى میگذه که من وبلاگ شما رو دنبال مى کنم  :)
شاهد زیبا ترین پست ها بودم  امشب هم که متوجه شدم پست جدیدتون رو  دیوانه واریک گوشه نشستم  و خوندم خیلی عالی بود حوا خانم 😊

یادت باشه ، یادت باشه ، یادت باشه 
چقدر هم که مشخص نیست کی هستید :|


:|
آسمون اگه یه ذره دل داشته باشه با این حرفتون باید در اسرع وقت همه جا رو سفید پوش کنه! !
:)
چقدر دلم می‌خواد آدم‌برفی درست کنم :|
آآآآآره این همون از بعضی وقتا بود :)))

(((:
دیگه کامل متوجه شدم چه وقت‌هایی منظورتون بود :)
نهههههههههه
فکر نمیکنم اینطور باشه
صرفا موضوع خاص نیست
متوجه هستم :)
منم منظورم موضوعِ خاص نبود.
    :|
  :|
:|


!!!!
چی شده؟! :|

نوعِ نوشتن منظورتون بود دیگه :| نبود؟!
سلام مومن. جزاکم الله خیرا


دهه فجرتان مبارک باد


عرض کنم که تو هوای بارونی که آسمون، آبی نیست(لبخند)
اگه روز باشه، طوسی رنگه و اگه شب باشه، قرمزه...


عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
سلام و درود :)

بر شما هم مبارک :)

عرض کنم که وقتی قرار باشه زمین و زمان بایسته بی‌شک بارون هم بند میاد. بعد که حضرتِ عشق لبخند بزنه بگه چیزی نشده آسمون صاف و یکدست و آبی می‌شه :)

خیلی ممنونم همچنین
علی یارتون
سلام 
چه عالی نوشتید
دوازده سال و چایی رو نفهمیدم فقط!
سلام و درود
شما عالی خوندید :)
قبلاً نوشتم راجع‌بهش. دوازده سالی می‌شه لب به چای نزدم. نه از ابتدا اما از یه جایی به بعد عمداً این کار رو کردم چون نذره. درواقع نذر کردم این طلسم زمانی بشکنه که بخوام کنارِ حضرتِ عشق و با اون چای بخورم.
پستت معرکه بود عزیزم ^_^ یاد اون سریال شبکه دو افتادم

"یادت باشه" ؟؟؟؟ :دی

^_-
قربانت خواهری ^_^ کدوم؟!

بله در جریانی که :|

^______^
دیروز صبح بیدار شدم دیدم تنم ریخته بیرون و چشمام و لبهام پف کرده،کهیر زده بهم تو این هاگیر واگیر.پاشدم رفتم بیمارستان،خلاصه بهم امپول عضلانی و وریدی زدن،که تا امروز صبح خوب بودماا ولی بعدازظهر دوباره دیدم تنم ریخته بیرون ولی خیلی کمتر از قبله.اسیر شدیم تو کشور غریب بخدااا.دعا کن برام زودتر خوب شم،امتحان دارم خیر سرم.
زندگی هیچ‌وقت آسون نبوده. هر اندازه سخت شد تو سرسخت‌تر باش :)
ان‌شاءالله زود خوب بشی عزیزم :)
لیلا دیگه
اسم فیلمشو خاطرم نیست


بله بله : ))))
آها. حامد و لیلا :) سریالِ پدر.


(((:
"طلاب" ما چیکار داشتی؟ : )))

همین طلاب مون دو تا خوردنی خوشمزه داره
یکی تخمه داغشه (البته تخمه فقط کانادایی :دی)
یکیم بستنی دقت طلاب
جفتشونم معروفه
بیا بریم بزنیم بر بدن *_*
اومدم یه چیزی بخرم :| :)))

بستنیِ دقت طلاب رو دیدم اتفاقاً :))
کی بیام؟! تو فقط زمانش رو بگو من زود میام :))
چی؟ 😂😂😂
کنجکاوم خودتی 😐


بزودی 😉
یدونه پالتو :)))
:|

بریم آیس‌پک بخوریم ^_^
بله نوع نوشتن منظورمان بود
پس چرا پوکر شدید اونم سه بار؟! :|
همینجوری ^_^
:)
نخیر :| فقط بستنی سنتی مغزدااااااار 😋
خب یه روزِ دیگه هم بریم آیس‌پک بخوریم :))
خیر از کامنت قبلی..
بله بله می‌دونم :)
ما جنون را زندگی میکنیم
عاااالی نوشتین و ملموس آفرین
:)
شما عالی خوندید :)
دوشنبه ۱۵ بهمن ۹۷ , ۱۰:۱۳ پلڪــــ شیشـہ اے
سلام عزیزم. دلچسب بود :)
ان شاءالله که به سلامتی و دل خوش
سلام :)
خیلی ممنونم ^_^
نه مثل اینکه آسمون خیلی خیلی شمارو دوست داره:)حرفتون حسابی روش تاثیر گذاشت!:)) 
فکر نمی‌کنم کسی به اندازه‌ی من الان خوشحال باشه :))
به حدی ذوق دارم که خدا می‌دونه :))
(اشکِ شوق می‌ریزد)
عجب حال و هوایی داره این بارون :)
پستی که گذاشتی عالی بود عزیزم:)
:)
لطف داری شما :)
ان‌شاءالله یه روز همشون واقعی بشه برات :)
قربانت :)
حواااا
خیلی قشنگ بود. ^_^

یه پست تو این مایه‌ها قبلا نذاشته بودی؟ عجیب دچار آشناپنداری شدم :/
عزیزم ^_^

ترکیبی از پست‌های مختلف بود :)
 تا باشه از این اشک های شوق باشه :)

منم خیلی خوشحالم، دلم واسه سکوت یه روز برفی خیلی تنگ شده بود.

فکر کنم دیگه از فردا میتونید پست با حال و هوای برف و آدم برفی بزارید :))
(:

آره :)) هر چند برفِ امروز به آدم‌برفی نرسید :|
اگه همینطور تا صبح بباره قطعا به فردا میرسه، خیالتون راحت :)
خدایا یعنی می‌شه؟! :))
زیبا نوشتین بانو:)
زیبا خوندید :)
سلام عزیزم
می دونی با این متن من کجا ها رفتم واقعا چقد زیبا نوشتی ...
چه لحظه زیبای :))))
سلام و درود
کجاها رفتی؟! :))
نگاهت زیباست ^_^
متن زیبایی بود
ولی از این خیال پردازی ها نکن چون آینده خودت از بابت این خیال پردازی ها زجر میکشی.
واقعیت زندگی ها چیز دیگریس.
خودمونو با خیالات گول نزنیم.
واقعیت اینه که زندگی فاجعه‌تر از چیزیه که تصورش رو می‌کردم! من توی عالمِ خیال می‌تونم هر چیزی رو که دلم می‌خواد خلق کنم. هر چیزی! و از اونجایی که هر چیزی قرار نیست به واقعیت بدل بشه و من این رو خوب می‌دونم پس از نظرِ من هیچ اشکالی نداره تا بی‌نهایت خیال‌پردازی کردن.

می‌نویسم حوا اما منظورم دقیقاً خودم نیست. شما بخون مهسا، بخون لیلا، بخون کبری. هر کی.
همه ی اینا واقعی میشن ، هر‌ چیزی‌ که توی ذهنت هست و بهش فکر‌میکنی و‌خودتو توی اون لحظه تصور میکنی .همه و همه ای ی روزی به‌ حقیقت می پیوندند و تو‌ غرق تموم اتفاقایی میشی‌ که ی بار دیگه زندگیشون کردی .
چقدر حس و انرژیِ مثبت داری تو :)) ممنونم ^_^
:)))))
(((:
من تا حدودی با نظرِ "من" موافقم . نمیشه منکرِ تاثیرِ این خیال پردازی ها شد . به هر حال پس فردا که همسردار شدید نا خوداگاه توقعاتی از ایشون در شما به وجود میاره . نا خوداگاه ... اگر این جا از عشقِ لِوِل صد می نویسید ازش حد اقل انتظار ۵۰ رو دارید ...
خیال پردازی خیلی شیرینه ، قبول دارم . اما چ بهتر که یه زندگیِ ساده و معمولی رو خیال پردازانه شیرین تر نشون داد ...
شاید ...
مگه من قراره ازدواج کنم؟! :)
:|
همین جمله نشون دهنده ی تاثیرِ این خیال پردازی هاس ...

یادمه قبلا ها وقتی می خواستن از یه مرد تعریف کنن که خواستگار دخترشونِ می گفتن معتاد نیست ! 
یعنی تا این حد توقعشون پایین بود . میشه با عشقِ کم شروع کرد و جنگید تا عاشقانه بشه ... شما که خیلی اهلِ جنگ هستید :)
بحثِ توقع نیست.

من اصلاً نمی‌خوام کسی واردِ زندگیم بشه که بخواد عشقش کم باشه یا زیاد :)
پس عروسِ من چی میشه :| :)
نمی‌دونم. حواسم به عروسِ شما نبود :| :))
خلاصه با این کار چیز های خیلی با ارزشی رو از دست می دید ...
خود دانید ...
کدوم کار؟! خیال‌پردازی؟!
ازدواج نکردن ، یا حتی دیر ازدواج کردن .
فکر کردم خیال‌پردازی رو می‌گید واسه همین خودم رو واسه دعوا آماده کرده بودم :| :))
واقعیت اینه ازدواج آمادگی می‌خواد. باید حالِ طرفِ مقابل رو بتونی خوب کنی نه اینکه بدترش کنی. من نمی‌تونم فی‌الواقع.
ما جنگ اولو گذروندیم که حالا در صلحیم :)

اگه شما با این زبون گویا که می تونید به این زیبایی بنویسید و حالِ این همه مجازی رو خوب کنید ، اگه شما از پسش بر نمیاید پس از بقیه دیگه چه انتظاری هست ... ؟!
همسرِ من که اهلِ نوشتن نیست بعضی موقع ها با نوشتن خستگی رو از تنم بیرون می کنه .
هر کسی بالاخره یه توانایی هایی داره . از همین تواناییایی که دارید می تونید استفاده کنید و حالش رو خوب کنید . اگه بخواید قطعا می تونید ...

خلاصه به فکر پسرِ ما هم باشید ! دلشو صابون زده :))
بله بله :)

توانایی داشتن برای انجامِ یه کارِ خاص با تونستن توی یه بازه‌ی خاص دو چیزِ متفاوته. من فرضاً می‌تونم شعر بگم یعنی تواناییش رو دارم اما نه حالا. منظورم اینه.

عزیزِ دلِ خاله :)))
دیگه نمی دونم ...
شما رو هم خسته کردم :)) نفرِ دوم هستید امروز :|
خواهش می کنم :)
ببخشید دیگه ...
:)
چی رو ببخشم؟! :| شما ببخشید :)
این که دخالت می کنم . و وقتتونو می گیرم ،
می دونم حسابی مشغول مطالعه هستید :)
نفرمایید.
نه الان حالم خوب نیست حوصله کتاب هم ندارم حتی :)
انشاالله حالتون خوب شه 
خیلی ممنون :)
خیال پردازی های شما مارو هم به جنون میکشونه ، خودتان دیگر هیچ !
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم :)
خوبه، قبل پیری برسی به خیالاتت...
منکه تنهایی راه میرم کیفیش بیشتره :) نقده نسیه چرا.؛ البته برای تو امیدوارم خیالت نقد بشه😁. 
یه برف آبکی هم اومد توش قدم زدم خوب بود.اما ایچی بارون نمیشه.
از خوبی های بیکاری های یه ساعته اینه میتونی یه ساعت یه مسیر طولانی رو پیاده بری و چیزی گوش بدی...
نشدم نشد یه صدای طبیعت از گوگل گلی دانلود کن درست میشه... صدای هشت بعدی گذاشتن قشنگه...
خودم با خودم زندگی می‌کنم :)
چوطوری حوایی؟ 😁
چه عجب :)))
سلام
من بودم بهش میخندیدم,بعد اون برای اینکه خفه‌ام کنه تندتر دنبالم میدویدD:
:)
سلام و درود
ولی من نمی‌تونم بخندم :)
میدونم ☺️ اما همچنان امیدی هست...
شاعر میگه...
با دل گفتم: مرا نگویی
 کان یار لطیف مهربان کو؟

یا میگه🤔:
عاشقی دانی چه باشد؟بی‌دل و جان زیستن
جان و دل بر باختن،بر روی جانان زیستن 
سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن

نکته های شعر دوم بیشتره... 😊

+همچنان نتونستم این فرهنگ لغت کیبوردمو غیرفعال کنم که گوگل گلی ننویسه!...🙄 خوشش میاد..



جزغاله شدیم :)))

+ شما همون رهگذرِ سابق هستید؟!
سلام
میتونم حدس بزنم شما در خراسان جنوبی زندگی میکنید؟
سلام
چطور مگه؟!
سلام. خیلی پست زیبایی بود. مخصوصا عکسش!! 
 دانلود فیلم The Great Battle 2018 بازیرنویس فارسی (شاهکاری دیگر از کره جنوبی)
سلام و درود
اول بگم که واقعا خیلی خوب توصیف می‌کنی. امیدوارم از مرز خیال عبور کنن نوشته‌هات. :)
چه برف و بارونِ حال‌خوب‌کنی بود *_*

من وقتایی که سوار تاکسی یا هر ماشینی غیر از ماشین خودمون می‌شم رو یه جور عجیبی دوست دارم! به خاطر آهنگ‌های تصادفی‌ای که پخش می‌شه. حس خوبی بهم می‌ده به طور اتفاقی هم آهنگی که دوست ندارم، هم آهنگی که در زمان‌های دور دوست داشتم و یادم رفته، هم آهنگی که متناسب با حال‌وهوای دلمه، هم آهنگی که روی اعصابه، هم آهنگی که دوست دارم و هم آهنگی اولین باره می‌شنوم و به دلم می‌شینه رو پشت سر هم می‌شنوم. یکی از رویاهام اینه یه روز از صبح تا شب تو چنین وضعیتی باشم! :))
قربانت :)
خیلی مخصوصاً واسه من ^___^

تا حالا از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم. راست می‌گی :))
کدوم سابق؟ 🤔🙄
با اسمِ رهگذر برام کامنت فرستاده شده قبلاً.
سلام. حالتون چطوره؟

متن زیبایی بود مثل همیشه :)

البته یه جای متنتونو اصلاح کنم.
با توجه به اینکه حضرات عشق زیادی رو دیدم در زندگیم؛ 
اون لحظه که میوفته و زخمی میشه قطعا نخواهد خندید:)
دو حالت داره
۱. اکه شانس خوبی داشته باشید فقط سری به نشانه تاسف تکون میده
۲. اگه شانس خوبی نداشته باشید همون جا چکو چک کاری راه میندازه:)))

امیدوارم شانس شما جزو دسته اول باشه :)
به‌به :) سلام و درود :)
الحمدلله. شما خوب هستید؟!

شما زیبا خوندید مثلِ همیشه :)

عه :| الان که فکر می‌کنم می‌بینم من طلاق می‌خوام :(
لطفا به سایت ما جهت دانلود اخرین فیلم ها انیمیشن ها و ... مراجعه فرمایید.
www.iransaft.lxb.ir
:)
ماشالاه به این سرعت عمل!!! خیلی تشکر برای این همه انلاین بودن شما و جواب سریع به نظرات...
پنل بازه از صبح :| واسه همینه.
اهان خب موفق باشی با سایت خوبت. اینجوری پیش بری خخخ تو زود تر از سایت بیان معروف میشی ! فک کنم الان هم هستی...
ما زیرمجموعه‌ی بیان هستیم.
شکر خدا منم خوبم.
یعنی بهتره بگیم مجبوریم خوب باشیم:)

طلاق:))))


سخن از زبانِ ما می‌گویید :)


بله :| من نمی‌تونم با کسی که اهلِ چک و چک‌کاری هست زندگی کنم :(
قبلا هم بودم اما خب مثل منم نظر دادن...آره بودم همین چندوقت پیش.
برای نشانه 🤔 نمیدونم چی بذارم. ایمیل بذارم مثلا. 
اسمی بجز رهگذر :)
مهم نیست حالا. حوصله اسم مستعار ساختن ندارم یه سه گذاشتم خوبه دیگه.
توی پست قبلم نظر داده بودم یادم اومد. 
هر طور راحتید
چقد رفتم تو حس!
هععییی خداا :)
عزیزم :))
ان شالله با هم خوشبخت بشین.حساتون قنشگ مثل اهنگ بشه.
:)
صرفاً خیال‌پردازی بود.
ای بابا....خخخخخ  همین خیالات ماست که یه روز رنگ واقعیت میگیره
بله :))
خیلی قشنگ بود بانو^.^
شما قشنگ خوندید :)
خیلی خیلی دلنشین((:
:)
نمیدونم واقعا چرا ولی فقط میدونم وقتی میام تو وبلاگت حالم خیلی خوب میشه D;
خدا رو شکر :)
چقد دوسش داشتم این پستو: )😪
عزیزم ^_^
قشنگ بود :))
(:
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
**** ***** **** ***** ***** ** **** **** ***** *** *** * ****** **** ***** ***** ******* ** *** *** **** ** ******* ******* ***** ** **** ** ** *** ***** *** **** ** *****  **** **** ****** **** *** *** *** * ******** *** ****** *** *** ** *** ****** ** ** *********** 
عزیزم :)
ان‌شاءالله موفق باشی اما من فقط با عده‌ای معدود از بچه‌های فضای مجازی خارج از وبلاگ ارتباط دارم. اینجا در خدمتم :)
سلام بالاخره رسیدم به قسمت نظرات

شش و ده سال طول کشید از بس صف نظرات طولانی بود


وسط راه هم دو بارون سر خوردم 

میشه به جای راه پله یه  اسانسور نصب کنید تا سریعتر به قسمت نظرات برسم

یه پیشنهاد دیگه هم دارم  یه دوره نویسندگی تو وبلاگ بزاری خیلی خوب میشه

از من گفتن از شما شنیدن انجام دادن     فعلا بای
سلام و درود :)
دوشنبه ۲۲ بهمن ۹۷ , ۱۸:۴۹ امیررضا خانلاری
سلام
عجب آهنگ خوبی بود :)
متن هم دلنشین بود
سلام و درود
:)
دوشنبه ۲۲ بهمن ۹۷ , ۱۸:۵۴ امیررضا خانلاری
نچ نچ /:
این همه کامنت دارید 
اول شدنم آرزو نتوان بود /:
مواظب باشید ممکنه بیام مشهد ترور کنمتون 
D:
دو ساله اول شدید خسته نشدید ؟ :)))))

آرزوهای بزرگتر داشته باشید :)

بادیگارد دارم :| :)))
دوشنبه ۲۲ بهمن ۹۷ , ۱۹:۲۱ امیررضا خانلاری
اون که بله آرزو زیاده :)
شوخی بود /:
ولی خب با گفتن این که بادیگارد دارید قدرت تهدید بنده رو به چالش کشدید پس مجبورم حرفم رو ثابت کنم :))))))))))))))))))))))))))
حوا دختر خوبی بود :(
یادش گرامی باد D:
راستی آبجی یه سوال 
قبلا توی بلاگفا وبلاگ نداشتید ؟ 


بله می‌دونم :) ان‌شاءالله به همه‌ی آرزوهاتون برسید.

عه :| من گناه دارم :((

نه. من حدوداً سه ساله بیانم.
دوشنبه ۲۲ بهمن ۹۷ , ۲۰:۳۳ امیررضا خانلاری
پس نبودید بلاگفا /:
تقریبا دو سال پیش بود وبلاگی دیدم
اسمش نوشته های دختر حوا بود گفتم شاید اونم مال شما بوده باشه
خیر :|

نه من فقط اینجام.
ببخشید عزیزم :)...خب میشه یه چیزایی در موردن کنکور کلی بهم بگی مثلن اینکه چجوری وقتو سر ازمون کنترل کنم چون من همیشه تا به دینی میرسم وقت عمومیم تموم میشه متاسفانه و در خصوص تخصصیا من اصلن میلی به حل کردن مسعله ندارم میخام حل کنم ولی واقعا بی میلم نسبت به هر مسعله ای و میدونم این برای منی که تجربی ام اصلن خوب نیس ولی واقعا نمیدونم چکار کنم 
خواهش می‌کنم :)
تست زمان‌دار بزن. باید بدونی چه سوال‌هایی رو همون اول بزنی چه سوال‌هایی رو بذاری برای آخر. تست زدنِ زیاد سرعت رو بالا می‌بره. من مثلاً واسه قرابت بالای ۱۵۰۰ تا تست زدم. اگه عربی زیاد وقت می‌گیره ازت اول دینی رو بزن چون دینی به مراتب آسون‌تره. واسه عربی من خودم اول ترجمه رو می‌زدم بعد قواعد. متنش رو آخر می‌زدم. در کل باید اونقدر تمرین و آزمون و خطا کنی تا دستت بیاد چطور پیش بری برات بهتره.
بی‌میلی شاید بخاطرِ این باشه که تو خونه زیاد مسئله کار نمی‌کنی. وقتی تو خونه خیلی کار کنی سرِ جلسه حریص می‌شی :) دوست داری تا می‌تونی مسئله حل کنی و درصدت رو بالا ببری.
بارون میاد... بلندشو برو. 
کجا برم؟!
سه شنبه ۲۳ بهمن ۹۷ , ۰۸:۰۴ سارا سماواتی منفرد
شبیه فیلم های عاشقانه شده بود ولی این حال و حوا را به این راحتی نمیشه توفیلم نشان داد.
خیلی زببا بود
❤❤❤❤
 
عزیزم :)
سلام وب زیبایی داری وقت کردی به وب منم سر بزن http://www.rightelchat.com منم با اسم چت روم لینک کنی ممنون میشم
سلام و درود
باشه ممنون شرمنده اگه سوالی داشتم بازم مزاحمت میشم|:

مراحمی شما :)
بیرون!!! 🙄 قدم زدن... برداشت دیگه ای هم داشت😳؟ 
مهم نیست حالا که تموم شده. 
:)
اخر هفتس و امتحانات ترمم نتیجش اومد و دارم برای تفریح اونو گوش میدم و متن میخونم...

خداوند از هر کدوم از ما یه چیز خاصی میخواد. خدا  قراره از هر کدوم از ما برای یه هدف بزرگتر استفاده کنه. هر کدوم از ما قراره یه تیکه از خدا باشیم توی دنیا، یه نور باشیم توی تاریکی‌ها. پیدا کن اون نور رو… تو قراره کدوم نور باشی؟!

وظیفه‌ی تو همین است. اینکه نگذاری به زیبا ترین و معصومانه ترین شیوه‌ها بشکنی! اینکه بدانی که تمامِ دنیایِ پستِ آدم‌ها، اصولا برای این وجود دارند که تو را به پست‌ترین جوب‌هایِ پست‌ترین نقطه‌ی شهرِ پست‌شان بکشانند. خب، مسلم است که این دنیا و آدم‌هایی که خوب می‌شناسیمشان، بر نمی‌تابند پاکی و سادگیِ عشق را. و تو اگر از ترسِ پشتِ پا زدنِ غریبه‌ها، به ساده‌ترین شیوه به دیواری از جنسِ عشق تکیه کنی، احتمالش زیاد است که به عاشقانه‌ترین شکل، از همان طرف بیفتی و با صورت در لجن فرو روی. این قانونِ نانوشته‌ی این دنیاست. همان کسی ناباورانه جهنمی سوزان برایت می‌سازد که خود روزی رویایِ خشت خشت بهشتت بود. و تو می‌مانی و رویایِ نیمه سوخته‌ات، جهنمی که در آن دست و پا می‌زنی، و بهت و بهت و بهت. و زجه و زجه و زجه...
این رو می‌خونید؟!
در زندگی، لحظه‌هایی هست که پیش از این، هیچ‌گاه تجربه‌شان نکرده‌ای. لحظه‌هایی هست که همه چیزش با همیشه فرق دارد.
گاهی دنیا با تمامِ وسعتش برایت به تنگ می‌آید. گاهی واژه کم می‌آوری برای گفتن. تو کم می‌آوری، واژه‌ها کم می‌آورند.
گاهی دردی داری که نمی‌توانی به زبان بیاوری. حتی نمی‌توانی درست بفهمی‌اش. آن‌چنان غریب، که هیچ‌کسِ دیگر نمی‌تواند بفهمد و آنقدر دور از آدمی، که اگر به کسی بگویی، حتما مسخره‌ات می‌کنند.
گاهی زندگی‌ات پر می‌شود از همین گاهی‌ها. گاهی زندگی‌ات پشتِ سرِ هم، پر از همین گاهی‌ها می‌شود. انگار این گاهی‌ها دیگر گاه به گاه نیستند، آمده‌اند که همیشگی شوند، بمانند شاید.
کاملاً درک می‌کنم...
بسیار غریبم با دنیایِ آدمی. آدم هستم، نیستم اما. انگار… انگار آدمی هستم که پیش‌تر از این، چیزِ دیگری بوده باشد.
کسی چه می‌داند من چه بوده‌ام؟ میدانم، خوب میدانم که من هیچگاه پیش از این، هرگز آدمی نبوده‌ام. شاید روزی باران بوده باشم. دریایی بوده باشم، که با نوازشِ گرمِ خورشید، بالا رفته باشم و ابری شده باشم در قلبِ آسمان. بعد به شیوه‌ی سخاوت و مهربانیِ باران، باریده باشم بر گونه‌هایِ کودکی گریان، اشکی شده باشم و غلتیده باشم بر خاک. خاکِ که بود؟ شاید خاکِ دختری بود که روزی پسرکی را عاشق بود و در خیالِ زمستانی‌اش، بهاری از رویا ساخته بود. سرنوشتِ آن دختر بایست، هر چه باشد، خیلی تلخ و غم‌انگیز بوده باشد. نمی‌دانم چگونه، اما بایست مظلومانه مرده باشد. و من تمامیِ این‌ها را در خود دارم، من هیچ‌کدامشان نیستم و همه‌شان هستم. من همان اشکِ چکیده بر خاکم. همان خاکِ تنِ آن دخترکِ عاشق. همان باران، همان ابر.
تو هِی بخند… من اما هیچگاه پیش از این، به یاد ندارم آدمی بوده باشم. تنها سایه روشنِ خاطره‌ی کوچکی از تکه‌ای از بدنِ همان دخترکِ بی‌گناهِ عاشق، که نمی‌دانم چرا کوچک مُرد؟ خاکِ او و اشکی، که گِل شدند. و من تکه‌هایِ وجودم شکل گرفت.
جدی جدی دارید اشکم رو بیرون میارید شما :)
آره همینا رو میخونم... از یه جایی که خیلی حرفاشو دوست دارم.
خیلی هم خوب.
آخر مگر من از شماهایم؟!! چرا فکر کرده‌اید همین که من در میان آدم‌برفی‌های سرزمین یخ کرده‌تان باشم، یعنی من هم سرما دوست دارم؟؟! اصلا چرا فکر می‌کنید به اختیار خودم آمده‌ام اینجا! چرا فکر می‌کنید از شمایم؟! نه، فکرش را هم نمی‌توانید کنید…

درست است که اینجا هستم و هر روز دست‌های سردتان را به گرمی می‌فشارم و به حرف‌هایتان از زمستانی سخت، به گرمی گوش می‌سپارم. سرد حرف می‌زنید و من لابه‌لای حرف‌هایم، بی دلیل از گرمای عشق می‌گفتم، از معجزه‌ی دوست داشتن‌های بی دلیل. با این همه هیچ مپندارید از شمایم.

از سردی می‌گفتید و من ولی گرم‌تان می‌کردم. گوش زد می‌کردید به من، مدام که چقدر سرد است این هوا! هوایِ هوی حوالی‌تان سرد بود و من حواسم بود و گرم‌تان می‌کردم باز. سرد بودید. سرد قضاوت می‌کردید، طعنه‌های سرد می‌زدید، سرد می‌دیدید، سرد می‌گفتید، می‌شنیدم، سرد بود فکر و قلب‌تان یخ کرده بود و باز تظاهر می‌کردید به همدیگر و باز به هم از گرمای قلب منجمدتان می‌گفتید! و من می‌دیدم… شما یخ زده بودید و به جای شما، من آب می‌شدم…
می‌شه بجای شما تو هم گفت.
خیلی تماشای چرخ و فلک را دوست دارم. دوست دارم ساعت ها چرخیدن چرخ و فلک را ببینم، چرخیدن چرخ ِ فلک را!

دوست دارم ساعت ها بنشینم و چرخیدن چرخ های فلک را ببینم، که چگونه می چرخاند و آدم ها را ببینم که چگونه می چرخند و می چرخانند و می چرخانندشان.

یک جور همزاد پنداری عجیبی به من دست می دهد. به چرخ و فلک نگاه می کنم… به آدمایی که این پایین منتظر و مشوش، در آرزوی بالا بودن به آن بالایی ها چشم دوخته اند. و به آدم هایی که آن بالا شاد و مغرور هستند. شاد و مغرور از اینکه در اوج اند، و بالاتر از همه به خود می بالند! اما… نه آنها که بالایند و نه اینها که پایین اند، اصلا حواسشان نیست به این بالا و پایین رفتن ها.
آره واقعاً.
آن هایی که در پایین هستند: فقط به آن بالا فکر می کنند، و لحظاتشان را در آرزوی بالا رفتن، بالا بودن سپری می کنند و به جای لذت بردن از همین دقایق کوتاه پایین بودن به اوج فکر می کنند. و نمی دانند. نمی دانند که زندگی همین پایین بودن هاست، همین لذت و شوق بالا رفتن هاست و وقتی به اوج رسیدی… لحظه ای، فقط لحظه آنجا می مانی. و تمام لحظات بودنشان را فقط به آن یک نقطه فکر می کنند. نقطه ای که فقط یک “لحظه” است. همین!

و آن هایی که در بالا هستند: سرخوش و سرمست از بالا بودن، از در اوج بودن. و از یاد می برند تمام لحظه هایی را که منتظر همین یک لحظه بودند، تمام آن ذوق کردن ها، انتظار کشیدن ها و لحظه ها را. و یادشان می رود که بالا بودن فقط لحظه ایست و لحظه ها می گذرند. سرمست از در اوج بودن دست تکان می دهند و یادشان می رود به زودی قرار است قصه ای تازه از زندگی شان آغاز شود. قصه تلخ سقوط!

و آن ها که پایین می آیند. دوباره همه چیز یادشان می رود و لحظه های تلخ سقوط را به یاد آن لحظه کوتاه ِ در اوج بودن سپری می کنند. و یادشان می رود که زندگی تکرار همین لحظه هاست، که در انتظار به بادش دادند! لحظاتی که هیچوقت دوباره تکرار نخواهند شد…

و باز هم چرخ و فلک… می چرخد و می چرخد، لحظه ای در اوج و لحظه ای در حضیض. لحظه ای شاد هستند و لحظه ها و لحظه ها و باز آن همه لحظه ها را، بهتر است بگویم زندگی شان را در انتظار همان یک لحظه، که فقط یک “لحظه” بود. باز هم همان داستان همیشگی صعود و سقوط. و زندگی شان خلاصه شده در همان لحظه در اوج بودن. می چرخند و می چرخند و می چرخانندشان، و آنها فقط آن یک لحظه را فهمیده اند، آن ها فقط یک لحظه زندگی می کنند و… راستی، چه زندگی کوتاهی…!

و نمی دانند که زندگی همین لحظه های ساده ایست که بی تفاوت از کنارش می گذرند. و فکر می کنند که این چرخ قرار است برای همیشه برای آن ها بچرخد و بچرخانندشان و شاد باشند و لحظه ای را، فقط لحظه ای را بار ها و بارها تا ابد زندگی کنند.

ولی درست در یکی از همین سقوط هاست، درست همان وقت که منتظر فرصتی هستند برای خوشبختی، برای خندیدن و خنداندن… که فلک مجالشان نمی دهد. فلک است دیگر، با کسی که شوخی ندارد! امانشان نمی دهد، بیخ گلویشان را می گیرد که کــــــــجــــــا؟ زندگی همین بود! پیاده شوید. تمام شد!!
من حاضرم پیاده بشم.
اون روزی که من می میرم، بازم خورشید مثل همیشه با شدت بیشتری می تابه. بازم ستاره ها توی آسمون دارن به همه چشمک میزنن، ستاره هایی که یه روزی فکر می کردم مال منن، فقط مال من. حالا بدون من دارن قشنگ تر از همیشه می درخشن و یادشون نیست یه روزی یکی به آسمون نگاه می کرد و باهاشون حرف می زد. هنوز هم یه گوشه یه بچه از شوق خریدن یه بادکنک میخنده و کودکی از دست دادن مادرش گریه میکنه و توی لابه لای تاریکی ها، هنوز هم تنی بر تنی می پیچه و دختر بچه ای که آرزوی داشتن عروسک رو با خوذش به گور می بره و جوونی که کفنش میشه لباس دامادیش…

روزی که من می میرم، همه چی سر جاشه، خورشید توی آسمونه و آدمایی که هر روز توی خیابون از کنارشون رد میشدم مثل همیشه دارن میرن و یادشون رفته یکی بود که هر روز از کنارشون رد میشد، و حالا اون دیگه نیست! انگار که هیچوقت توی این دنیا نبودم!

یه روز کاملا معمولی به دنیا اومدم و یه روز کاملا معمولی هم می میرم… کاملا معمولی. مثل همیشه… همه چیز مثل قبله، هیچ چیزی تغییر نکرده، به جز اینکه یکی بود، که حالا دیگه نیست. همه چی سر جاشه، فقط من دیگه نیستم، انگار که هیچ وقت نبودم، به همین راحتی!

    آدما همیشه تنها هستن. اونا همونجوری که تنها به دنیا میان، تنها هم می میرن.
میتونن تنها نباشن... میتونن اما خیلی سخته...بلد نیستن خیلیاشون...
بلد نیستیم خیلیامون...
عجله نکن دختر :) نه برای بالا رفتن نه برای پایین اومدن و نه حتی برای تموم شدن...
اصلا قرار نیست قابل پیش بینی باشه، قرار نیست بدون درد و رویا باشه، و از همه مهمتر قرار نیست برای تموم نشدن باشه... مسئله اینه اون زمان که پیاده میشی دستت پر باشه، فکرت، چشمت، نترسیده باشی، چشماتو نبسته باشی... گریه نکرده باشی...
:(
http://s9.picofile.com/file/8352273268/08_Birth_Of_A_Star.flac.html
:)
http://s8.picofile.com/file/8352273542/06_Axioma_VI.flac.html
(:
ترسیدم از مردن، از مردن نابهنگام، از مردن وقتی هنوز آنچنان که می‌خواستی زندگی نکرده باشی. سیمین دانشور می‌گفت: « آدم‌هایی خوشبختند که عشق به موقع به سراغشان بیاد». و شاید آدم‌های خوشبخت، مرگ هم به موقع به سراغ‌شان می‌آید. نه پیش از آنکه عشق آمده باشد. و نه پس از آنکه عشق رفته باشد… نه چندان دیر که آخرِ فیلمت را آب بسته باشند و هی کِش بیاید این زندگی، آنقدر که زندگی را به سر و روی آن استفراغ کنی و دستانت کور و بی‌هدف در جستجوی مرگ چنگ بیاندازند. و نه آنقدر زود که هنوز کاری نیمه‌کاره، عشقی نیمه‌رفته، چیزی از امید، از آرزو و بخشی از زندگی، یا سهمی از خوشبختی در وجود آدم مانده باشد.
به هر حال مرگ خوبه. به قولِ گروس عبدالملکیان:
هیچ چیز مثلِ مرگ تازه نیست.
گاهی ما آدم‌ها، سی ساله نشده، یک ‌مرتبه پیر می‌شویم. زندگی نکرده، یک‌هویی می‌میریم. زندگی‌مان پر می‌شود از روزهای تکراری و بی‌هدف و بی‌معنی،  پوچِ پوچِ پوچ! و از زنده بودن، تنها علایم زیستی‌اش را یدک می‌کشیم.
تنها، سال‌ها باید بگذرند، تا حکمِ دفن‌مان صادر شود. و ما یک عمر، جنازه‌‌ی متحرکی خواهیم بود، که سال‌ها پیش از آنکه به خاک سپرده شود، راستی راستی مرده بود.

پس، می‌ مـیـریـم و می‌رویـم . . .

در حالی‌که، خنده‌های بسیاری بودند و صورت‌‌مان سهمی از آن‌ها نداشت. که غذاهای بسیاری بودند که هرگز نچشیدیم و اسمشان را نشنیدیم. سفرهای هیجان انگیزی که نرفتیم و شهرهای زیبایی در گوشه گوشه‌ی دنیا، که هرگز ندیدیم. آدم‌های دوست‌داشتنی و خونگرمی که ملاقات نکردیم. جفت صندلی‌هایِ کافه‌هایی که رزرو ما بودند و نرفتیم و جایِ ما و فنجان‌ها و حرف‌هایمان تا ابد خالی ماند. کتاب‌های هیجان انگیزی که هیچگاه فرصت خواندنشان را پیدا نکردیم. لحظه‌هایی که هرگز مجالِ تجربه کردنش را نیافتیم و آرزوهایی که هیچگاه برای بدست آوردنش و داشتنش، آنگونه که باید تلاش نکردیم...
یه وقتایی دستِ ما نیست. بقیه اجازه نمی‌دن.
این روزها، آدم‌ها گرمایِ عشق را در تنِ گرمِ معشوق خلاصه می‌کنند و به هم‌آغوشی می‌گویند: عشق بازی! دروغ‌های عاشقانه می‌گویند و عاشقانه دروغ می‌گویند. عشق‌ها هم که تاریخِ انقضا می‌خورند… بعد از مدتی فاسد می‌شوند! کجاست آن عشق‌های جاودانه؟! و اصلا عشق خاصیتش این است که ماندگار است و تنها عشق است که می‌ماند. و آدم‌ها عشق‌شان از ماندگاریِ عسلِ زنبورها هم کمتر است. انگار، عشق هم دیگر نمی‌ماند، تمام می‌شود، فاسد می‌شود، درست مثلِ یک سطلِ ماست! یا مثلا یک شیشه‌ی کشک! یعنی اینقدر اعتبار و ارزش دارد عشق! و کلا مفهومِ عشق عوض شده، شکلش در فرهنگِ لغات و آوایش در دهان‌ها همان است، معنایش اما نه. درست مثلِ خیلی چیزهایِ دیگر¹.
این روزها، کمتر کسی چیزی از آن مجنونِ عاشق به خاطر دارد. همان‌که بی هیچ ادعایی، فقط دوست داشت. و نه کافی شاپ دیده بود و نه کنسرت می‌دانست چیست. نه هدیه‌ی ولنتاین داده و نه قلب‌های گنده و خرس‌های عروسکی گرفته بود. تنها کارش این بود که شب‌ها به لیلیِ خودش فکر می‌کرد و چشمانش خیس بود! همین! دوستش داشت و در این دوست داشتن می‌سوخت. و لیلا برایش نه شریکِ تنهایی بود و نه شریک زندگی. اصلا به شراکت علاقه‌ای نداشت. اصلا به تجارت معتقد نبود! برایِ بردنِ دلِ لیلایش به فکر هدیه‌های گران قیمت نبود و اصولا برایش مهم نبود دل ببرد. ترجیح می‌داد دل نخرد!
مجنون، عاشقِ لیلا بود. نه خواستگارش! لذتش از لیلی همین گریه‌های شبانه بود، نه که از تماشای تئاتر در کنارِ خانوم لیلی -احتمالا با یک عالمه چیپس و پفک- لذت ببرد. لذت را که همه می‌برند! مهم این است که آدم کسی را داشته باشد که کنارش و به یادش غصه بخورد. همیشه کسی برای قدم زدن و تماشای تئاتر و کافی شاپ رفتن هست. مهم این است که انسان یکی را داشته باشد که با او و برای او گریه کند. خندیدن را که همه می‌توانند!
نه زیبایی می‌خواهد و نه پول و نه ادعا و نه واژه و جمله بندی. با تعریف و تمجید و دلقک بازی و شوخی و دادنِ هندوانه زیر بغلت، و تعریف و تمجید، که چقدر فرشته‌ای، که نمی‌شود عاشق بود.

واقعا فکر می‌کنی که تحصیلِ عشق، آسانتر از گرفتنِ فلان مدرک دکتراست؟! که اگه اینجور بود، که همسایه‌ی پولدارمان که پول‌هایش از پارو بالا می‌رود و دو تا زن دارد، سفارشِ یک عشقِ سفارشی را می‌داد تا برایش یک مارک‌دارش را بسازند و اورجینالش را فول آپشن برایش بیاورند، مثلا یک عشقِ شاسی بلندِ مدلِ روز، تمام اتوماتیک! تا آنوقت در سنِ بالای پنجاه و پنج سالگی با سه بچه و داشتنِ نوه، نمی‌رفت زنِ مردم را بگیرد! از قضا، این آقای همسایه‌ی پولدارِ ما، زنِ دومش، همین چند سالِ پیش، پیشِ پایِ شما، زنِ یک مردِ سرطانی بوده است. و این آقای پولدار، با پول و ماشینِ آنچنانی و البته موهایی که سیاه رنگ شده تا سن و سالش پنهان بماند و چشم و ابرویی زیبا -دروغ چرا، حتی نه چندان زیبا!-، کاری می‌کند که این زن از شوهرِ سرطانی‌اش طلاق بگیرد و زنِ این مردِ نامرد شود.

با پول می‌شود زنِ کسی را از بغلِ شوهرش حتی بیرون کشید، اما می‌شود عشق را خرید؟ و اتفاقا با پول همه کار می‌شود کرد و تنها یک چیز هست که با پول نمی‌شود خرید، و آن، عشق است. پس چیزی به این سختی، به این گرانی را که با هیچ مقدار پولی در هیچ کجا نمی‌توان خرید، با چه بهایی می‌خواهی بدست بیاوری؟ به بهایِ نازک نارنجی بودنت؟ یا به بهایِ نفهمی‌هایت؟ یا شاید هم به بهایِ غرورت؟! در کمالِ آسایش و آرامش جنابعالی؟ با اینکه آب تویِ دلِ مبارکت تکان نخورد؟ که شما خدایی نکرده یک‌وقت سختی نکشید، پوستِ دست‌تان خراب می‌شود!
این سرویس دادن‌ها، در داشتنِ همسر، آن هم شاید، بتواند باشد. اما تفاوتِ بحثِ همسر و زن و  شوهر، با بحثِ عشق، تفاوتِ گرمایِ بخاری است با حرارتِ آتش‌فشان!

خواهر من! از من و تو بهترها نتوانستند! از تو خوشگل‌ترها به هوایِ عشق، دارند در لجن و هرزگی غوطه می‌خورند! از تو پول‌دارتر ها، به جایِ عشق، هم‌خوابه و تخت خواب می‌خرند! از تو پاک‌تر دارند در آغوشِ این و آن دست و پا می‌زنند! از تو خوشگل‌تر، از تو زیباتر، از تو قد بلند تر، از تو پول‌دار تر، از تو مدرک بالاتر، از تو دکتر تر، از تو خیلی باهوش‌تر! تو به چه چیزی در خودت می‌نازی که خود را لایقِ عشق می‌دانی؟ چیزی که خیلی‌ها می‌خواستند، لیاقتش را ولی نداشتند.
گفته بودم که: دخترکِ بی‌درد! پسرکِ بی‌درد! عشق یعنی درد! اگر این درد را تحمل می‌توانی، بسم الله… و اگر نه، فی امانِ الله! دختر‌های دمِ بختِ دور و برت، و پسرهای خواستگارت هم که ماشاالله زیاد هستند. تو را چه به عشق؟ برو و مثلِ دیگران خوشبخت شو.

...
مهم اینه هیچ وقت خسته نشی :) یعنی شدن که آدم گاهی سختش میشه اما سعی کن خوشحال بمونی بیشتر وقتا...
حس می‌کنم خوشحالی ای که باهات بود مدتی پیش، خیلی کمتر شده.

این متنا بیش از اینکه ناراحت کنه آدمو باید امید بده.
آره :)
بخاطرِ اینکه خیلی روزای سختی داشتم و تحتِ فشار بودم. همین که الان سرِ پا هستم و لبخند می‌زنم خودش خیلیه.

نه واسه من امیدبخش نبود. بیشتر مرورِ اتفاقاتِ تلخِ زندگی بود.
حوصلم سر رفت :))
نمیدونم چه کنم اخر هفته وقتی درس ندارم از بیکاری خسته میشم.
اگه مشهدی هستید برید حرم.
جمعه ۲۶ بهمن ۹۷ , ۱۱:۰۳ فرشته ی روی زمین
سلام...خیلیییییییی زیبا و بااحساس نوشتید..
انشاءالله که به زودی ، به واقعیت بپیونده‌‌.‌..
فقط یه چیزی *_* اگه ایشونم مثل شما دسته کلیدشو همیشه جا بذاره؛
چجوری میخواید برگردید خونتون؟؟!!! بهتره تا زوده این یه مورد یه تجدیدنظری کنید وگرنه واقعی میشه و اونموقع دیگه دییییره : )))))))

سلام و درود
شما زیبا خوندید :)) خیلی ممنونم :))
من که جا نمی‌ذارم :)) اوشون جا می‌ذاره همیشه :|
(((:
سلام بسیار عالی بود
سلام :)
اگه تجربه نداشتی دیگه درک نمیکردی که بخوای امیدوار بشی...برات بی معنی بود...چون مشابه حس هایی بود که داشتی واست خوب بود...
حوصله داشتی دوباره بخونشون اما با دقت بیشتر روی حرفای مثبتی که باید به خودت یادآوری کنی...
فکر می‌کنم برای هر کسی قابلِ درک باشه.
بله اما تو دوباره بخون...
حرم امروز نه، حوصله دوساعت توی اتوبوس نشستنو ندارم به اندازه کافی طی هفته اینور اونور میرم.
چشم
هر طور راحتید.
دعا میکنم حالت خوب تر بشه، از همه لحاظ، دل و سلامتی و...
تو هم دعا کن دانشگاهی که میخوام قبول بشم برای ترم بعد.
دعا که میکنی با لبخند باشه! :)
تشکر
با لبخند دعا نمی‌کنم معمولاً. با گریه دعا می‌کنم.
:) خب اگه میخوای گریه هات بیشتر از همیشه حالتو خوب کنه سعی کن با صحیفه دلتو اسمونی کنی. دعای ۱۵ خوبه... همشون خوبن اما این رو تونستی الان بخون.
:)
بخونیا :)
دارم چیزی میخونم، چیز جالبی پیدا کردم که البته ناراحت کننده نبود میذارم اینجا.
فعلاً که خوابم میاد :| ولی چشم :)
از خانم یکتا رفیعی بود شعرتون :)
اسمِ چند تا شاعر رو دیدم واسه همین گفتم نمی‌دونم.
بله درسته اما توی پیج شخصیشونم هست و توی وبشون و توی جاهای دیگه از ایشون نقل شده بود.

اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای
به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای را
مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی
که هیچ دلیلی برای تمام شدن آن نمی دیدی …
که اینطور. ممنونم که گفتید.

هعی...
عهههه :) من هرچی میگم تو هی افسوس بخور...

چکار کنم خب :))
افسوس نخور بجاش آیس پک بخور، خوشحالی و امید بخور، این همه مسئله...توی ذهنت چیزای خوب باید باشه، نذار ناخوداگاهت چیزی باشه که ناراحتت میکنه...

 آیدیم بالا نمیاد توی بیان، و کلا بیان واسم بالا نمیاد، وب تو هم، بدون https نمیاد واسم
آیس‌پک خوبه :))

چه کاری از دستِ من بر میاد؟!
پس ظاهرا فقط برای من اینطوره...
کاری که بر میاد اینه یه تبسم همیشگی درست کنی برای خودت،اینم فرقی نداره بالا میاد در هر حال...
کلاً متوجه نشدم چی گفتید.
پس ظاهر (بالا نیومدن بیان و وبلاگ شما و...) فقط برای من اینطوره (مشکل داره)...
فرمودید چه کاری از دستم بر میاد...
عرض کردم کاری که بر میاد اینه «یه تبسم(و لبخند) همیشگی درست کنی»
اینم(مشکل بیان واسم) فرقی نداره (درست بشه یا نه) (وبلاگت) بالا میاد (واسم) در هر حال...

اینم بیان کاملم :)) ببخشید دیگه حواسم نبود بد نوشتم.
:| :))
پارسال این موقع بود که ارزو داشتی مشهد باشی، امسال رسیدی، ارزو های جدید داشته باش و یادداشتشون کن تا وقتی بهشون رسیدی کم کم عادت نکنی بهشون...
من به مشهد و حرم عادت نکردم. یادم هم نرفته چقدر این شرایط رو از خدا خواستم. خدا رو شکر اتفاق‌های خیلی خوبی رو تو حرم تجربه کردم مخصوصاً شبِ شهادتِ آقا که عجیب بود واقعاً.
خدا خوبه این بنده‌هاش هستن که گاهی اذیت می‌کنن. به هر حال ما خوبیم و راضی. الحمدلله :)
آره عادت نکردی که حالتو خوب میکنه حرم.
خداروشکر :) آره اما تو هم سعی کن خیلی فکرت درگیر اشتباهات بقیه نشه. اونا هم خوب میشن، آدما پر اشتباهن. خوبم نشدن لااقل خودتو صرفشون نکردی.
دارم سعی می‌کنم. شما هم دعا کنید برام.
ان شاء الله، چشم، حتما، بهت بدهکارم.
ممنونم
به من؟! :|
:)... آره...
اگه حقی بوده من بخشیدم و حلال کردم.
اونکه میدونم، اخلاقتو در این حد میشناسم. اما خب من خیلی بد رفتار کردم.
بینهایت خیلی!! هیچوقتم جبران نمیشه.
نیازی به جبران نیست. شما فقط برام دعا کنید که خیلی نیاز دارم :)
چشم، حتما، هرروز صبح موقع سلام به آقا یه دعا واس شما :) و... ان شاء الله.
اونم اینکه به خواسته هات برسی، البته به چیزایی و در زمانی که به صلاحته.
ممنونم :)
اگر دوست داشتین اینستاگرام و تلگرام ما را دنبال کنید. 

https://www.instagram.com/majid.ghandizadeh

https://t.me/ghandizadeh

 
سلام بسیار زیبا بود
سلام و درود
سلام عزیزم ببخشید بازم مزاحمت شدم ...به نظرت میشه بدون تست زدنم تو کنکور رتبه خوبی آرود ؟!!!هر چند که خودمم مطعنم نمیشه ولی وقتم کمه و همش تو فکر سال دیگم برا کنکور ولی دوس دارم امسال قبول شم واگه بخام جدی شر.ع کنم باید از اول شروع کنم از صفر ولی الانم برا از صفر وقتی نمونده ....الان دقیقا چکار کنم به نظرت کلن ول کنم امسالو بهتر نیست 
سلام مهربون
بدونِ تست زدن شاید ده سالِ گذشته می‌شد از پسِ کنکور بر اومد اما الان نمی‌شه. اصلاً دیر نیست. فقط باید برنامه‌ریزی داشته باشی و وقتت رو روی مطالبی بذاری که بیشتر تسلط داری. استرس سمه! کاملاً آروم درس بخون و تست‌های کنکور رو کار کن.
خوب میشه یکم راهنماییم کنی که مثلن کدوم مباحث مهم ترن و کدوما قابل حذفن و زیاد مهم نیستن
معمولاً مباحثی حذف می‌شن که تسلطِ کمتری روش داری. یکسری مباحث هم مهم هستن چون پیش‌نیاز هستن. مثلاً حد. چون برای مشتق باید حد رو بلد باشی و برای انتگرال هم مشتق. مثلثات مثلاً. هر سوالِ ریاضی می‌تونه با مثلثات ترکیب بشه پس خیلی مهمه.
من که تو آزمون کانون شرکت میکنم ازمون 7 فروردینش فقط مباحث پایس هم دهم هم یازدهم کلش واسه عمومیا تو دو تا ازمون دیگه وقت هست ولی تخصصیا این اخرین آزمون جبران پایس خیلی سخته شده برنامه ریختن واسه 15 روز که کل تخصصیاشو جم کرد ولی این اخرین ازمونه واسش :( واقعا گیجم امروز که زیست میخوندم میخاستم تست بزنم کلی تست داشت که همشم مهم بود و فکر اینکه اینا زادن وتموم نمیشن نمیزاشت بقیشو بخونم و گزاشتم کنار ...
آزمون چندان اهمیت نداره. تمام تمرکزت رو بذار روی درس‌هایی که باید خوب بخونی و تست‌هایی که باید با دقت بزنی. اگه نتیجه‌ی آزمون بهم می‌ریزه تو رو نرو اصلاً اما اگه می‌تونی روی خودت تسلط داشته باشی برو و هر اندازه که خونده بودی جواب بده.
ممنون عزیزم از راهنمایی هات برام دعا کن تا بتونم ...
خواهش می‌کنم.
ان‌شاءالله موفق باشی :)

کفسابی(((((:

اصلا یه حالتی شدم.یه حالت متفاوت.یه جور کتاب.یه جور.حس بارونی.که البته وقتی متنو خونم ناقص بود.وقتی کامنتا و جواباشون رو خوندم کامل شد.کامل کامل.

واقعا راس میگن وبلاگ با مخاطباش کامل میشه.من واقعا لذت بردم.

یه مدت کامنت های عجیب زیاد ارسال می‌شد :)))
آره بحث بود یکم سرِ این پست.

عزیزم ^_^

آرامش داره اینجا.

(:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

آرشیو مطالب
صنما پیشنهاد می‌کند
Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan