اندر احوالاتِ من و استادِ ۲۳ ساله (۳)

جنابِ استاد برای کلاس‌های خصوصی از تخته استفاده نمی‌کرد. می‌نشست آن طرفِ میز و همه چیز را در دفترم می‌نوشت و توضیح می‌داد. بعد هم مسئله می‌نوشت و می‌خواست که حل کنم. یک روز که ایشان در حالِ تدریسِ فصلِ جدید بود، متوجهِ حضورِ یک مارمولکِ بی‌ریخت و کج و کوله در یک متریِ پشتِ سرِ استاد شدم! من هم که وقتی مارمولک می‌بینم تا مرزِ سکته می‌روم! :| به آن خیره شدم تا ببینم کجا می‌رود. مسیرش به سمتِ در بود اما تکان نمی‌خورد. به یک باره استاد گفت: «حواستون کجاست خانم ح؟! کجا رو نگاه می‌کنید؟!» نگاهم را به سمتِ استاد برگرداندم و گفتم: «مارمولک!» جنابِ استاد نگاهی به پستِ سرش انداخت و گفت: «چیزی نیست که. نگران نباشید.» بعد هم رفت از بیرونِ اتاق یک جارو آورد و رفت به سمتِ مارمولک. صحنه‌ی جالبی بود. مارمولک بدو جنابِ استاد بدو. :)) من هم نمی‌دانستم بخندم یا بترسم! همینطور که استاد برای کوبیدنِ جارو بر سرِ مارمولک تقلا می‌کرد، مارمولکِ چموش راهش را به سمتِ من کج کرد. تنها کاری که کردم این بود که دستانم را گذاشتم روی صورتم و گفتم: «تو رو خدا بکشیدش آقای جیم.» مارمولک دوباره مسیرش را کج کرد و رفت به سمتِ در و بالاخره رفت بیرون! استاد هم محکم در را بست و خندید و گفت: «از مارمولک می‌ترسید؟!» بدونِ ذره‌ای مکث گفتم: «خیلی زیاد!» جنابِ استاد دفترم را برداشت تا ادامه‌ی درس را توضیح بدهد. قبل از این که شروع به نوشتن کند گفت: «مارمولک‌ها بیشتر از ما آدم‌ها می‌ترسند. اون‌ها از ما فرار می‌کنند. دیدید که از شما هم فرار کردند. آدم‌ها معمولاً با ترس‌های زیادی دست و پنجه نرم می‌کنند. ترس از شکست، تصادف، زلزله، بیماری، از دست دادنِ عزیزانشون. ترس اصولاً چیزِ بدی نیست اما از یک جایی به بعد مانعِ صعود میشه. همیشه یادتون باشه خانم ح. نود درصدِ چیزهایی که ازشون می‌ترسیم اصلاً اتفاق نمی‌افتند.» لبخند زدم و سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم.

اندر احوالاتِ من و استادِ ۲۳ ساله (۲)

یک هفته بعد از اتمامِ امتحاناتِ نهاییِ سوم کلاس رسماً شروع شد. بخشِ خوبِ ماجرا این بود که جنابِ استاد، ساعت ۷:۳۰ تا ۹ هر صبح را از قبل برای من کنار گذاشته بود که این بازه‌ی زمانی برای من خیلی ایده‌آل بود! به ماهِ رمضان که رسیدیم نتیجه‌ی چندین دقیقه بحث این شد که کلاس‌ها یک ساعت بعد از افطار باشد و مباحثِ به نسبت راحت تدریس شود. گذشت و رسیدیم به شب‌های احیا که مسابقاتِ لیگِ جهانیِ والیبال هم بود. (یکی از بزرگترین تفریحاتِ من، تماشای مسابقاتِ والیبال علی‌الخصوص بازی‌های مهم و جهانی ست) اولینِ شب‌ِ احیا، جنابِ استاد کلاس را چند دقیقه زودتر تمام کرد تا به مراسمِ مسجدِ محله‌شان برسد. من هم وسایلم را جمع کردم و با حضرتِ پدر تماس گرفتم که فرمودند کمی دیر می‌رسند چون دارند والیبال می‌بینند و لحظاتِ آخرِ بازی ست و بس حساس است. :| از قضا جنابِ استاد هم از طرفدارانِ والیبال بود و همین که متوجه شد بازی هنوز تمام نشده تلویزیون را روشن کرد تا نتیجه را ببیند. یادم نمی‌آید با کدام تیم بازی داشتیم اما می‌دانم حریف قدر بود و ما به امتیاز نیاز داشتیم. ستِ پنجم بود و به شدت نفس‌گیر. بردیم. جنابِ استاد که کلی ذوق کرد و آفرین نثارِ بچه‌های تیم ملی کرد اما من تخلیه‌ی ذوق و هیجانم را گذاشتم برای خانه و فقط لبخند زدم. جدولِ آمارِ مسابقه که در صفحه‌ی تلویزیون نقش بست متوجه شدیم ایران دو ستِ اول را باخته بوده! جنابِ استاد بلافاصله گفت: «می‌بینید خانمِ ح؟! موفق اونیه که تا لحظه آخر دست از نبرد برنداره و ناامید نشه. توکل که داشته باشی و بدونِ توجه به میزانِ بزرگ بودنِ نبرد و قدر بودنِ حریفت بجنگی، می‌تونی از دلِ یک بازیِِ باخته به یک بردِ شیرین برسی. شما باید همچین روحیه‌ای داشته باشی.» لبخند زدم و به نشانه‌ی تایید سر تکان دادم.


اندر احوالاتِ من و استادِ ۲۳ ساله

دو هفته مانده به پایانِ تابستانِ قبل از سومِ دبیرستان، مادر از آن ترفندهای مادرانه‌اش استفاده کرد تا مرا بفرستد کلاسِ فیزیک. از دورانِ راهنمایی به فیزیک و ریاضی علاقه داشتم و به همین دلیل مشکلِ خاصی نبود اما مادر اصرار داشت به دلیلِ نهایی بودنِ امتحاناتِ پایانیِ سالِ سوم، جلوتر از کلاس باشم و مطالبِ سالِ سوم را قبل از شروعِ مدرسه تمام کنم. بالاخره تسلیم شدم و در روزِ تعیین‌ شده، شال و کلاه کردم و رفتم کلاس. مادر خیلی از استاد تعریف کرده بود و من تصور می‌کردم قرار است نزدِ پروفسور حسابیِ دوم فیزیک یاد بگیرم! گویا جنابِ استاد کلاس‌های خصوصی را در منزلشان برگزار می‌کردند. مسافت طولانی بود و چون آن روز مادر و پدر نبودند با تاکسی رفتم و کمی دیر رسیدم. :| در زدم. یک پسرِ ۲۳ ساله با تیپِ اسپرت و موهای فشن در را باز کرد و مرا به پذیراییِ خانه که یک گوشه‌اش چند کتابِ تستِ فیزیک و دفترِ کلاسوری خودنمایی می‌کرد، راهنمایی کرد. نشستم و منتظرِ استاد ماندم. در ذهنم استاد را همینطوری الکی و بی‌دلیل (!) آدمی ۳۵ یا ۴۰ ساله با قدِ بلند و موهای پرپشت تصور می‌کردم. یک دقیقه بعد همان پسرِ ۲۳ ساله وارد شد و گفت: «خب خانم ح! چرا دیر رسیدید؟! برای من زمان خیلی مهمه.» و من تازه متوجه شدم استاد کیست. :| کلاس شروع شد و الحق که استادِ ۲۳ ساله شایسته‌ی استاد خطاب شدن بود اما زیادی سخت می‌گرفت و هر جلسه تاکید می‌کرد که سرش خیلی شلوغ است و اگر مرا به شاگردی پذیرفته صرفاً بخاطرِ احترامِ زیادی ست که برای حضرتِ پدر قائل است و اینکه خودش شاگردِ پدر بوده. چند جلسه گذشت و رسیدیم به یکی از فرمول‌هایی که مسائلِ سختی داشت. درس داد، اثبات کرد و بلافاصله شروع کرد به پرسیدن. :| تند تند می‌پرسید و من هم در حالیکه شوکه شده بودم، جواب می‌دادم. به سوالِ آخر هم که جوابِ درست دادم خندید و با همان لبخند گفت: «شما خیلی جسارت دارید! آفرین. راستش چون سرم شلوغه از اول با این قصد شما رو قبول کردم تا بعد از چند جلسه بگم زیاد همراهی نمی‌کنید و مطالب براتون سخته به همین دلیل بهتره کلاس رو ادامه ندید! اما الان بدونِ اغراق میگم که بینِ همه‌ی شاگردهای من شما بهترین هستید.» من هم چادرم را مرتب کردم و هیچ عکس‌العملی نشان ندادم در حالیکه دلم می‌خواست با مشت بکوبم وسطِ صورتش! خلاصه تا آخرِ کلاس مدام به زمین نگاه می‌کرد و سرش را به نشانه‌ی تاسف برای خودش (!) تکان می‌داد. یحتمل با خود می‌گفته چی فکر می‌کردم چی شد! :))) و این خود شروعِ ماجراهایی بود که طیِ دو سالی که من شاگردِ ایشان بودم رخ دادند.


+ ماجراها را به مرور تعریف خواهم کرد. :)

تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...
Designed By Erfan Powered by Bayan