فقط ۱۰ دقیقه

تصور کنید دختری ۷ ساله هستید با موهای خرگوشی که در یک شبِ سردِ زمستانی، دارید چند خطِ پایانیِ مشقِ فارسیِ خود را می‌نویسید. ناگهان یک لیوان آبِ خیلی سرد روی سرتان ریخته می‌شود و کلِ بدنتان بی‌حس. از آن مهم‌تر دفترِ مشقی‌ست که به فنا رفته! حالتِ دوم هنگامِ دیدنِ تلویزیون اتفاق می‌افتد آن زمان که خیره به کارتونِ موردِ علاقه‌ی خود هستید که ناگهان موهایتان از پشت کشیده می‌شود و صدای جیغ و گریه تا هفت محله آن طرف‌تر هم شنیده می‌شود. این‌ها فقط بخشی از روابطِ مسالمت‌آمیزِ من و آبجی خانم در دورانِ شیرینِ کودکی بود. هر روز دعوا و گیس‌ و گیس‌کشی داشتیم. اصلاً اگر دعوا نمی‌کردیم روزمان شب نمی‌شد. آبجی خانم خیلی زیرپوستی نقشه‌هایش را اجرا می‌کرد و من فقط از خودم دفاع می‌کردم اما همیشه همه چیز به پای من نوشته می‌شد چون من بزرگتر بودم.

هنوز هم دعوا و بحث و جدل داریم با این تفاوت که الان نفرِ سومی هم وجود دارد و او کسی نیست جز آقا داداش. اوجِ هیجان آن‌جایی‌ست که هر سه با هم دعوا می‌کنیم. در این مواقع، بعد از چند دقیقه درگیریِ لفظی، هر کس به اتاقش می‌رود و در را محکم می‌بندد تا به کاری که کرده فکر کند. :|

آبجی خانم کمی تا قسمتی مغرور است و هیچ وقت برای آشتی پیش‌قدم نمی‌شود. من اما تحملِ قهر و دلخوری ندارم. از همان ثانیه‌های آغازینِ بعد از دعوا بهم می‌ریزم. ابتدا چند دقیقه صبر می‌کنم تا جوِ حاکم بر خانه آرام بشود؛ بعد غرورم را کادوپیچ می‌کنم و می‌گذارم گوشه‌ی کمد و برای آشتی اقدام می‌کنم. آبجی خانم هم از خدا خواسته لبخند می‌زند و همه چیز ختمِ به خیر می‌شود. نهایتِ قهرِ ما ۱۰ دقیقه طول می‌کشد. درواقع من اجازه نمی‌دهم بیشتر از این میانِ لبخندهایمان فاصله بیفتد. اعتراف می‌کنم آن لحظه که برای اولین بار بعد از دعوا با آبجی خانم رو به رو می‌شوم، برایم سخت است که بخواهم عذرخواهی کنم و نازش را بکشم اما حالِ خوب و لبخندِ بعدش به تحملِ سختیِ اول می‌ارزد. اصلاً اگر دستِ من بود اجازه نمی‌دادم هیچ قهری بیشتر از چند دقیقه طول بکشد...

ترجیح می‌دهم فراموش‌کار به نظر برسم

با خواندنِ چند خط از چند پست، یکی می‌گوید چقدر مهربانی و دیگری می‌گوید خیلی مغروری؛ یکی می‌گوید تا به حال کتابی هم چاپ کرده‌اید و دیگری می‌گوید چرندیات می‌نویسی؛ یکی می‌گوید خیلی آرام و صبوری و دیگری می‌گوید پرخاشگری. این‌ها همه نشان از یک چیز است؛ این که با چند خط نوشته نمی‌توان نویسنده‌‌اش را شناخت. حکایتِ هر کسی از ظنِ خود شد یارِ منِ مولانای جان است. گله‌ای هم نیست. خاصیتِ دنیای مجازی همین است. اکثرِ آدم‌های دنیای مجازی از مشکلاتِ زندگیشان چیزی نمی‌نویسند. درستش هم همین است ولی این به این معنا نیست که همه چیز گل و بلبل است و این آدم‌ها در یک دنیای فانتزی، بی‌دغدغه و بی‌درد روزگار می‌گذرانند. عکس‌العملِ من در برابرِ اکثرِ آدم‌ها که با نگاهِ خودشان می‌خوانند و قضاوت می‌کنند اغلب لبخند است. فراموش‌کار نیستم ولی ترجیح می‌دهم فرامو‌ش‌کار به نظر برسم و برخوردهای بدِ دیگران را به رویشان نیاورم. از این که در ماه یک پست را به دلخوری و رفتارِ بدِ آدم‌های اینجا اختصاص بدهم بیزارم اما گاهی آدم مجبور می‌شود. مجبور می‌شود بگوید حالِ دلی را خوب نمی‌کنید حداقل غم روانه‌اش نکنید. تویی که می‌توانی لبخند به لب بنشانی چرا بغض روانه‌ی گلوی دیگران می‌کنی؟! :)

و اما هدیه‌ی من به مهم‌ترین آدمِ زندگی‌ام

در این که مادر و پدرم مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌ام هستند و حسابشان از همه‌ی آدم‌های دنیا جداست شکی نیست. از روزِ ازل، دنج‌ترین گوشه‌ی قلبم را سند زدم به نامشان و حاضر نیستم بخاطرِ هیچ چیزِ با‌ارزشِ دنیا، ذره‌ای مسببِ رنجشِ خاطرشان بشوم. جدای از مادر و پدر باید بگویم مهم‌ترین فردِ بعدیِ زندگی‌ام فی‌الواقع وجود ندارد اما اگر بخواهم زمان را کمی به جلو ببرم می‌شود:

مثلاً در یک روزِ سردِ زمستانی که همه‌جا پر شده از عطرِ خاکِ باران‌خورده، شال و کلاه می‌کنم و از خانه می‌زنم بیرون. قدم‌زنان خودم را می‌رسانم به مرکزِ شهر. ابتدا می‌روم به همان کافه‌بستنیِ موردِ علاقه‌ام و همان بستنیِ همیشگی را سفارش می‌دهم. بستنی بعد از باران حسابی می‌چسبد. بعد می‌روم به فروشگاهی که ابتدای فازِ اولِ یکی از مراکزِ خرید واقع شده و یک جعبه‌ی هدیه‌ می‌خرم؛ جعبه‌ای سفیدرنگ با روبانِ قرمز. شاید هم جعبه‌ای قرمز با روبانِ سفید. به سرعت برمی‌گردم خانه. این شهر برای ابرازِ احساساتِ منی که افکار و عواطفم به‌ندرت از مرحله‌ی ارتعاشِ تارهای صوتی گذر می‌کند هیچ ندارد. گوشه‌ی یکی از کمدهای اتاقم، درونِ همان کیفِ کوچکِ صورتی، همان چیزی‌ست که در مغازه‌ی هیچ فروشنده‌ای پیدا نمی‌شود. برش می‌دارم و می‌گذارمش درونِ جعبه‌ی هدیه. به وقتش جعبه را می‌گذارم کنارِ دستانش و می‌نشینم روبه‌روی چشمانش و خیره می‌شوم به چهره‌ای هیجان‌زده و کنجکاو که منتظر است با یک بار باز و بسته کردنِ پلک‌هایم، مجوزِ برداشتنِ درِ جعبه‌ی هدیه را صادر کنم. درونِ جعبه‌، به ظاهر کارتِ اهدای عضو اما در حقیقت همه‌ی وجودِ من است؛ سندِ قلبم. برای او...

من و این وبلاگ

دو ماهِ دیگه اینجا دو ساله میشه. توی این دو سال خیلی اتفاق‌ها افتاد و خیلی چیزها رو تجربه کردم و یاد گرفتم. دوستانِ زیادی پیدا کردم که اکثرشون بعد از یه مدت رفتن. :|

اولین دنبال کننده شخصی بودن به اسمِ آقا وحید که من قبل از ساختِ اینجا از مطالبِ وبشون استفاده می‌کردم که خب حدوداً یک ساله نیستند و وبشون به روز نشده. اولین کامنت هم کامنتِ مهنا احمدی بود که خیلی دوستش داشتم و رفیق بودیم. مهنا هم از وقتی ازدواج کر‌ده وبش رو به روز نکرده. اولین وبی که دنبال کردم وبِ مهنا بود. اولین کامنتِ ارسالی هم واسه مهنا بود. 

بهترین خاطره برمی‌گرده به عیدِ سالِ قبل. یکی از بلاگرها که زیاد شناختی ازش نداشتم کامنت فرستاد که بین‌الحرمین به نیابت از من نماز خونده. خیلی غیرمنتظره بود و به شدت خوشحال شدم. :)

بدترین خاطره که راستش زیاده! شهریورِ سالِ قبل یکی از بلاگرها بی‌دلیل هر چی لایقِ خودش بود نثارم کرد و رفت! اونقدر ناراحت شدم که زدم زیرِ گریه. میشه گفت هر روز یکی دو نفری پیدا میشن که به طرقِ مختلف عصبیم کنن! :|


اولین قالبم هم یه قالبِ بنفشِ تیره بود. بعدش شد صورتی! بعد آبی و الان هم یک سالی میشه که همینه.

و در آخر خاطره‌ی باحالِ این دو سال که بر‌می‌گرده به عیدِ سالِ قبل که به پیشنهادِ جناب Ove، همه ساعتِ ۸ شبِ قبل از عید، پیامِ تبریکِ سالِ نو رو با صدای خودمون منتشر کردیم. خیلی حسِ خوبی داشت. :)


+ سکویا درختی‌ست با بیش از صد متر ارتفاع! بزرگترین جاندارِ روی زمین.

+ ببخشید که خیلی خلاصه‌ست و جمله‌بندی‌های خوبی‌ هم نداره. دستم بریده تایپ برام سخته. :)


تنها عنوانی که به ذهنم رسید: کادو :|

مثلاً در یک روزِ سردِ زمستانی که همه‌جا پر شده از عطرِ خاکِ باران‌خورده، شال و کلاه می‌کنید و از خانه می‌زنید بیرون. قدم‌زنان خودتان را می‌رسانید به مرکزِ خریدِ شهر چون می‌خواهید برای مهم‌ترین فردِ زندگیتان هدیه‌ای بخرید تا با دیدنش قند در دلش آب بشود، بی‌اختیار لبخند بزند و بفهمد که چقدر دوستش دارید. چه می‌خرید؟! عکسِ این مورد حتی! چه کادویی بگیرید خیلی خوشحال می‌شوید؟!

دوستت دارم‌های نامعتبر

یک خودکار برایش فرقی نمی‌کند در دستانِ من باشد یا تو. او بنده‌ی همان کسی‌ست که به فروشنده پول بدهد و بخردش. برایش فرقی نمی‌کند صاحبش چند خودکارِ دیگر داشته باشد و به بقیه‌ی خودکار‌های دارنده‌اش حسادت نمی‌کند. او خوب می‌داند آن زمان که کلِ جوهرِ وجودش کشیده شود، تاریخِ مصرفش به پایان می‌رسد و رهسپارِ نزدیک‌ترین سطلِ زباله می‌شود. با آن که همه‌ی این‌ها را می‌داند اما هیچ‌گاه از سرنوشتِ شومِ خود گله نمی‌کند چون اساساً خودکار احساس ندارد.

مشکل از آن‌جایی شروع شد که تمامِ تعهدها به چند ورق کاغذ و امضای زیرشان ختم شد. آدم‌ها هر چه می‌خواهند می‌گویند و بعد به راحتی می‌زنند زیرِ حرفشان. می‌گویند دوستت دارم؛ در دلی بلوا به پا می‌کنند؛ جهانی به ظاهر شیرین و وسوسه‌برانگیز خلق می‌کنند؛ جوهرِ وجودت را می‌کِشند و درست در حساس‌ترین لحظه‌ پرتت می‌کنند به دورترین نقطه‌ی ممکن از زندگیشان. مثلِ یک خودکار!  تو می‌مانی و احساسی مچاله‌‌شده و جهانی ویران.

دوستت دارم مسئولیت دارد. هر کلمه و جمله‌ای که به زبان ‌می‌آوریم، واو به واوش مسئولیت دارد. بهتر نیست کسی مخاطبِ این جمله قرار بگیرد که به یقین رسیده‌ایم همان تمامِ جانی‌ست که باید وجودش به وجودمان پیوندِ ابدی بخورد؟! بهتر نیست قبل از بیانِ هر کلمه‌ای به تاثیرِ شگفت‌انگیزِ واژه‌ها بر طرفِ مقابل فکر کنیم؟! بهتر نیست کمی بیشتر به احساساتِ آدم‌های اطرافمان توجه کنیم؟!


+ متاثر از چند دقیقه‌ی پایانیِ سریالِ سایه‌بان

+ بغضِ فروخورده‌ی ساراهای این دیار


بی‌خوابِ بی‌اشتها

نه آمدنی خوشحالم می‌کند و نه رفتنی ناراحت. همین اندازه بی‌حس و خنثی می‌نشینم کنارِ پنجره و دل می‌سپارم به جاده‌ای که به فردِ خاصی ختم نمی‌شود و گوش می‌سپارم به صدای قدم‌هایی که نیست و خیره می‌شوم به رقصِ مولکول‌های هوا هنگامی که چاوشی مریض‌حالی‌اش را می‌خواند و بی‌خوابی‌های چند شبِ گذشته را برایم ورق می‌زند و من شراب ننوشیده مست می‌شوم. حکمتِ از خواب پریدن‌های این شب‌ها و بی‌خوابی تا یک‌ قدمیِ سپیده را نمی‌فهمم. نه خواب سراغی از چشمانم می‌گیرد و نه دستپختِ وسوسه‌برانگیزِ مادر احساساتم را قلقلک می‌دهد. من هستم و جهانی مبهم و گیج که اسیرِ دردِ بی‌دردی شده و مدام هوای باران به سرش می‌زند. با همه‌ی این‌ها اجازه نمی‌دهم لبخند از لب‌هایم فرار کند و ذره‌ای سایه‌ی دیوانگی از سرِ زندگی‌ام کم بشود.

+ چه چیزی حالِ یک آدمِ مشکل‌پسند را خوب می‌کند؟! :)

تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...
Designed By Erfan Powered by Bayan