قبول؟!

روزی روزگاری که نه من بلاگر بودم و نه بیان این بیان بود، یکی از بلاگرها که روزانه حداقل ۶۰۰ کامنت برایش ارسال می‌شد من را بخاطرِ باورهایم از وبلاگش بیرون کرد. روزی که تصمیم گرفتم واردِ دنیای وبلاگ‌نویسی بشوم با خودم عهد بستم هیچ‌وقت اجازه ندهم باورها‌ی دیگران، سلایق و علایقشان، نوعِ نگاهشان به دنیا و به طورِ کلی چیزی جز شخصیت و نحوه‌ی برخوردشان با دیگران در رفتارم با آن‌ها تاثیر بگذارد. هیچ‌ وقت نخواستم از باورهایم پتکی بسازم برای فرودآوردن بر سرِ دیگران! معتقدم آدم باید دقیقاً همان جایی باشد که دلش می‌خواهد و دقیقاً همان کاری بکنید که عطرِ بهشت زندگی‌اش را سخت در آغوش بگیرد. این که آن جای خاص کجا باشد و آن کارِ خاص‌تر چه باشد آدم به آدم فرق دارد. بیاید یکدیگر را با وجودِ همه‌ی تفاوت‌ها دوست داشته باشیم؛ ورای باورهایمان. قبول؟! :)

همه کاره و هیچ کاره

شش ساله که بودم شهریار حفظ می‌کردم و نقاشی می‌کشیدم. قد کشیدم. نقاشی و طراحی از ارکانِ مهمِ زندگی‌ام شدند طوری که وقتی برای اولین بار آرامگاهِ حافظ را با تمامِ جزئیاتش در پیکِ نوروزیِ خواهر کشیدم مادر بغض کرد. بیشتر قد کشیدم. شروع به نوشتن کردم. معلمِ پنجمِ دبستانم به یکی از انشاء‌هایم از بیست، بیست و یک داد. دومِ راهنمایی که بودم به خواستِ عمه جان در مسابقه‌ی داستان‌نویسی شرکت کردم. بعدها گفتند اول شدی. در مراسمِ تجلیل شرکت نکردم. یکی از پسر‌های فامیل که از قضا همسایه هم هستیم، کاملاً خودجوش جای من جایزه‌ام را گرفت و به مادرم تحویل داد! کمی بعد بدونِ اطلاعِ من چاپش کردند. تماس گرفتند برای چاپِ مجدد که اجازه ندادم و پرونده‌اش برای همیشه بسته شد. آن وسط‌ها در یک اردوی علمیِ چند روزه‌ی خارجِ استانی به همراهِ دو نفر از بچه‌ها‌ی مدرسه و معلمِ ریاضی کمی خطِ میخی یاد گرفتم و با اوریگامی (هنرِ کاغذ و تا) آشنا شدم. سومِ راهنمایی شروع به کدنویسی کردم. در ذهنم برنامه طراحی می‌کردم و ساعت‌ها کد می‌نوشتم. گاهی تا سحر مشغولِ کدنویسی می‌شدم و آن قدر فکر می‌کردم و می‌نوشتم و پاک می‌کردم تا بالاخره به نتیجه می‌رسیدم. خیلی بیشتر قد کشیدم. درباره‌ی قانونِ جذب (راز) مقاله نوشتم. در همایش‌های مختلف شرکت کردم. راجع‌به نانوفناوری روزها مطالعه کردم و فیلم دیدم. درباره‌ی تلفیقی از جهانِ بعد از نفت و کاربرد‌های علمِ نانو نوشتم و کنفرانس برگزار کردم. بعدها به پزشکی و علی‌الخصوص رشته‌ی خون و آنکولوژی علاقه‌مند شدم. می‌نشستم کنارِ دبیرِ زیست و فیلمِ تشریح می‌دیدم. (انصافاً خیلی خشنانه تشریح می‌کردند!) فیلمِ پیوندِ کبد و کاشتِ حلزونِ گوش را هم یادم می‌آید با مادر دیدم. این هم گذشت و وبلاگ‌نویس شدم و الان دو سال است که می‌نویسم. در زندگی‌ام سعی کردم هر چیزِ جذابی را در چارچوبِ باورهایم بدونِ واهمه تجربه کنم. همیشه از خودم پرسیدم مگر چند بار به دنیا می‌آیی و چند بار فرصتِ زندگی داری که بخواهی اجازه بدهی با حسرت از دنیا بروی؟! البته اعتراف می‌کنم یک بار سرِ جلسه‌ی امتحان، یکی از پسرهای نه‌چندان درس‌خوانِ کلاس که صندلی‌اش کنارِ من بود خیلی مظلومانه خواست طوری بنویسم که بتواند از روی دستم بنویسد. من هم سکوت کردم و چون دلم برایش سوخت خیلی عادی نوشتم و به مراقب‌‌ها هم چیزی نگفتم. شما ولی از این کارها نکنید خوب نیست. :| با همه‌ی این‌ها هیچ وقت در هیچ زمینه‌ای ادعایی نداشتم. فقط این را می‌دانم از پسِ هر کاری هم که بر بیایم در شناختِ آدم‌ها اکثراً اشتباه می‌کنم. نتیجه‌اش می‌شود وقت گذاشتن برای آدم‌هایی که لایقِ ثانیه‌ای توجه نیستند و بالعکس کم‌توجهی به آدم‌های بامحبتی که تو را در ناب‌ترین لحظاتِ زندگی‌شان شریک می‌کنند حتی اگر تو را ندیده باشند. ببینید :)

پارادوکسِ عجیب

چند روزه دلم بدجور برای کسی که ماه‌هاست ازش متنفرم تنگ شده!

هفتمین روز از هفتمین ماهِ سال

حرف زدن فقط و فقط با نگاه! کاری که از همان روزِ اول خوب بلدش بودی و ترجمه‌ی تک‌تکِ واژه‌های نگاهت کاری ست که من از روزِ اول ماهرانه انجامش می‌دادم. من نه تنها نگاهت که موسیقیِ حاصل از خش‌خشِ برگ‌های پاییزیِ زیرِ قدم‌هایت را هم ترجمه می‌کردم اما غرور دقیقاً همان چیزی‌ بود که مانعِ توقفم شد. رد شدن از تو عینِ خواستنت بود وقتی سلول به سلولِ دست‌هایم تمنای لمسِ شاخه گلی داشت که سعی داشتی از نگاهم پنهانش کنی. من از تو گذشتم اما مدام به این فکر می‌کردم که چه چیزِ این دخترکِ بی‌پروا و مغرور که حاضر است بمیرد اما هم‌رنگِ این جماعتِ رنگ‌باخته‌ نشود جهانِ تو را درگیر کرده. گذشتم اما اولین احساسِ حسِ عطرِ وجودت مانعِ فراموشیِ آن لحظه‌ی عجیب می‌شد. می‌دانی آخر اولین‌ها همیشه دشوارند. اولین روز، اولین برخوردِ تصادفی، اولین لحظه‌ی تلاقیِ دو نگاه، اولین تپشِ متفاوتِ قلب، اولین ترسِ حاصل از یک تجربه‌‌ی خاص، اولین جمله، اولین عکس‌العمل، اولین لبخندِ پنهان‌شده پشتِ یک چهره‌ی آرام، حتی اولین تصوری که از آینده‌ی جایگزینیِ الف به جای نون شکل می‌گیرید یا آخرین من به دنبالِ اولین ما، همه و همه از دشوارترین لحظه‌های ناب‌ِ این زندگی‌اند. آن روز من و تو میانِ همه‌ی این اولین‌ها گم شدیم. هفتمین روز از هفتمین ماهِ سال به وقتِ هفت و هفت دقیقه‌ی صبح! لحظه‌ای که برای اولین بار عشق توسطِ چشمانت برایم ترجمه شد...

عکس‌العملِ شما چیست؟!

تصور کنید در یک عصرِ پنج‌شنبه‌ی بهاری و دل‌انگیز و بعد از اتمامِ یک هفته‌ی کاریِ شلوغ، نشسته‌اید پشتِ میزِ درونِ بالکنِ خانه‌تان و همزمان با مطالعه‌ی کتابِ موردِ علاقه‌ی خود چای می‌نوشید که ناگهان دخترتان (پسرتان) می‌آید روبه‌روی شما می‌نشیند و می‌گوید می‌خواهد وبلاگ‌نویس بشود. عکس‌العملِ شما چیست؟! مخالفت می‌کنید یا موافقت؟! چرا؟!


هیچ‌کس برای من «تو» نمی‌شود

شبِ عیدِ مبعث به دعوتِ دایی جان رفتیم خونه‌باغ. جایی بیرون از شهر و نسبتاً مرتفع که نزدیکِ کوه هست و یک استخر پر از ماهی گلی‌ دارد. ما بودیم و دایی و زن‌دایی و دو تا کلوچه‌هایشان، مادربزرگ و پدربزرگ، خاله‌ی عزیزم و مهم‌تر از همه آقا سید و خانواده‌ی دوست‌داشتنی و مهربانشان که از دوستانِ خانوادگی و قدیمیِ ما هستند. آخرین باری که آقا سید را دیده بودم برمی‌گشت به ده سالِ پیش! شبِ خیلی خوبی بود و به شدت خوش گذشت. گفتیم و خندیدیم و عکسِ یادگاری گرفتیم و خاطره ساختیم. قشنگ‌ترین قسمتش وقتِ شام کنارِ سفره بود که آقا سید رو کردند به من و گفتند: «شما می‌دونستی اسمت رو من انتخاب کردم؟!» من هم که این موضوع را نمی‌دانستم فقط لبخند زدم. ناگفته نماند که من و دخترِ آقا سید هم‌اسم هستیم و هر دو از کنارِ هم بودنمان خوشحال بودیم. حوالیِ ساعت دوازده بود که رفتم کنارِ نرده‌های اطرافِ خونه‌باغ و خیره شدم به چراغ‌های شهر که از دور خودنمایی می‌کردند. هوا خنک بود و بادِ ملایمی می‌وزید. آن لحظه به این فکر کردم که چقدر تمامِ آن چند ساعتی که ما، دور از شلوغیِ شهر و آدم‌ها و علی‌الخصوص فضای مسمومِ مجازی کنارِ هم بودیم خوش گذشت. به این فکر کردم که لبخندِ مادربزرگ، پدربزرگی که بعد از گذشتِ این همه سال هنوز هم عاشقانه مادربزرگ را دوست دارد و تمامِ آهنگ‌های حامد همایون، خواننده‌ی موردِ علاقه‌ی مادربزرگ را درونِ ‌فلشش ریخته تا وقتی به دلِ جاده می‌زنند معشوقه‌اش از شنیدنشان لبخند بزند، مادر و پدرم که حاضرم برایشان جان بدهم، خواهر و برادرِ نازنینم، پسرداییِ دو ساله‌‌ام که همیشه می‌پرد در آغوشم و دلش می‌خواهد آنقدر بچرخیم و بچرخیم تا سرگیجه بگیریم، خاله‌ جانم که الحق استادِ خوبی ست و دانشجوهایش دوستش دارند، زن‌داییِ هنرمندم که همیشه پای ثابتِ بدمینتون بازیِ من است، داییِ بانمک و عشقِ سرعتم که وقتی در ماشینش می‌نشینم از ابتدا تا رسیدنِ به مقصد صلوات می‌فرستم بلکه سالم برسیم :|، همه و همه سرمایه‌های من هستند و دلیلِ بودنم. به این فکر کردم که هیچ کجای فضای مجازی خونه‌باغ و هیچ آدمِ دنیای مجازی برایم خانواده‌ام نمی‌شود...

تاوانی به بلندای کلِ سال‌های زندگی

دیشب تا حوالیِ ساعتِ دو، درست در مرکزِ ثقلِ بهشتِ کوچکی که آجر به آجرش از جنسِ کتاب‌ بود و سقفش به رنگِ خیال‌پردازی‌های دخترکِ مو خرگوشیِ آرامی که دیگر هشت ساله نیست اما به همان اندازه لابه‌لای سیاهیِ موهایش رویا‌هایی از جنسِ آبیِ آسمان دارد، میانِ واژه‌ها و سطر‌ها قدم‌زنان دنیا را ورق می‌زدم. جنون تا حدی بالا بود که هر چه پنجره‌ی همیشه بازِ اتاقم برای شنیدنِ صدای نم‌نمِ بارانِ بهاری، این رفیقِ دوست‌داشتنیِ دیرین که چند وقتی ست همچون نارفیقانی که فقط نامِ رفیق را یدک می‌کشند بوی نامهربانی به خود گرفته، تقلا می‌کرد فایده‌ای نداشت. نمی‌دانم چند دقیقه بی‌وقفه و آرام می‌باریده اما من زمانی به خود آمدم که هوسِ نباریدن، همه‌ی وجودِ ابرها را پر کرده بود و حسرت، تمامِ سهمِ من از بارانِ دیشب شد.

گاهی آنقدر سرگرمِ آشفته بازارِ دنیایِ پر هیاهوی خودمان و دغدغه‌های این زندگی می‌شویم که فقط هستیم، زندگی نمی‌کنیم. می‌بینیم اما نگاه نمی‌کنیم. می‌شنویم اما گوش نمی‌کنیم. لمس می‌کنیم اما حس نمی‌کنیم. می‌گذرد و می‌گذرد و درست وقتی به خود می‌آییم که همین زندگی مجبورمان می‌کند تا با نبودنِ اویی که همه‌ی تلاشش را برای اثباتِ حضورِ گرمای نفس‌هایش در یک قدمیِ دستانِ یخ‌زده‌‌مان می‌کرد بسوزیم و نسازیم و همین نداشتنش، تاوانی ست به بلندای کلِ سال‌های زندگی که شاید اشک نریزیم اما لبخند هم نمی‌زنیم.

پیوندِ ما از جنسِ جنون بود

نمی‌دانم عقربه‌ها کجا ایستاده‌اند اما می‌دانم مدت‌هاست از نیمه شب گذشته. چشمانم ملتمسانه تمنای چند دقیقه خواب دارند اما این کتابِ لعنتی هنوز یک صفحه برای ورق زدن دارد. خیره به سطرِ اولِ صفحه‌ی آخر، برای تک‌تکِ ثانیه‌های پس از امتحانِ فردا برنامه‌ می‌چینم که به‌ یک‌ باره گرمایی از جنسِ مهربانیِ دستانت، از مبداِ این چشمانِ خسته در کلِ وجودم به رقص در می‌آید و به رگ‌هایم خون می‌ریزد و جانِ تازه می‌گیرم. به آرامی چشمانم را ماساژ می‌دهی و می‌گویی: «بیشتر مراقبِ چشمانت باش دختر. من حالاحالاها به این چشم‌ها نیاز دارم ها!» دستانم را می‌گذارم روی دستانت و لبخندزنان می‌گویم: «هنوز بیداری؟!» همراه با گردشِ ۱۸۰ درجه‌ایِ دستانت و به دام انداختنِ دستانم میانِ هُرمِ آن‌ها می‌نشینی روی صندلیِ کناری. کتابم را می‌بندی و می‌گویی: «حدوداً ۱۰ دقیقه‌ است که باران بند آماده. برویم بیرون؟!» نیم‌نگاهی به ساعت می‌اندازم و می‌گویم: «الان؟! دیوانه شدی؟!» کمی از آن لبخندهای دلبرت را چاشنیِ سکوتی معنادار می‌کنی و تحویلم می‌دهی و می‌روی تا خودت را برای یک دیوانه‌بازیِ دو نفره آماده کنی. چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که آماده، همراه با شال‌گردن‌های مشکی و سفیدمان از اتاق می‌آیی بیرون. همان‌هایی که مادرت برایمان بافته. درست مانندِ یکدیگرند با این تفاوت که شال‌گردنِ من کمی کوتاه‌تر است. به سرعت از خانه می‌زنیم بیرون. مقصدمان همان خیابانی ست که سقفی از هم‌آغوشیِ درختانِ سر‌ به فلک کشیده‌ی‌ دو طرف دارد. همه چیز آماده است. زمینِ باران‌خورده، صدای گوش‌نوازِ رقصِ آبِ در حالِ عبور از جوی‌ها‌ی دو طرفِ این خیابانِ شاعرانه و جدول‌هایش، من، تو، حسِ جنون و خدایی که برای کلِ این زندگی به شدت کافیست. من جلو و تو با چند قدم فاصله پشتِ سرم، دستانی باز و راه رفتن روی لبه‌ی باریکِ جدولِ کنارِ جویِ سمتِ چپِ خیابان و صدای خنده‌هایی از تهِ تهِ دل که گوشِ آسمان را کر می‌کند. این است دیوانه‌بازیِ همیشگیِ ما به وقتِ بند آمدنِ باران، این عاشقانه‌‌ترین پدیده‌ی جهانِ دلتنگی. آن قدر مستِ این راه رفتن‌هایی که بوی دیوانگی می‌دهد و خاطره‌سازی‌هایمان می‌شویم که اصلاً متوجه نمی‌شویم باران دوباره هوس کرده ترنمش را نثارِ مردمِ این شهرِ فرو رفته در خواب کند. ما هم که طبقِ عادتِ همیشگی بی چتر زده‌ایم به دلِ این خیابانِ یک‌طرفه که اتفاقاً حوالیِ خانه نیست و این یعنی شروعِ یک سرماخوردگیِ دو نفره که خود تکمیلِ دیوانگی ست. تمامِ مسیرِ بازگشت را قدم می‌زنیم و بدونِ ذره‌ای توجه به امتحانِ نه چندان راحتِ فردا، حرف می‌زنیم و می‌خندیم و می‌خندیم و خیسِ خیس می‌رسیم به خانه. من چایِ هل‌دار دم می‌کنم و تو شومینه را روشن می‌کنی و دو تا پتو می‌آوری. می‌نشینیم کنارِ شومینه و خیره می‌شویم به استکان‌های چای و فکر می‌کنیم. از وقتی فهمیده‌ای همه‌ی سال‌های یکی نبودنمان، همین چایِ هل‌دارِ خوش‌رنگ نذرِ لمسِ دستانت بوده، هر بار قبل از نوشیدنِ این معجونِ عجیب، چند ثانیه به آن خیره می‌شوی و سکوت می‌کنی و لبخند می‌زنی. من لحظه به لحظه‌ی نوعِ نگاهت را حفظم. این بار جورِ دیگری نگاه می‌کنی. بالاخره چشم از استکانِ چایِ هل‌دارت برمی‌داری و به چشمانم خیره می‌شوی. لبخند می‌زنی، سکوتت را می‌شکنی و می‌گویی: «یادم نمی‌آید بعد از آمدنت به زندگی‌ام دیوانگی نکرده باشم. بگذار یک اعتراف بکنم حوا. پیوندِ ما از جنسِ جنون بود...»

این شهر از اول هم برای نماندن بود

تا همین دو ماهِ گذشته مثلِ اکثرِ پدیده‌های اطراف نتوانسته بود به احساسم تلنگر بزند. کمی کمتر از ۱۰ سال از آن شبِ گنگ که حسِ کودکِ تازه‌ متولدشده‌ی گریان از ورود به دنیای ناشناخته‌ی آدم‌های غیر قابلِ پیش‌بینی، عجیب به تک‌تکِ سلول‌های دنیای آبیِ ملیح و نه‌چندان کودکانه‌ام نفوذ کرده بود می‌گذرد و دیگر کوچه پس‌کوچه‌هایش بوی غربت و دلتنگی نمی‌دهد. این روزها کمی آرام‌تر از قبل میانِ مردمِ این شهر قدم برمی‌دارم. دیگر مولانا زیرِ لب‌هایم زمزمه نمی‌شود و افکارم پرتِ نماندن نیست. حس می‌کنم علی‌رغمِ تمامِ تلاش‌های چندین و چند ساله‌ام برای عدمِ وابستگی به هیچ چیزِ نماندنیِ این دنیا، دلم یک گوشه‌ی خلوت و تهی از صدای بوق‌ زدن‌های آدم‌های همیشه عجول گیر کرده است. جایی لا‌به‌لای کوه‌های اطرافِ خانه که هوایش مستِ صدای گنجشک‌های همیشه عاشق است. دروغ است اگر بگویم دلم برای کافه‌بستنیِ مرکزِ شهر تنگ نمی‌شود. همان که به محضِ ورودم، آقای فروشنده بستنیِ موردِ علاقه‌ام را آماده می‌کند و پس از سلامم تحویلم می‌دهد و لبخندزنان می‌گوید: «می‌دونم می‌دونم همون همیشگی». دلم برای بعضی صبح‌های زمستان که هنوز چشمانم کامل باز نشده بود پدر دستم را می‌گرفت و می‌برد پشت‌بامِ خانه و می‌گفت: «آبشار‌ها رو ببین! نتیجه‌ی بارونی که کلِ دیشب باریده» تنگ می‌شود. کجای دنیا می‌شود این همه ذوق‌مرگ شد؟! دلم برای کتاب‌ فروشیِ نقلیِ کنارِ آن مجتمعِ تجاریِ چند طبقه هم تنگ می‌شود. همان که کتاب‌هایش خیلی با‌سلیقه کنارِ هم به صف ایستاده‌اند و با نگاهشان در دلِ آدم بلوا به پا می‌کنند. دلم برای مسیرِ پیاده‌رویِ ۴۰ دقیقه‌ایِ منتهی به میعادگاهِ من و خورشید که صبح‌های تابستان قدمش ‌می‌زدم تا طلوعِ هر روزه را به نظاره بنشینم خیلی تنگ می‌شود. من حتی برای مهربانیِ این مردمِ دوست‌داشتنی که هر چه می‌گذرد، بیشتر و بیشتر از خودِ حقیقی‌شان فاصله می‌گیرند دلم تنگ می‌شود. اما چرا؟! من که خوب می‌دانستم این شهر از اول هم برای نماندن بود...

اندر احوالاتِ من و استادِ ۲۳ ساله (۲)

یک هفته بعد از اتمامِ امتحاناتِ نهاییِ سوم کلاس رسماً شروع شد. بخشِ خوبِ ماجرا این بود که جنابِ استاد، ساعت ۷:۳۰ تا ۹ هر صبح را از قبل برای من کنار گذاشته بود که این بازه‌ی زمانی برای من خیلی ایده‌آل بود! به ماهِ رمضان که رسیدیم نتیجه‌ی چندین دقیقه بحث این شد که کلاس‌ها یک ساعت بعد از افطار باشد و مباحثِ به نسبت راحت تدریس شود. گذشت و رسیدیم به شب‌های احیا که مسابقاتِ لیگِ جهانیِ والیبال هم بود. (یکی از بزرگترین تفریحاتِ من، تماشای مسابقاتِ والیبال علی‌الخصوص بازی‌های مهم و جهانی ست) اولینِ شب‌ِ احیا، جنابِ استاد کلاس را چند دقیقه زودتر تمام کرد تا به مراسمِ مسجدِ محله‌شان برسد. من هم وسایلم را جمع کردم و با حضرتِ پدر تماس گرفتم که فرمودند کمی دیر می‌رسند چون دارند والیبال می‌بینند و لحظاتِ آخرِ بازی ست و بس حساس است. :| از قضا جنابِ استاد هم از طرفدارانِ والیبال بود و همین که متوجه شد بازی هنوز تمام نشده تلویزیون را روشن کرد تا نتیجه را ببیند. یادم نمی‌آید با کدام تیم بازی داشتیم اما می‌دانم حریف قدر بود و ما به امتیاز نیاز داشتیم. ستِ پنجم بود و به شدت نفس‌گیر. بردیم. جنابِ استاد که کلی ذوق کرد و آفرین نثارِ بچه‌های تیم ملی کرد اما من تخلیه‌ی ذوق و هیجانم را گذاشتم برای خانه و فقط لبخند زدم. جدولِ آمارِ مسابقه که در صفحه‌ی تلویزیون نقش بست متوجه شدیم ایران دو ستِ اول را باخته بوده! جنابِ استاد بلافاصله گفت: «می‌بینید خانمِ ح؟! موفق اونیه که تا لحظه آخر دست از نبرد برنداره و ناامید نشه. توکل که داشته باشی و بدونِ توجه به میزانِ بزرگ بودنِ نبرد و قدر بودنِ حریفت بجنگی، می‌تونی از دلِ یک بازیِِ باخته به یک بردِ شیرین برسی. شما باید همچین روحیه‌ای داشته باشی.» لبخند زدم و به نشانه‌ی تایید سر تکان دادم.


۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۳۱ ۳۲ ۳۳
یک رانده شده از بهشت!
Designed By Erfan Powered by Bayan