حتی بدتر از تیغِ جراحی

می‌نشیند کنارم و می‌گوید تصمیم بر این شده که تابستان بروم زیرِ تیغِ جراحی. می‌پرسد: «از دردی که انتظارت را می‌کشد نمی‌ترسی؟!» خیره می‌شوم به چشمانش. مهربان اما نگران است. لبخند می‌زنم و می‌گویم: «نه مادرم. ترس برای چه؟! ترس ندارد که. درد هم ندارد.» بعد هم نگاهم را به سمتِ جزوه‌ام برمی‌گردانم‌ و یک گوشه‌اش می‌نویسم درد و به معنیِ این کلمه‌ی رمزآلود فکر می‌کنم. از آن واژه‌های عجیبی ست که پا به پای آدم قد می‌کشد. یاد باد ایامِ شیرینِ کودکی که تمامِ دردهای دنیا را خلاصه در خراشیدگی‌های سرِ زانوهایمان موقعِ بالا و پایین پریدن‌های کودکانه می‌دیدیم. همینطور که ذهنم میانِ گذشته و آینده نوسان می‌کند به یادِ کوچولوهای هفت هشت ساله‌ای که حوالیِ یکی از چهارراه‌ها فال می‌فروشند می‌افتم. وقت‌هایی که مسیرم از آن‌جا می‌گذرد به سمتم می‌دوند و با شیرین‌زبانی‌هایشان مرا به یک عالم حسِ خوب و لبخند مهمان می‌کنند. محال است بگذارم دستِ خالی بروند. من از آن‌ فرشته‌های کوچولو چیزی می‌خرم که به آن اعتقادی ندارم و آن‌ها هم به من چیزی می‌فروشند که به آن اعتقادی ندارند. درد یعنی این. تیغِ جراحی که چیزی نیست...

قربه الی العشق

از وقتی یادم می‌آید هر نیمه‌ی شعبان مادربزرگ نذری می‌پزد. دوازده سیزده دیگ از این طرفِ حیاط تا آن طرف. من بزرگ شدم، عمه‌ها ازدواج کردند، نوه‌های جدید آمدند، نهالِ حیاطِ خانه‌ی مادربزرگ قد کشید و قامتِ مادربزرگ خمیده‌تر شد، همه چیز عوض شد اما هنوز هم که هنوز است کسی نمی‌داند مادربزرگ سوی چشمان و نیروی دستانش را نذرِ کدام حاجتِ از دل برآمده و سِرّی‌اش کرده که این گونه هر سال، همه‌ی فامیل زیرِ پرچمِ مزین به نامِ مهدی جمع شده نمازِ قربه الی العشق می‌خوانند حتی اگر زیاد هم باورهایشان با باورِ مادربزرگ هم‌مسیر نباشد...

+ دعا کنیم یکدیگر را؟! :)

کمی تا قسمتی عجیب

این که من هیچ میوه‌ای جز سیبِ سبز دوست ندارم عجیب است یا نداشتنِ کوچکترین علاقه‌ای به طلا و جواهر؟! این که صبح‌های تابستان، ۴۰ دقیقه پیاده‌رویِ تند برای رسیدن به نقطه‌ای خاص که تماشای طلوعِ آفتابش ناخودآگاه اشکِ شوق در چشمانم جمع می‌کرد را بر خواب ترجیح می‌دادم چطور؟! علاقه نداشتن به قرمه‌سبزی هم می‌تواند کمی تا قسمتی عجیب به نظر برسد. ده سال و چند ماه و چند روز لب نزدن به چای نیز. سرعتِ راه رفتنم کمی بالاست و همین باعث می‌شود یک مجتمعِ تجاریِ ۴ طبقه را در ۳۰ دقیقه وجب به وجب زیرِ پا بگذارم آن هم به نیتِ پاساژگردی. :| زمستان بیشتر از تابستان بستنی می‌خورم و معتقدم بستنی زیرِ باران بیشتر از هر زمانِ دیگری می‌چسبد. بود و نبودِ نمک در غذا برایم فرقی ندارد و اگر فقط خودم بودم و خودم هیچ وقت در غذا نمک نمی‌ریختم. از کاهو و چغندر و شلغم و حبوبات متنفرم. :| به لاک و هیچ مدل لوازمِ آرایشی علاقه ندارم. آهنگی که ندانم اسمش چیست و خواننده‌اش کیست را به هیچ عنوان گوش نمی‌کنم و اصولاً از هیچ آهنگی دفعه‌ی اول خوشم نمی‌آید. معتقدم مد یعنی همان مدل مانتو و شال و کیف و کفشی که من دوست داشته باشم نه آن چیزهایی که مدتی پشتِ ویترینِ اکثرِ مغازه‌ها دیده می‌شوند و بعد از مدتی هم مفقودالاثر.
همه‌ی این‌ها شاید عجیب به نظر برسند اما هیچ کدام عجیب‌تر از دوست داشتنِ او نیست وقتی نه می‌دانم کیست و نه می‌دانم کجاست و چه می‌کند و چی پوشد و چه می‌خواند. او برای من نه یک عادتِ عجیب که همه‌ی وجود و احساسِ جاری در رگ‌های منتهی به قلبم است که از لا‌به‌لای انگشتانم میانِ کلمات جاری می‌شود حتی اگر کسی که می‌خواندشان حس نکند.

+ به دعوتِ جنابِ هاتف

قبول؟!

روزی روزگاری که نه من بلاگر بودم و نه بیان این بیان بود، یکی از بلاگرها که روزانه حداقل ۶۰۰ کامنت برایش ارسال می‌شد من را بخاطرِ باورهایم از وبلاگش بیرون کرد. روزی که تصمیم گرفتم واردِ دنیای وبلاگ‌نویسی بشوم با خودم عهد بستم هیچ‌وقت اجازه ندهم باورها‌ی دیگران، سلایق و علایقشان، نوعِ نگاهشان به دنیا و به طورِ کلی چیزی جز شخصیت و نحوه‌ی برخوردشان با دیگران در رفتارم با آن‌ها تاثیر بگذارد. هیچ‌ وقت نخواستم از باورهایم پتکی بسازم برای فرودآوردن بر سرِ دیگران! معتقدم آدم باید دقیقاً همان جایی باشد که دلش می‌خواهد و دقیقاً همان کاری بکنید که عطرِ بهشت زندگی‌اش را سخت در آغوش بگیرد. این که آن جای خاص کجا باشد و آن کارِ خاص‌تر چه باشد آدم به آدم فرق دارد. بیاید یکدیگر را با وجودِ همه‌ی تفاوت‌ها دوست داشته باشیم؛ ورای باورهایمان. قبول؟! :)

همه کاره و هیچ کاره

شش ساله که بودم شهریار حفظ می‌کردم و نقاشی می‌کشیدم. قد کشیدم. نقاشی و طراحی از ارکانِ مهمِ زندگی‌ام شدند طوری که وقتی برای اولین بار آرامگاهِ حافظ را با تمامِ جزئیاتش در پیکِ نوروزیِ خواهر کشیدم مادر بغض کرد. بیشتر قد کشیدم. شروع به نوشتن کردم. معلمِ پنجمِ دبستانم به یکی از انشاء‌هایم از بیست، بیست و یک داد. دومِ راهنمایی که بودم به خواستِ عمه جان در مسابقه‌ی داستان‌نویسی شرکت کردم. بعدها گفتند اول شدی. در مراسمِ تجلیل شرکت نکردم. یکی از پسر‌های فامیل که از قضا همسایه هم هستیم، کاملاً خودجوش جای من جایزه‌ام را گرفت و به مادرم تحویل داد! کمی بعد بدونِ اطلاعِ من چاپش کردند. تماس گرفتند برای چاپِ مجدد که اجازه ندادم و پرونده‌اش برای همیشه بسته شد. آن وسط‌ها در یک اردوی علمیِ چند روزه‌ی خارجِ استانی به همراهِ دو نفر از بچه‌ها‌ی مدرسه و معلمِ ریاضی کمی خطِ میخی یاد گرفتم و با اوریگامی (هنرِ کاغذ و تا) آشنا شدم. سومِ راهنمایی شروع به کدنویسی کردم. در ذهنم برنامه طراحی می‌کردم و ساعت‌ها کد می‌نوشتم. گاهی تا سحر مشغولِ کدنویسی می‌شدم و آن قدر فکر می‌کردم و می‌نوشتم و پاک می‌کردم تا بالاخره به نتیجه می‌رسیدم. خیلی بیشتر قد کشیدم. درباره‌ی قانونِ جذب (راز) مقاله نوشتم. در همایش‌های مختلف شرکت کردم. راجع‌به نانوفناوری روزها مطالعه کردم و فیلم دیدم. درباره‌ی تلفیقی از جهانِ بعد از نفت و کاربرد‌های علمِ نانو نوشتم و کنفرانس برگزار کردم. بعدها به پزشکی و علی‌الخصوص رشته‌ی خون و آنکولوژی علاقه‌مند شدم. می‌نشستم کنارِ دبیرِ زیست و فیلمِ تشریح می‌دیدم. (انصافاً خیلی خشنانه تشریح می‌کردند!) فیلمِ پیوندِ کبد و کاشتِ حلزونِ گوش را هم یادم می‌آید با مادر دیدم. این هم گذشت و وبلاگ‌نویس شدم و الان دو سال است که می‌نویسم. در زندگی‌ام سعی کردم هر چیزِ جذابی را در چارچوبِ باورهایم بدونِ واهمه تجربه کنم. همیشه از خودم پرسیدم مگر چند بار به دنیا می‌آیی و چند بار فرصتِ زندگی داری که بخواهی اجازه بدهی با حسرت از دنیا بروی؟! البته اعتراف می‌کنم یک بار سرِ جلسه‌ی امتحان، یکی از پسرهای نه‌چندان درس‌خوانِ کلاس که صندلی‌اش کنارِ من بود خیلی مظلومانه خواست طوری بنویسم که بتواند از روی دستم بنویسد. من هم سکوت کردم و چون دلم برایش سوخت خیلی عادی نوشتم و به مراقب‌‌ها هم چیزی نگفتم. شما ولی از این کارها نکنید خوب نیست. :| با همه‌ی این‌ها هیچ وقت در هیچ زمینه‌ای ادعایی نداشتم. فقط این را می‌دانم از پسِ هر کاری هم که بر بیایم در شناختِ آدم‌ها اکثراً اشتباه می‌کنم. نتیجه‌اش می‌شود وقت گذاشتن برای آدم‌هایی که لایقِ ثانیه‌ای توجه نیستند و بالعکس کم‌توجهی به آدم‌های بامحبتی که تو را در ناب‌ترین لحظاتِ زندگی‌شان شریک می‌کنند حتی اگر تو را ندیده باشند. ببینید :)

پارادوکسِ عجیب

چند روزه دلم بدجور برای کسی که ماه‌هاست ازش متنفرم تنگ شده!

هفتمین روز از هفتمین ماهِ سال

حرف زدن فقط و فقط با نگاه! کاری که از همان روزِ اول خوب بلدش بودی و ترجمه‌ی تک‌تکِ واژه‌های نگاهت کاری ست که من از روزِ اول ماهرانه انجامش می‌دادم. من نه تنها نگاهت که موسیقیِ حاصل از خش‌خشِ برگ‌های پاییزیِ زیرِ قدم‌هایت را هم ترجمه می‌کردم اما غرور دقیقاً همان چیزی‌ بود که مانعِ توقفم شد. رد شدن از تو عینِ خواستنت بود وقتی سلول به سلولِ دست‌هایم تمنای لمسِ شاخه گلی داشت که سعی داشتی از نگاهم پنهانش کنی. من از تو گذشتم اما مدام به این فکر می‌کردم که چه چیزِ این دخترکِ بی‌پروا و مغرور که حاضر است بمیرد اما هم‌رنگِ این جماعتِ رنگ‌باخته‌ نشود جهانِ تو را درگیر کرده. گذشتم اما اولین احساسِ حسِ عطرِ وجودت مانعِ فراموشیِ آن لحظه‌ی عجیب می‌شد. می‌دانی آخر اولین‌ها همیشه دشوارند. اولین روز، اولین برخوردِ تصادفی، اولین لحظه‌ی تلاقیِ دو نگاه، اولین تپشِ متفاوتِ قلب، اولین ترسِ حاصل از یک تجربه‌‌ی خاص، اولین جمله، اولین عکس‌العمل، اولین لبخندِ پنهان‌شده پشتِ یک چهره‌ی آرام، حتی اولین تصوری که از آینده‌ی جایگزینیِ الف به جای نون شکل می‌گیرید یا آخرین من به دنبالِ اولین ما، همه و همه از دشوارترین لحظه‌های ناب‌ِ این زندگی‌اند. آن روز من و تو میانِ همه‌ی این اولین‌ها گم شدیم. هفتمین روز از هفتمین ماهِ سال به وقتِ هفت و هفت دقیقه‌ی صبح! لحظه‌ای که برای اولین بار عشق توسطِ چشمانت برایم ترجمه شد...

عکس‌العملِ شما چیست؟!

تصور کنید در یک عصرِ پنج‌شنبه‌ی بهاری و دل‌انگیز و بعد از اتمامِ یک هفته‌ی کاریِ شلوغ، نشسته‌اید پشتِ میزِ درونِ بالکنِ خانه‌تان و همزمان با مطالعه‌ی کتابِ موردِ علاقه‌ی خود چای می‌نوشید که ناگهان دخترتان (پسرتان) می‌آید روبه‌روی شما می‌نشیند و می‌گوید می‌خواهد وبلاگ‌نویس بشود. عکس‌العملِ شما چیست؟! مخالفت می‌کنید یا موافقت؟! چرا؟!


هیچ‌کس برای من «تو» نمی‌شود

شبِ عیدِ مبعث به دعوتِ دایی جان رفتیم خونه‌باغ. جایی بیرون از شهر و نسبتاً مرتفع که نزدیکِ کوه هست و یک استخر پر از ماهی گلی‌ دارد. ما بودیم و دایی و زن‌دایی و دو تا کلوچه‌هایشان، مادربزرگ و پدربزرگ، خاله‌ی عزیزم و مهم‌تر از همه آقا سید و خانواده‌ی دوست‌داشتنی و مهربانشان که از دوستانِ خانوادگی و قدیمیِ ما هستند. آخرین باری که آقا سید را دیده بودم برمی‌گشت به ده سالِ پیش! شبِ خیلی خوبی بود و به شدت خوش گذشت. گفتیم و خندیدیم و عکسِ یادگاری گرفتیم و خاطره ساختیم. قشنگ‌ترین قسمتش وقتِ شام کنارِ سفره بود که آقا سید رو کردند به من و گفتند: «شما می‌دونستی اسمت رو من انتخاب کردم؟!» من هم که این موضوع را نمی‌دانستم فقط لبخند زدم. ناگفته نماند که من و دخترِ آقا سید هم‌اسم هستیم و هر دو از کنارِ هم بودنمان خوشحال بودیم. حوالیِ ساعت دوازده بود که رفتم کنارِ نرده‌های اطرافِ خونه‌باغ و خیره شدم به چراغ‌های شهر که از دور خودنمایی می‌کردند. هوا خنک بود و بادِ ملایمی می‌وزید. آن لحظه به این فکر کردم که چقدر تمامِ آن چند ساعتی که ما، دور از شلوغیِ شهر و آدم‌ها و علی‌الخصوص فضای مسمومِ مجازی کنارِ هم بودیم خوش گذشت. به این فکر کردم که لبخندِ مادربزرگ، پدربزرگی که بعد از گذشتِ این همه سال هنوز هم عاشقانه مادربزرگ را دوست دارد و تمامِ آهنگ‌های حامد همایون، خواننده‌ی موردِ علاقه‌ی مادربزرگ را درونِ ‌فلشش ریخته تا وقتی به دلِ جاده می‌زنند معشوقه‌اش از شنیدنشان لبخند بزند، مادر و پدرم که حاضرم برایشان جان بدهم، خواهر و برادرِ نازنینم، پسرداییِ دو ساله‌‌ام که همیشه می‌پرد در آغوشم و دلش می‌خواهد آنقدر بچرخیم و بچرخیم تا سرگیجه بگیریم، خاله‌ جانم که الحق استادِ خوبی ست و دانشجوهایش دوستش دارند، زن‌داییِ هنرمندم که همیشه پای ثابتِ بدمینتون بازیِ من است، داییِ بانمک و عشقِ سرعتم که وقتی در ماشینش می‌نشینم از ابتدا تا رسیدنِ به مقصد صلوات می‌فرستم بلکه سالم برسیم :|، همه و همه سرمایه‌های من هستند و دلیلِ بودنم. به این فکر کردم که هیچ کجای فضای مجازی خونه‌باغ و هیچ آدمِ دنیای مجازی برایم خانواده‌ام نمی‌شود...

تاوانی به بلندای کلِ سال‌های زندگی

دیشب تا حوالیِ ساعتِ دو، درست در مرکزِ ثقلِ بهشتِ کوچکی که آجر به آجرش از جنسِ کتاب‌ بود و سقفش به رنگِ خیال‌پردازی‌های دخترکِ مو خرگوشیِ آرامی که دیگر هشت ساله نیست اما به همان اندازه لابه‌لای سیاهیِ موهایش رویا‌هایی از جنسِ آبیِ آسمان دارد، میانِ واژه‌ها و سطر‌ها قدم‌زنان دنیا را ورق می‌زدم. جنون تا حدی بالا بود که هر چه پنجره‌ی همیشه بازِ اتاقم برای شنیدنِ صدای نم‌نمِ بارانِ بهاری، این رفیقِ دوست‌داشتنیِ دیرین که چند وقتی ست همچون نارفیقانی که فقط نامِ رفیق را یدک می‌کشند بوی نامهربانی به خود گرفته، تقلا می‌کرد فایده‌ای نداشت. نمی‌دانم چند دقیقه بی‌وقفه و آرام می‌باریده اما من زمانی به خود آمدم که هوسِ نباریدن، همه‌ی وجودِ ابرها را پر کرده بود و حسرت، تمامِ سهمِ من از بارانِ دیشب شد.

گاهی آنقدر سرگرمِ آشفته بازارِ دنیایِ پر هیاهوی خودمان و دغدغه‌های این زندگی می‌شویم که فقط هستیم، زندگی نمی‌کنیم. می‌بینیم اما نگاه نمی‌کنیم. می‌شنویم اما گوش نمی‌کنیم. لمس می‌کنیم اما حس نمی‌کنیم. می‌گذرد و می‌گذرد و درست وقتی به خود می‌آییم که همین زندگی مجبورمان می‌کند تا با نبودنِ اویی که همه‌ی تلاشش را برای اثباتِ حضورِ گرمای نفس‌هایش در یک قدمیِ دستانِ یخ‌زده‌‌مان می‌کرد بسوزیم و نسازیم و همین نداشتنش، تاوانی ست به بلندای کلِ سال‌های زندگی که شاید اشک نریزیم اما لبخند هم نمی‌زنیم.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۳۲ ۳۳ ۳۴
تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...
Designed By Erfan Powered by Bayan