پشتِ یک تکه پارچه‌ی سیاه چه می‌گذرد؟!

خانه‌ی ما در محله‌ای واقع شده که از سه طرف به اندازه‌ی هفت دقیقه با کوه‌های نسبتاً مرتفع فاصله دارد. همیشه وقتی از خانه بیرون می‌روم، چند دقیقه‌ای به کوه‌های اطراف خیره می‌شوم. شکوهِ خاصی دارد. من هم که عاشقِ کوه. چند وقتِ پیش متوجهِ پارچه‌ی مشکیِ چادرمانندی جلوی یکی از غارهای کوچکِ کوهِ سمتِ چپِ خانه شدم. چند روزی گذشت تا این که مادر به نقل از آقای پاک‌بانِ مهربانِ محله گفت که در این غار پیرمردی بی‌پناه و بی‌کس زندگی می‌کند. باورش برایم سخت بود. بی‌پناهی تا این حد؟! آن غار به حدی کوچک است که حتی نمی‌توان در آن دراز کشید. کوه است دیگر. پر از مار و عقرب. شب‌ها هوا سرد و استخوان‌سوز می‌شود. روزها هم خورشید به تلافیِ شبِ قبلش گاهی چنان سوزان می‌شود که حد ندارد.

دو سه خیابان پایین‌تر، در زمینی به اندازه‌ی چهار خانه‌ی نسبتاً بزرگ، بزرگترین و مجلل‌ترین خانه‌ی شهر قرار دارد. شاید سالی فقط برای چند روز چراغِ آن خانه روشن بشود چون صاحبش ایران زندگی نمی‌کند. یک خیابان پایین‌تر از آن خانه‌ی مجللِ دیگری به چشم می‌خورد که آن هم سوت‌وکور است. خیابان به خیابان پایین‌تر که برویم خانه‌ها و آپارتمان‌های خالیِ زیادی به چشم‌ می‌خورد که هر کدام می‌توانست پناهی برای امثالِ پیرمردِ غارنشینِ ما باشد.

بهمنِ سالِ قبل اینجا آنقدر باران بارید که حداقل پنج آبشار از کوه‌های اطراف جاری شد. یکی از این آبشار‌ها دقیقاً به غارِ تنهاییِ پیرمردِ ما ختم می‌شد. این روزها به این فکر می‌کنم که شاید همه‌ی این دو ماهی که کنارِ پنجره، خیره به آسمانِ خالی از ابر از خدا باران می‌خواستم، خدا به این فکر می‌کرده که بارشِ باران، همین پناهی که به لطفِ طبیعت به پیرمرد اهدا شده را هم از او بگیرد.


+ تصویر: سادیسم


چقدر سخت...😔
خیلی...
چه جای قشنگی :)
شاید ....
و خشک :)
سلام :(
سلام و درود
کاش حداقل بعنوان نگهبان ایشون و استخدام میکردن...
ای بابااااا

حوالی شما قصرهای زیادی هست ماکه یه سال اومدیم شهرتون انقدر خونه ها بزرگ بود ......
خیلی کارها میشه براش کرد ولی از من هیچ...

شهرِ ما کجاست مگه؟! :)
حداقل ببرنش خانه ی سالمندان! :'(
چی بگم...
سلام

چه قصه غم انگیزی !
از پر خانگی بی خانه ایم

تلویحاً متوجه شدیم در محله اعیان نشین زندگی می کنید :))

تصویر استفاده شده زیباست ...
سلام و درود

بله...

چطور؟! :|

خیلی :)
متاسفانه اختلاف طبقاتی خیلی خیلی بازم میگم خیلی زیاد شده
بیشتر هم میشه متاسفانه.
و متاسفانه چقدر امثال این پیرمردها زیادند و چقدر ما دست مان خالی است... :(
هعی...
...چه بگویم...
چه میشه گفت...
درد هر روز از سر و کول ِ جامعه مون بالا میره
...
هععی ناعدالتی بیداد میکنه!
خیلی...
به به چقد زیبا  و باز هم چقد زیبا 

به نظر من که زندگیش قشنگه  بی منت داره زندگی میکنه
چی زیباست؟!

از این نظر آره ولی سخته. خیلی سخت.
وقتی کلمات کم میان از سه تا نقطه استفاده میکنیم
الان دقیقا از همون لحظاته که کلمه ای برای توصیف احساسات درونیمون نذاریم
...
می‌فهمم...
سه شنبه ۱ اسفند ۹۶ , ۱۸:۳۹ بنت‌الهدا فتحی
همیشه مراقب ارزو هایمان باشیم.
آرزوها هرگز نمی‌میرند.
😞 
تو را چه شده؟!
میگه گاهی شاید حکمت نباریدن بارون کفش های پاره‌ی یه بچه باشه، بعید هم نیست شاید هم به قول تو حکمتش غار پیرمرد باشه.
از وقتی فهمیدم دیگه خجالت می‌کشم از خدا بارون بخوام. تو جای من برو زیرِ بارون. باشه؟! :)
سلام اگه میشه وبمو دنبال کنید
دنبال میشید
سلام
آخی چقدر دردناک ....
همینه دیگه کلا دنیا همینه
منتظرِ روزی هستم که دنیا نه این دنیا باشه...
خیلی قشنگ بود
مرسی خانومی:)
قشنگ خوندی
:)
زندگیش 

بدون منت خیلی خوبه
توی غارِ تنگ و تاریک سخته. نیست؟!
سه شنبه ۱ اسفند ۹۶ , ۲۱:۵۳ جامانده از قافله عشق
خیلی درد اوره 
اما ادم توی غار بخوابه براش راحت تره تا اینکه بخواد بعضی رفتار های توهین امیز رو تحمل کنه
کسی چی میدونه شاید اون پیر مرد هم ...
بله...
سخت ک هست نمیشه گفت نیست 
 
ولی هم مجبور  و شایدم دلش نخواد کسی منت بزاره رو سرش 
درسته
این موضوع همیشه واسه من هم دغدغه بوده... با پول چرخ خیلی از ماشینای پایتخت میشه خیلی هارو نجات داد ، خیلی هارو سیر کرد و... ولی متاسفانه ....
اگه یکم بیشتر حواسمون رو جمع کنیم شاید دیگه هیچ بی‌پناهی، هیچ گرسنه‌ای، هیچ کجا نباشه...
چقد دردناک:/...
آری
سلام
شماها کاری کنید!
حداقل به سالمندانی...خیریه ای جایی خبر بدید تا کاری براش بکنن...
سلام و درود
مدت زمانِ زیادی نیست که متوجهِ این موضوع شدیم. اتفاقاً همین قصد رو داریم.
چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶ , ۰۵:۳۸ ◈ ☼ ᶋᶏᶉῌád vᾐ ☺ ◈ ‌‌‌
شاید همه وقت اونجا نیست و طی روز گهگاهی میاد...
مطمئنید؟
امیدوارم در هرحال در پناهِ خدا باشه...
بله مطمئن هستیم.
شب‌ها از کناره‌های اون پارچه که جلوی غاره نور دیده میشه. مشخصه که کسی توی غار هست.
حتما، ۵ دقیقه به نیابت از تو، اتفاقا گفتن اخر هفته و اوایل هفته‌ی بعد بارون داریم:)

تشکر :)
اتفاقاً الان هوا ابری هست. نمی‌دونم خوشحال باشن یا ناراحت...
اون بالایی حواسش به همه چی هست خیالت راحت:)
همونطور که وقتی نمیباره شاید هوای یکی رو داره وقتی میباره هم باز هوای یکی رو داره:) 
بله بله :)
یکی می‌گفت آخرش از خشکسالی می‌میریم. یادته یه روزی پست گذاشتم گفتم داره بارون می‌باره؟! بعد از اون دیگه نبارید...
راست میگه حتی علف هم سبز نشده اینجا:((
اره، وضعیت هممون همینه،ما هم خیلی وقته بارون درست و حسابی نداریم این اخری هم در حد نم‌نم بود که زمین خیس بشه حالا خدا کنه این بارونی که گفتن میباره خوب بزنه.
تازه ما گرد و خاک هم داریم😐 اینو کجای دلم بذارم اخه؟:((
اینجا هم :(
ان‌شاءالله. باور می‌کنی ما یک هفته هم بخاری رو روشن نکردیم؟! چند روزه که کلِ پنجره‌های خونه بازه. بس که گرمه. :|
هعی... خدا رحمی کنه به حالِ ما :(
جدا از محتوای پستت جمله آخر خیلی عالی بود
نگاهت قشنگ و متفاوته
خاص ترینی 😍😗
:)
لطف داری :)
معمولی‌تر از آنم که تو می‌پنداری. بله. :)
میخوام غافل گیرت کنم 😉
اوه اوه :)

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

به‌به مولانای جان *_*

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

:)

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

(:

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هُدهدم حضور سلیمانم آرزوست !

:)
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی
قبول حق نشود گر دلی بیازاری

* خطاب به اونی که دلتو شکوند!!
چقدر زیبا و عالی و به موقع! :)
ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سـر من مایه سودا همه تو
(:

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را

بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را

:)

عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشتر

چون آینه‌ست خوشتر در خامشی بیان‌ها

این منو یاد بیان میندازه 😅

:)))

با آن که می‌رسانی آن باده بقا را

بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

(:
ما فکر کنم سر جمع یه هفته بخاری روشن کردیم ولی این چند روزه انقدر گرم بود که پنکه می‌زدم،تا بعد بارون یه خرده بهتر شد.
اره واقعا این تابستون رو خدا خودش بخیر کنه،از همین الان گرمه.
مثلِ ما هستید پس. من یه شب به سرم زد کولر رو روشن کنم. :|
فکر کنم دسته‌جمعی ذوب بشیم با هم. :(
من توی گرما حالم خیلی بد میشه. فکر کنم تابستون خونه‌نشین بشم. :))
ابرها هم دارن میرن. :| فقط اومده بودن یه خودی نشون بدن انگار. سیزده به در هم فکر کنم باید بریم توی باغچه بشینیم. :| بس که همه جا خشکه. :(

اندر دل من مها دل‌ افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

:)

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

به‌به :)
تقدیم به حوایم 😊😘
عزیزم ^_^

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را

از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا

(:

یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن

یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا

* اینو خیلی دوست دارم 😍

خیلی زیباست :)

مرا هر دم همی‌گویی که برگو قطعه شیرین

به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین

آخی :))

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

(:
قلبم به درد اومد حوایی ):
:(
قشنگ زده به سرش ((((:
اسمش برازندشه دیوونه ((((:
اصلاً داریم همچین دوستی که بدونه با مولانا می‌تونه حوا رو ذوق‌مرگ کنه؟! :))

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

:)

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

(:
آی آی آی حواست باشه چیا میگی شهریوری 😒😞
آره خیلی بهم میاد 😁
اینجا دعوا نکنید خانواده رد میشه :))
اخ اخ گفتی، فقط دعا کن من امسال دانشگاه قبول بشم بتونم یه جای خنکی فرار کنم هر چند فصل گرما همینجام:))
باغچه هم خوبه ما که درختهای باغچه مون هم خشک شده.
امسال یکی از شاتوت ها رو در اوردیم، نارنگی و پرتقال و لیمو هم خشک شدن اصلا امسال میوه ندادن:(( 
آی خدا خودش به دادمون برسه.
ان‌شاءالله بهترین رشته‌ی یه شهرِ خوب و خوش آب و هوا قبول میشی. :))
ای بابا :(
چقدر حیف شد :(
حوایی
بهله داریم من |:

دیوونه بارون
به روحیه لطیفت عصبانیت نمیاد (((:
:)

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست…

در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت

کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…


حافظ (:

فضا خیلی عارفانه شد ^_^
ممنون عزیزم:)
خواهش می‌کنم :)
مثل همیشه عالی بیان کردید :-)
واقعیت تلخیه که همه جا دیده میشه :-(
مثلِ همیشه لطف دارید :)
بله متاسفانه...
سلام خانوم دکتر:)
اول که خیلی خوشحال می شوم وقتی می بینم دغدعه هات دردای جامعه س.کاش هیچ ادمی بی جا و مکان نباشه
دوم شما عالی و درجه یک می نویسی:)
سوم موفق باشی  و سلامت:)
سلام و درود
کاش روزی برسه که دیگه نگیم کاش...
شما لطف دارید :)
ممنونم همچنین :)
دیشب ما از یکی از محله های بالاشهر رد میشدیم. یه خونه دیدیم که هر چی عرضشو طی میکردیم تموم نمیشد!
چندین بار از حضرت آقامون گفتم این خونه است؟ یعنی واقعا اینجا یه دونه خونه است؟
گفت خونه است دیگه. پس چیه؟ گفتم آخه بیشتر شبیه مدرسه است. خونه اینقدر باید بزرگ باشه آخه؟؟؟؟

کسانی رو سراغ دارم که فقط پول پرده های خونشون کلی مشکل از اقوام درجه یکشون حل میکنه. افسوس
اینجا از این خونه‌ها زیاده. همه هم خالی.
همه‌ش اسرافه. این همه هزینه واسه چی؟! که خاک بخوره و به تدریج فرسوده بشه بعد هم بزنن خرابش کنن یکی دیگه بسازن.
هعی... چی بگم.
حوا ... حوا ... حوا ... 😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢
این غم انگیزترین حالت ِ غم گین شدن است ...
زودتر امام زمان ظهور کنن تا تموم شه این همه بغض و نامردمی و نامردی و اختلافات طبقاتی ‌..
جانم :((
اون لحظه‌ای که فهمیدم ماجرا از چه قراره خیلی دلم گرفت. فکر کن من هر روز که از خونه میرم بیرون نگاهم به اون غار میفته. خیلی سخته.
ان‌شاءالله به زودی. خدایا...
واقعا ناراحت کننده و تاسف باره
بله خیلی...
همیشه دوس داشتم تو غار زندگی کنم
آرزوی جالبی هست :)
این ارزوم تو بچگیم بیشتر قوت داشت
چرا؟!
ولی واسه من هر چی بیشتر می‌گذره آرزوهای بچگیم پررنگ‌تر میشه. :)
:))
الان ترجیح میدم تو یه کلبه وسط جنگل زندگی کنم
((:
اینم خوبه. من ترجیح میدم جایی زندگی کنم که طبیعتش بکر و دست‌نخورده باشه. البته جز خودم کسی هم اونجا نباشه. :|
افرین
البته بااینترنت
که حوصلم سرنره

وسطِ جنگل اینترنت؟! :|
اره
:|
میخوام برم اینستا
:|
از این دسته انسان ها زیاد هستن متاسفانه:(
نمیدونم چطور میتونن تحمل کنن ولی امیدوارم مشکل همه اشون حل بشه:(
نوشته زیبا و غمگینی بود
کاش کاری از دستم بر می اومد:(
بله :(
ان‌شاءالله.
ای که هر دم دم ز حیدر میزنید
بر یتیمان علی سر میزنید
بر یتیمان علی پرداختن
بهتر از هفتاد مسجد ساختن

حتما نزدیکیهاتون چندتا مسجد بزرگ هم هست
البته خدا حواسش به بنده هاش هست
دقیقاً
یه عده فقط بلدن از خدا و پیغمبر دم بزنن. به عمل که یه پاشون لنگ میزنه!

تا دلتون بخواد این شهر مسجد داره.
بله همینطوره.
اون پیرمرد مطمئنا از اونجا بهتر رو میتونسته داشته باشه لا اقلش اینه که تو پارک بخوابه یا هر جایی بهتر از اونجا ب نظر من دوری از آدم های اطرافش رو ترجیح داده تا راحتی . 
نمیشه با اطمینان گفت ولی خب ممکنه.
اینجور مواقع آدم نمیدونه چی بگه =(
گاهی سکوت باید کرد...
سلام حوا جون
اختلاف طبقاتی و بی عدالتی و فقر همه بیداد می کنند
فقط خدا رحم کنه
آدم دلش میگیره اینچیزا رو می شنوه :(
سلام مهتاب خانم
هعی...
پستت خیلی دردناکه! 


راستی
امتحاناتت رو چطور دادی؟راضی بودی؟
یه گوشه از دردِ جامعه ست...

بله بله :)
خیلی خوب بود خدا رو شکر.
سلام حوا جان :-)
خیلی خیلی نوشته هات عالی و با احساسه :-) من همسر پارسام
چند روز پیش پارسا عضوم کرد :-)

خیلی ناراحت شدم برای پیرمردی که گفته :-(
سلام و درود :)
به‌به همسرِ آقا پارسا :)) بسیار تعریف شنیدم از شما. :)) لطف دارید.
خیلی هم عالی.

هعی...
سلام دوست عزیز نوشته هات بسیار زیباست
ممنونم اگر به ما هم سر بزنید
سلام
ممنونم. لطف دارید شما.
نمی تونم بفهمم چرا اکثر مردم فکر می کنند زندگی توی طبیعت از زندگی تو شهر بدتر و سخت تره
واقعا اگر تو طبیعت بودیم بیشتر زمان داشتیم بیشتر به زمین نگاه می کردیم بیشتر به آسمان ستاره داشتیم آلودگی هوا، خاک، آب و حتی آلودگی نوری آلودگی بصری نداشتیم
شاید شخصیت ها هم این قدر آلوده نمی شدن که بتونن به اون موفقیت ظاهریشون برسن
حرفتون درسته ولی حرفِ من چیزِ دیگریست.
جامعیت درد است ایا برای سالمندان؟
متوجه نشدم! چی؟!
عرض کردم سالمندانی که اینطور بی پناه باشن ندیدم
در عوض من تا دلتون بخواد دیدم.
چیزی که واضحه اختلاف طبقاتی، ظلم و ثروت اندوزی از راه های غیر اخلاقی ولی شاید قانونی یا غیر قانونی که بیداد می کنه
قانون طبیعت متاسفانه از بین قوی تر ها انتخاب می کنه و در حال حاضر بشر به حدی از شعور و خودآگاهی نرسیده که درک کنه اگر کسی به دیگران آسیب نمی رسونه نباید از چرخه تکامل حذف بشه بلکه همه می تونن نقشی مفید ایفا کنند

اما بعضی وقتا می گم همون بهتر که خوبا برن اینجا دیگه جای خوبا نیست
جهنم خالیه .. همه شیاطین روی زمینن ..
بله درسته.
اگه حواسمون به همیگه باشه قطعاً میشه کاری کرد که همه در یک رفاهِ نسبی زندگی کنند.
شاید پیرمرد داشته زندگیشو میکرده و لذتم میبرده و فقط این بارونه کارو خراب کرده. 

مادربزرگمون رو از خونه محقرش آورده بودیم شهر، بهش تخت و اتاق دادیم و بهش خدمت میکردیم شب و روز میگفت منو ببرید خونه خودم!
شما یک درصد فکر کنید زندگی توی یک غارِ تنگ توی سرمای شدید لذت داشته باشه. و این که از پیرمرد ساکنِ غار شده بارون نباریده.
اون بحثش جداست. بالاخره مادربزرگِ شما خودش خونه داشته. یه سقف بالا سرش بوده. یه جای گرم هر چند محقر. شما رو داشته که بهش سر بزنید. این بنده خدا کسی رو نداره. اگر هم داره رهاش کردن. نمی‌دونم...
چقدر غم انگیز:'(♡
البته یکی از آرزوهام همیشه این بوده که موقتی ، برای یکی دو روز توی غار زندگی کنم:))
:(
آرزوی قشنگیه. :) خواستی عملیش کنی دنبالِ منم بیا. :))
پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶ , ۰۲:۲۲ ایمان-همو یرگه یخ!
منم دیدم و میبینم! تازگیا هم اتاق 3×4که داشته رو خراب کردن و بیرونش کردن به بهونه عق نشینی کوچه و این حرفا! مردممحله کمکش میکنن, براش نان میخرن میبرنش ارایشگاه لباس میدن بهش! چیزی نداره از خودش!ینی میگین ما هم پیر بشیم اینطوری میشیم؟ کاش هیچ وقت پیر نشیم
خدا خیر بده مردمِ محله رو.
هیچ بعید نیست. کی می‌دونه آینده‌ها با ما قراره چکار کنند...
دقایق اول به روز شدن این پست خوندمش، از قصد کامنت نذاشتم ببینم چقدر قراره این موضوع ذهنمو درگیر کنه آیا در حد یه پست فقط؟؟ احساسات لحظه ای؟؟ تلنگر گذرا؟؟
واقعا زود فراموش میکنیم، دعا میکنم یه روزی برسه که هیچ بی پناهی توی دنیا نباشه. پناه همه خداست ولی خب خدا خیلی وقتا میخواد سایه اش رو تو آدمایی که خلق کرده ببینه. خدا خودش هم تنهاست، هم پناهگاه مامن...
انسان ذاتاً فراموش‌کار هست هلما.
درسته. آمین...
دردناک! دردناکتر اینکه کاری از دستمان بر نمیاد...
بله...
چقدر تلخ و ناراحت کننده 
 
نمی دونم چی بگم واقعا :/
:-(
:(
"بله درسته.
اگه حواسمون به همیگه باشه قطعاً میشه کاری کرد که همه در یک رفاهِ نسبی زندگی کنند."

ببخشید من نمی دونم شما چند سالتونه و چه اطلاعاتی دارید اما رفاه نسبی که شما می گید در دو سیستم کلی کومونیستی و سرمایه داری قابل انجامه
سیستم اول می گه همه برای دولت کار می کنند و دولت همه چیز رو تامین می کنه
سیستم دوم می گه هر کس بسته به عدالت جهان و ضریب هوشی می تواند ثروتمند یا فقیر باشد

سیستم حال حاضر ما نه اینه نه اون
ما متاسفانه از بی عدالتی رنج می بریم اما به نظر من بعضی چیزا چون از نظر مخفی می مونه نمی تونیم بفهمیم که بعضی آدم ها هم واقعا از حماقت خودشون به قعر می رن
البته این پیر مرد منظورم نیست ولی هر عملی عکس العملی داره شما حال رو فقط نبین چون نمی تونی حکمت واقعه رو بفهمی باید گذشته رو بدونی حتما ..
حرفی نیست :)
متن های زیبا و رویایی نشان از ذهن رویایی و ذهن رویایی نشان از یک آدم رویایی است در دنیای وبلاگ نویسان در ایران متعلق به حواست حوا لازم نیست کار زیادی انجام دهد فقط دست به کیبورد شدنش کافیست تا یک ایران عاشقش شوند 
بهت حسودیم میشه
خوش به حالت
همه آدما تلاش میکنن تا حالشون خوب باشه حوا همیشه حالش خوبه 
بازم خوش به حالت
شما خیلی لطف دارید.
ممنونم.
شنبه ۵ اسفند ۹۶ , ۱۱:۲۱ علی اکبر قلی زاده
عالی بود 
به ما نیز بپیوندید:
http://tanzimat.blog.ir/
تشکر
عکس زیبایی است.
:)
عالیبود
:)
هر کاری که از دستتان بر میآید حتی به اندازه یه دانه خرما انجام بدهید و الا
این احساسات از بین خواهند رفت
سیاه فقط محرم‌های قم. در حالت عادی نیمه‌پایینی شهر سیاهه، هر جا نگاه می‌کنی چادر سیاه پوشیدن :))
حالا تو محرم اون نیمه بالایی که سیاه نبود هم سیاه می‌شه، از همه‌جا، واقعا از همه‌جا پارچه سیاه آویزوون می‌کنن. اصلا یه حالی می‌شه شهر.
خیلی هم عالی :)
مطالب جالبی دارین 
مطالبتونو دنبالتون میکنم
سلام ممنونم از مطلب کاملتون
شبه جزیره و پناهگاه حیات وحش میانکاله
سلام
چه قدر یک آدم میتونه بدبخت باشه؟ قلبم جر خورد. :(
راستی شهر شما کجاست؟
:(
یه جای دور
ولی خیلی خوب می‌نویسید. من ۶ سال پیش وبلاگ می‌نوشتم ؛ اومدم که بلاگ سازارو ببینم ، چشمم خورد به برترین وبلاگ‌ها ها که اولش وبلاگ شما بود. مطالبتون رو خوندم ، خیلی زیبان. الآنم انگیزه گرفتم بنویسم... وبلاگ زدم. از این ر بفد بیشتر مطالبتون رو میخونم و امیدوارم شما هم مطالب من رو بخونید و نظر بدید - تازه شروع کردم. مرسی

+ پ.ن : این شبکه‌های اجتماعی باعث مرگ وبلاگ نویسی شدن ، یه زمانی کار ما بود عصرا بیایم از مدرسه (خیلی بچه بودم) و حرفای بقیه رو بخونم و نظر بدم. یه وبلاگ چرتم داشتم که بد نبود. حالا موندم تو این وضعیت چرا به وبلاگ نویسی پناه اوردید (برای گفتن حرفاتون)؟ خیلی وبلاگ باحالی دارین - موفق باشید
سلامت باشید :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
The Death Cure
---------------------------------------------
تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...

پیشنهادِ حواگونه
Designed By Erfan Powered by Bayan