کوتاه ولی عمیق

از آیت الله بهجت پرسیدند

می شود کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید؟

ایشان فرمودند:

لازم نیست حتما یک کتاب باشد

یک جمله کافیست

" خدا می بیند "


یا مهدی

ندیدم شهی در دل آرایی تو ، به قربان اخلاق مولایی تو

تو خورشیدی و ذره پرور ترینی ، فدای سجایای زهرایی تو

نداری به کویت ز من بی نواتر ، ندیدم کریمی به طاهایی تو

نداری گدایی به رسوایی من ، ندیدم نگاری به زیبایی تو


استجابت

حضرت یوسف رو انداختن توی چاه...

حضرت یعقوب و اهالی کنعان همه جا رو دنبالش گشتن...
تا به چاهی که حضرت یوسف داخلش بود رسیدن به اذن خدا یوسف خوابید...
دعای یعقوب مستجاب نشد... یوسف پیدا نشد...

یه وقتایی خدا دعای بنده هاشو مستجاب نمی کنه...
حتی اگه اون بنده پیامبرش باشه...
چون آینده ای رو می بینه که حتی پیامبرش نمی بینه...

پ.ن : اینو چند وقت پیش  پدرم گفت... خیلی به دلم نشست :)

بدترین اتفاق برای بهترین انتخاب

چند وقت پیش که رفته بودم بیرون... توی یه مرکز خرید احساس کردم یه آشنا داره به سمتم میاد...

با خودم گفتم نه بابا اشتباه می کنی...

نزدیک تر که شد فهمیدم خودشه...

یکی از دوستانم بود که سوم دبیرستان بخاطر تغییر رشته مدرسشو عوض کرد... باهوش بود و بازیگوش...

تا قبل از رفتنش همیشه با هم بودیم... شبای امتحان باهاش حرف میزدم تا بخونه... روزای امتحان هم ازش می پرسیدم تا براش مرور بشه...

همیشه توی قلبم تحسینش می کردم... بخاطر حجابش... بخاطر چادرش...

بی نظیر بود...


وقتی مطمئن شدم خودشه به خودم گفتم آخه تو دیگه چرا؟!

چادر رو کنار گذاشته بود... حجابش هم مثل سابق نبود...

از کنارم رد شد... ولی منو نشناخت...

به همین سادگی


خواب آروم

دلم یه خواب آروم میخواد...

بی دغدغه...

بدون نگرانی...

بدون استرس...


آخرین بار

آخرین باری که رفتم مشهد سوم راهنمایی بودم...

مدیر مدرسمون طی یک تصمیم عجیب گفتند که می خوان سه نفر اول هر کلاس رو (از نظر معدل ترم اول) ببرن مشهد...

برای تشویق سایرین...

منم که بکوب درس خونده بودم همون سال و با کلی بدبختی معدلم 20 شده بود...

خلاصه راهی شدیم... بادوستان و مدیر و دفتردار مدرسه... 

چه حس عجیبی بود وقتی چشمم به ضریح افتاد...

همش اشک میریختم... ذهنم خالی بود از هر گونه حرف... ولی آقا می دونست چی می خواستم بگم... آخه نگفته همه دعا هام مستجاب شد...

با دفتردار مدرسمون صحبت کردیم یه عده مون رو ساعت 2 شب ببرن حرم تا صبح کیف کنیم...

بالاخره راضی شدن و ما رو بردن (هر چند یه عده خواب رو ترجیح دادن و نیومدن)

نماز صبح رو خوندیم... زیارت کردیم و رفتیم توی صحن... خورشید طلوع کرد...

بهترین لحظه عمرم بود...



اینم عصر روزی که قرار بود برگردیم... حال آسمون خبر از حال دلمون داشت...



و حالا دلم خیلی برا آقا تنگ شده...

دعا کنید امسال آقا ما رو بطلبه... ان شاءالله...

قضاوت

چقدر بدم میاد از آدم هایی که بدون این که چیزی راجع بهت بدونن بدون دلیل منطقی در موردت قضاوت میکنن...

در مورد رفتارت...

جملاتت...

اسمت...

کارهات...

...


بس است دیگر... تمامش کنید... تحمل هم حدی داره...


دل نوشته

دیشب بین خودم و شما آقای من شباهت پیدا کردم!


هر دو تنهاییم... شاید من تنهاتر...
هر دو منتظریم... شاید شما منتظرتر...
هر دو هر شب برای هم دعا می کنیم... من برای ظهور شما و شما برای اصلاح من...

و این آغاز راه عشق است... آقای مهربان من...


۱ ۲ ۳ . . . ۳۲ ۳۳ ۳۴
تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...
Designed By Erfan Powered by Bayan