همین که من صبورم، همین که تو مهربانی

حوالیِ هفت و هفت دقیقه‌ی شب می‌رسم خانه. می‌نشینم روی صندلیِ کنارِ شومینه و تمامِ جزوه‌های باران‌خورده را رها می‌کنم. همین که تصمیم می‌گیرم چشمانم را ببندم نگاهم به لبخندت گرهِ کور می‌خورد. فوران می‌کنم!
از ششِ صبح تا حالا فقط بدو بدو. فیزیولوژی، بیوشیمی، چهار ساعت زبان، میکروب! به سلف نرسیدم، جزوه بیوشیمی ناقص مونده، بارون خودم و این جزوه‌های لعنتی رو خیسِ خیس کرده، پایینِ چادرم حسابی گِلی شده، احساس می‌کنم سرما خوردم و از همه بدتر این که شام هم نداریم :| اَه. خسته شدم.
مثلِ همیشه با حوصله به غرغرهایم دقیق گوش می‌کنی. تمام که می‌شود می‌روی به سمتِ آشپزخانه و می‌گویی: «تموم شد حوا خانم؟! آروم شدی؟!» سکوت می‌کنم. چند ثانیه بعد با دو استکان چای‌ هل‌دار می‌آیی. یکی از صندلی‌های میزِ ناهارخوری را می‌کشی و می‌آوری رو‌به‌رویم و می‌نشینی. استکان‌ِ چایِ من را به سمتم می‌گیری و می‌گویی: «خدا قوت خانم. بفرمایید چای.» با همان چهره‌ی درهم استکان را می‌گیرم. می‌خندی و می‌گویی: « واسه شام سالادِ ماکارونی درست کردم توی یخچاله. چادرت با من. جزوه بیوشیمی رو هم با هم کاملش می‌کنیم. حالا میشه بخندی؟! ما حوای بدونِ لبخند نمی‌خوایم خانم!» می‌خندم و سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم: «از دستِ تو.»
همیشه سه‌شنبه‌ها همین است. شلوغ و خسته کننده. می‌دانید برکتِ کلِ این زندگی چیست؟! این که هر جمعه به جای رفتن به کافه و رستوران و خرید و پاساژ‌گردی، به عنوانِ خادمِ افتخاریِ عالی‌جناب در هوایش نفس می‌کشیم. با هم. دو تایی :)

:) وقتی از اوج خستگی به نهایت حال خوب میرسی
می‌شه حالِ خوب رو تصور کرد :)
چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۴:۲۲ وحیده پوربافرانی
تبریک به این خوشبختی

:)
هوم...چقد خوب...لااقل کنارش آرامش دارین:)
به نظرم حتی همین بدو بدو های دانشگاهم شیرینه.
کنارِ کی؟! :) اگه منظورت امام رضاست که خب باید بگم محشره :)
آره مخصوصاً امروز :|
ای جانم

جانت سلامت عزیزم :)
چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۴:۳۶ دریا _ گاه نوشته های من
بازم عالی حوا خانوم
قربانِ شما :)
منظور از "ما" در جمله: ما حوای بدون لبخند نمی خواهیم. 
بچه هاست؟
نه همون دوم شخصِ غایب :) خودش رو جمع بسته مثلاً :|
زاییده ی خیال؟

به هر حال زیبا بود... خیلی :)
شک نکن :)

نگاهت زیباست :)
آخی! یادم اومد که من و مستر هم قرار بود با همدیگه دوتایی خادم افتخاری باشیم. اما منو قبول نکردن گفتن سنت نمیرسه😂😂 و مستر به تنهایی خادم شد😍
و من قبل از اینکه سنم به خدمت آقا برسه به مادری رسید😉😉
من یک هفته‌‌ست دنبالشم. ان‌شاءالله به زودی اگه آقا بخواد جمعه‌ها خادم می‌شم :)

الهی ^_^ خدا حفظ کنه شکلات‌هاتون رو :)
به به داشت :)
+ نذرتون قبول باشه :)
++ یاد شهیدِ کتاب یادت باشد و همسرش افتادم . همسر شهید هم مثل شما پزشکی می خوند و وقتی که کلاساش خیلی طول می کشید دقیقا همین سناریو توی منزل اون ها اتفاق می افتاد ...

(:
+ نذر که زیاد دارم منظورتون کدومه؟! :)
++ من این کتاب رو نخوندم متاسفانه. خیلی خوشحال شدم می‌دونید چرا؟! همین که فهمیدم می‌تونه واقعیت داشته باشه :)
واااای چقدررزیبا...الهییی الهیی ک تحقق پیدا کنه این رویا...
نگاهتون زیبا می‌بینه ^_^
خیال‌پردازی‌های من در حدِ قصه باقی می‌مونه :)
:-)
زیبا
(:
ترم چندی؟
ترمِ n :)))
چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۵:۲۵ ما جــــــــღــــــدہツ
:)
(:
بارون:)
منم تز شنبه باید برم دانشگاه :(
(:
خسته نباشید واقعاً :/ :| :))
سلااااام عاشق روزای شلوغ و پر کارم طوری که هیشکی دستش بهم نرسه :) تهشم بارون بخورم مچاله بیام خونه:) تازه من حرف نمی‌زنم با کسی یا فقط با مامانم اونم چند کلمه خلاصه و چایی نوش می کنیم بعدش.... وااااای دلم تنگ شد!

راستی بانو «عالی جناب » کی می‌باشند؟

رااااستیی تر دوست داشتی بیا کانال تلگرامم:) با آیدی EinTaGhaf  ;)
سلام و درود :)
منم :))
الهی :)

امام رضا :)

باشد :)
عالی بود حوا خانم
:)
به به به به 😍😍
^___^
چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۶:۴۸ مـــــحـــــمدبـــــاقـــــر علیرضالو
سلام.بسیار زیبا بود.
ایکاش ما هم جمعه ای مهمان زایرین و خادمین عالیجناب بودیم
ادمین وبلاگ: تلنگرتفکر
سلام و درود. لطف دارید.
ان‌شاءالله قسمتتون بشه.
دلم آب شد
آب نشه بهار بانو. همه‌‌ش ساخته‌ی ذهنِ خسته‌ی حواست :)
:)
با ما به از این باش که با خلقِ جهانی نوه‌ی گلم :)
الهی برسی به آرزوهای قشنگت، الهی صدبرابر از این‌ها قشنگ‌تر رو تجربه کنی خانم دکتر مهربون *_*
+ چرا من چای عطری دوست ندارم؟ کلا نوشیدنی بودار دوست ندارم :)
ممنونم فرشته‌‌ی قشنگم ^____^

+ منم فقط حس می‌کنم چای هل‌دار جذابه :)) نمی‌دونم طعم و بوش چطوریه :| :))
آخ قلبم :))))
سمانه :)))
چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۹:۱۲ ستاره اردانی زاده
امیدوارم تا ابد همینجوری شاد باشید
سپاس :)
چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۹:۱۴ نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
ای جان ک
عزیییزم، خسته نبااشی 
ایول به خادم افتخاری 😍❤️
جانت سلامت :)
سلامت باشی
خیلی خوبه ^_^
با اون همه غر زدن میگین صبورم!؟!؟

همیشه زاویه‌‌ی دیدتون متفاوته :))
:)    خیلی هم عالی
(:
چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۲۰:۴۶ ایمان-همو یرگه یخ!
مزدوج شدین ؟؟چه بی خبر
مبارک باشه
نه بابا :| مجرد هستیم :|
چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۲۰:۵۱ دختر مهربون 😍😍
متنش خیلی قشنگ و جالب بود حوا 
خیلی خوشم اومد :)))
خوشحالم که دوست داشتی :))
خدا قوت، چای نوش جان :)
تشکر :) من ده سالی می‌شه لب به چای نزدم :)
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
** **** *** ** ***** *********** *** ** ***
ببخشید که ستاره‌دار کردم کامنتتون رو. یک :)
امان از بیوشیمی که همه جا هست 
ان‌شاءالله منقرض بشه :|
عه پس خادمی عملی شد؟ عالیه :)) خوشا به سعادتت حوا خانوم ؛)
+امیدوارم این حسی که ته دلم میگه الآن نسیم میاد با خودش میگه باز این پست رو اشتباه متوجه شد غلط باشه :دی
اگه خدا بخواد آره :) گفتن یکم طول می‌کشه ولی خب موافقت کردن :))
+ نه درست متوجه شدی :)))
ما امشب ۲ می‌ریم حرم تا بعدِ اذان :)
پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷ , ۰۷:۰۶ پلڪــــ شیشـہ اے
مبارکهههه
مجردم :| :))
پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷ , ۱۱:۳۱ قاسم صفایی نژاد
الان دوباره آرزوی آینده بود یا خطاب به مادر بود؟
صرفاً خیال‌پردازی :)
بعد مدت ها سلام:دی
به‌به ببین کی اینجاست :)
سلام ^_^
خوبی؟!
مرسی داری دمت گرم خیلی قشنگه
تشکر
ازدباج کردی؟
نه :)
پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷ , ۱۴:۰۹ محمد حسین بهزادی
بسیار زیبا بود :)
9mihal.blog.ir
:)
+ نذرِ چای :)
++ انشاالله ک به زودی می خونید :)
+ هنوز به مرحله‌ی ادا کردنِ نذر نرسیدم :)
++ خیلی ممنون :)
من که میدونم این درسا واسه چه ترمیه
:)
ناراحت نشو خب :(
سلام حوا جونم
رفیق بستنی ذغالی:دی
من خوبم تو خوبی! 
آره آره :))) آیس‌پک حتی!
منم خوبم شکر :)
خذا رو شکر:)
الهی همیشه خوب باشی:*
:)
همچنین :))
عزیزمممم

این لحظه ها نصیبت بشه *_*
سادات جون ^_^
اینقدر هم جواری با امام جانان شیرینه که فکر کنم همیشه غصه هات شسته و برده میشه
:)
چه خوب. مبارک باشه پس :))
من امشب نیومدم حرم. خارج از شهر بودم
تشکر :))
منم الان حرمم :) از ۲ اومدیم :)
از این به تر آیا؟ :))

+ سرما خوردگیت در چه وضعیه؟ خوبی الان؟ (البته اگر این بخشش تخیل نباشه!)
کلاً تحویل نمی‌گیری مادربزرگت رو :| :))

+ تخیلیه :|
پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷ , ۲۳:۱۶ ایمان-همو یرگه یخ!
والا همه جاش شبیه به مزدوج شدن شماس !!
خادم بودن باید مزدوج باشین اجازه نمیدن به مجرد !
تخیله :|
میدن :)) دانشجوها می‌تونن. من خودم صحبت کردم.
جمعه ۲۷ مهر ۹۷ , ۰۶:۴۷ پارسا جهانگیری
من و خانومم سعی میکنیم شبیه نوشته های شما زندگی کنیم :-)
خیال‌بافی‌های من که چیزی نیست :) فراتر از اینا زندگی کنید :)
جمعه ۲۷ مهر ۹۷ , ۰۸:۵۶ شفق تیرزاد (*_*)
من به این درد عادت دارم... شومام به گاهی نبودنم. وگرنه که هستم :)
جدای از اینم ترجیح می دم اومدنهام خموشانه باشه تا اینکه حرف بزنم و اشتباه برداشت بشه و فکر کنی دعوات می کنم! :)

+ خدا رو شکر تخیله. (اینجا همه اش بارونیه و ابرها پیش به سوی مشهد... فکر کردم واقعا سرما خوردی!)
ولی من اون روز و شبایی که کلی می‌گفتیم و می‌خندیدیم و شوخی می‌کردیم رو بیشتر دوست داشتم :(

+ دیشب اونقدری حرم سرد بود که واقعاً حس می‌کردم سرما خوردم :| 
جمعه ۲۷ مهر ۹۷ , ۱۰:۱۸ ایمان-همو یرگه یخ!
اهاااا! !
من نمیدانستم !پ مبارک باشد
بس که همه جای حرم رو رفتم و پرس‌وجو کردم وقتایی که با بچه‌ها می‌ریم حرم من بهشون می‌گم از کجا بریم که به کجا برسیم :)))
خلاصه که اگه سوالی بود در خدمتم :| :))
محقق بشن این ها الهی
به همین زیبایی و لطافت و قشنگی
حوا خانم جون :)
قربانِ شما ^_^
چرا پس من روزای شلوغ دانشگاه رو بیشتر دوس داشتم:)

چه خیال قشنگی
منم :)

(:
جمعه ۲۷ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۸ فاطمہ.ح جیمی ***
تحقق پیدا کنه این رویا :)
تشکر :)
احساس کردم یادم رفته احتمالا تو یه پستی باید ازدواجتون رو تبریک بگم.. :)

من قدیم ترها یه همچین چیزایی و البته تو سطح پایین تو وبم نوشتم و خیلی ها بهم گفتن اصن همچین چیزایی نیست و دلت خوشه.. :)) ولی خب.. به امید محقق شدن رویاهای زیبای عاشقانه.. :)

یه آشنایی داشتم که خادم حرم بود.. خودش مشهدی بود.. همیشه تو دلم دوست داشتم میشد کمکش کنم تو برخی کاراشو منم بشم خادم.. ولی.. :(

دل من گم شد اگر پیدا شد.. بسپارید امانات رضا..
و اگر از تپش افتاد دلم.. ببریدش به ملاقات رضا..
از رضا خواستم تا که غلامش باشم..
همه گفتند محال است ولی..
دل خوشم من به محالات رضا..

این مدل پست‌ها مخاطب نداره :) من ازدواج نکردم.

به منم زیاد گفتن و می‌گن. درِ گوشی می‌گم بهتون: کم‌کم دارم باور می‌کنم فقط قصه‌ست یا اینکه بوده و قرار نیست ما تکرارش باشیم. ترسناکه نه؟!

ولی اینکه منم مثلِ شما :) الان فکر می‌کنم معجزه رو زندگی می‌کنم :)

محال واسه آقا معنا نداره... چقدر بزرگه چقدر...
اوهوم.. متوجه شدم.. آخه خیلی قشنگ بود..! :)

به نظر منم اوج قشنگیش تو واقعیت بازم به قشنگی امثال این نوشته ها نیست.. چون دوست داشتن واقعیِ کسی.. سخته.. و.. خیلی ترسناکه برای خودت خیلی وقتا رویاهای قشنگ عاشقانه و اینا تصور کنی ولی بدونی که...

خیلی خیلی خیلی.. بزرگ..
شما خیلی قشنگ خوندید :)

ترسناکه ولی این ترس نباید جلوی خیال‌پردازیِ ما رو بگیره. به شخصه هیچ جوره خودم رو محدود نمی‌کنم حتی اگه بدونم دوم شخصِ غایبِ گمشده‌‌ی کلِ این نوشته‌ها اصلاً متولد نشده :) در کل حوا بی‌آدمش خوبه!

:) زمانی مشخص می‌شه که تمامِ محالاتت می‌شه خاطره :)
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۰۱:۴۳ مبتلا (خیال‌باف)
سلام
چه ترم سبکی... :|
به سبک ترم من نیست البته؛ فیزیو، بیوشیمی، فیزیکال فارمسی، فارماسیوتیکس۲، آلی۲...
در آستانه تجزیه‌ام...
سلام و درود
برنامه یه روز این باشه شما فکر کنید کلِ ترم چطوره :|
شما هم‌چنان مبتلا تشریف دارید؟! :)) نوه‌ی من مبتلا نبود :|
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۱:۰۳ دیوونه بارون
سلام حوایی 😍
خوبیییی؟
سلام گل دختر :)
الحمدلله. تو چطوری؟!
عجب تخیلی !
:)
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۳:۵۰ دیوونه بارون
خوبم 😊
یه لحظه فک کردم مزدوج شدی 😅😂
حوا بی‌آدمش خوبه :))
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۳:۵۴ دیوونه بارون
اول آدم بوده حوا خانوم 😶
اینجا آدم هنوز متولد نشده :)
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۰۳ دیوونه بارون
چیه حوایی امروز ساز مخالف میزنی 😆
:)
بیخیال
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۲ دیوونه بارون
گناه آدم نشدنم
همه گردن حواست
که مرا وسوسه ی دزدیدن سیبی کرد.
‌......«««««««««««
بجرم گناهی ناکرده
ازبهشت نگاهت رانده شدم
حسرت سیبی بدلم ماند 
وتوآدم نشدی‌.....
گردنِ من؟! :| :)))
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۵ دیوونه بارون

فریب وسوسه خوردن گناه آدم بود

گناه آدم و حوّا که سیب خوردن نیست!

همین رو بگو :))
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۶ دیوونه بارون

انداخت خدا به جان آدم ،حوا

سر رشته ی کار از همان جا ول شد

😂😂😂

:|
|:
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۶ دیوونه بارون

آدم ِ حّوا

امتداد حّوا در مسیر

رنگین کمان همیشه بارانی

تشنه آدم

در شوره زارِِ ِ تن بیابانی

و سکوتی مبهم

در گوش انتظار

آبستنِ پشیمانی!

:)
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۷ دیوونه بارون

در این شهر پر از آدم

هوایم چه بارانیست

در این شهر پر از آدم

حوا جانم

تو میدانی از این عالم و آدم به درم

در این شهر پر از آدم

حوا جانم

همگی، حرف از با تو بودن میزنند

در این شهر پر از آدم

هوایم چه دلگیر است

در این شهر پر از آدم

حوا جانم

سیب سرخت، نوش جانت

چه دلبر ^_^
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۷ دیوونه بارون

قسم نمی دانید لیلی زن است یا مرد!

شما به آدم، حوا بدهکارید.می دانید؟

کیه که بدونه :| :)))
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۸ دیوونه بارون

ریشه ام خورده گره با تو پذیرایم باش

و تو ای وارث “آدم ” ” حوا”!

^_^
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۸ دیوونه بارون

بیا من و تو ما بشیم

همخونه با خدا بشیم

همون خدایی که آفرید آدم حوا

همون خدا که عشق ارزونی کرد به عاشقا

:)
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۹ دیوونه بارون

عشقِ فلـــک که چرخش آدمــی باشد

چون آدم حوّا از این عشق دل سیرم

بینِ آدم و حوا کسره هست یا ویرگول؟!
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۹ دیوونه بارون

تنی از خاک تن آدم حــوا

دیده ای پر زاشک ابهام معما

:)
شنبه ۲۸ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۹ دیوونه بارون

آدم بیک خطا رانده شد از عالم بهشت

من قصه ها ز آدم حوا شنوده ام

همون سوالِ قبلی :|
متن خیلی زیبایی بود👌 
کلا خیلی خوب مینویسین..
میتونم بپرسم که چی میخونین..؟🙈🙈🙈
شما زیبا خوندید :)
کلاً لطف دارید.
درس :)))
يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷ , ۰۰:۲۵ محمدرضا اسکینی
اینارو که میگی ، نمیگی مایی که هنوز به عشقمون نرسیدیم دلمون میخواد ؟ ((:
البته من حسود نیستم و خداروشکر میکنم حداقل یه زوجِ خوشحال رو میشه دید این روزا 
برای وصال منو یار هم دعا کن اگه شد یه لحظه بگو خدایا اینم به معشوقش برسون ((: مرسی ((:
والا خودمم نرسیدم :))
صرفاً خیال‌پردازیه.

ان‌شاءالله :)) خدایا خودت کمک کن :)
نقد مفصل من به ساختار و شرایط حاضر بر سیستم آکادمیک تحت نظر وزارت بهداشت و خلاصه دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور رو باید بخونید :) بنگاه‌های نمره‌خواهِ مقاله‌طلبِ ایندکس‌محورِ تفکرکُش که دانشجو رو از بین می‌برن. پژوهش و تفکر در سیستم وزارت بهداشت مرده!
همه مبتلاییم :) مبتلای زندگی...
آخ گفتید :)
احسنت
عالی مرسی
:)
دوران دانشگاه هم تلخی و شیرینی های مخصوص خودشو داره. ولی همین با هم بودنها میتونه سختیهاشو راحت تر کنه
نه فقط دورانِ دانشگاه که کلِ زندگی همینه :)
یاد دانشگاه افتادم کمی کهیر زده و مورمورم شد
به شیرینی اتفاقات فکر کردم و قندی شد در قهوه فرانسه الاصل تلخ...
:)
هر چیزی پایانش شیرینه به شرطی که نگاهمون زاویه‌ی درستی داشته باشه.
مطالب بسیار خوبی دارید و وبسایتتون بسیار مفیده موفق باشید

سلامت باشید
سلام
هروقت رفتین حرم نایب زیاره ماهم باشید .خیلی ممنونم.
سلام و درود
چشم :)
چشمتون  روشن .بازم ممنونم
خواهش می‌کنم :)


چه عالی :)
(:


کانال کسب در آمد دلاری از اینترنت
:/
خیلی عالی و بی نظیره
(:

دیگر

سیب نمی رسد

از این درخت ،

که تو فصل

به فصل

تیمارش نکردی

شاخه های مایوسم را

نذر آتش ِ

کسی می کنم

ذغال شدن ...

از پیش تو ماندن ،

بهتر است .


((ستاره چگینیان))

به‌به ببین کی اینجاست ^_^
سلام :)
خوبی؟!
پنجشنبه ۳ آبان ۹۷ , ۱۷:۲۱ مجله اینترنتی هلو

سلام

 وبلاگ خوبی دارید امیدورام موفق باشید

مدیر مجله اینترنتی هلو

www.holoo1.ir
سلام :)
جمعه ۴ آبان ۹۷ , ۱۱:۲۲ وکیل مواد مخدر
http://vakil.chakavakshahr.ir/
:|
شنبه ۵ آبان ۹۷ , ۱۲:۵۵ متولد شهریور
😍
(:
آخ آخ...
ما هم همه ی اینا رو داشتیم تو لیسانس
فیزیو ... میکروب ... بیوشیمی ...
...
و من همه رو دوست داشتم و لی نمیدونم چرا هیچکدوم تو ذهنم نمی موند و نمره ها ناپلئونی می شد
:)
مطالب قشنگی دارید
برای خرید بلیط چارتر مشهد و بلیط لحظه آخری به سایت ما سر بزنید
www.aracharter.com
:)
چه جالب
با اینکه تصور بود بازم خوندن پیاما جالب توجه بود.
حس میکنم جقدر ماها احساسی پیام میدیم
داستان پادشاه برهنه و مردم رو شنیدین

وزی خیاطی نزد پادشاهی رفت و به او گفت: بنده حاضرم در قبال دریافت دستمزد و داشتن امکانات برای شما لباسی بدوزم که فقط حلال زادگان بتوانند آن را ببینند!!! و حرامزادگان از دیدن

آن لباس بر تن شما ناتوان باشند!

پادشاه پس از کمی تفکر رو به خیاط کرد و پیشنهاد او را پذیرفت 

روزها از پی هم می گذشتند و به روز موعود نزدیکتر می شدند. یک روز صبح شاه به وزیرش گفت که به کارگاه خیاط برو و سراغی از لباس سفارش داده شده بگیر.

وزیر به کارگاه رفت و در آنجا مشاهده نمود که تمامی اسباب و وسایل دوخت لباس و همچنین زیر دستان و شاگردان خیاط در حال کار هستند و اما اثری از لباس نیست!

و در همان موقع وزیر به حرامزادگی اش پی برد اما برای حفظ آبرویش به کاخ رفت و بسیار از لباس شاه تعریف و تمجید نمود که شاه حیرت زده شد و در آن لحظه به دو چیز مرحبا گفت:

1. خیاط کار درست و ماهر

 روز موعود فرا رسید و لباس را به کاخ شاه آوردند و تحویل او دادند. شاه اثری از لباس نمی دید خود را به آن راه زد و بسیار اظهار خشنودی از داشتن چنین

لباسی کرد... و اما قرار شد تا فردا لباس را در میان جمع انبوه مردم بپوشد تا هم از کار خیاط قدردانی شود و هم مردم به حلال یا حرامزادگی خود پی ببرند

شاه به میدان شهر وارد شد و تمامی مردم او را بصورت لخت نظاره کردند اما از ترس آبرویشان جیک نزدند. اما ناگهان کودکی علی رغم تلاش های مادرش برای ساکت کردن او  بچه به صدا

درامد و از لخت بودن شاه گفت. ناگهان همه به طرف او برگشتند و با هم یکصدا گفتند : آری پادشاه که لخت است!

حالا شما میگین این فکره

ملت میان میگن: خوشبخت باشین.

جدی خواننده ی دقیق هم نعمتیه هاااا

خدا رو شکر دوستانِ دقیق کم ندارم :)
يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷ , ۰۹:۰۴ آموزش کتاب Top Notch
ای جانم
:)
😊😊😊👏 
شازده...کوچولو. ؟؟؟
:))
عاشق دوم شخص غایبتم حوا جان

😊😊😊👏 
شازده...کوچولو. ؟؟؟
چرا؟!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
The Death Cure
---------------------------------------------
تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...

پیشنهادِ حواگونه
Designed By Erfan Powered by Bayan