کوتاه ولی عمیق

از آیت الله بهجت پرسیدند

می شود کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید؟

ایشان فرمودند:

لازم نیست حتما یک کتاب باشد

یک جمله کافیست

" خدا می بیند "


دعا کنید

یه کوچولوی سه ساله هست که یک ساله بیماره...

مشکل اینجاست که هیچکس نمی دونه بیماریش چیه... پزشکای متخصص و حتی فوق تخصص جوابش کردن...

زجر می کشه... هم خودش هم مادرش...


و خواسته ی من اینه که براش دعا کنید... خواهش می کنم...


یا مهدی

ندیدم شهی در دل آرایی تو ، به قربان اخلاق مولایی تو

تو خورشیدی و ذره پرور ترینی ، فدای سجایای زهرایی تو

نداری به کویت ز من بی نواتر ، ندیدم کریمی به طاهایی تو

نداری گدایی به رسوایی من ، ندیدم نگاری به زیبایی تو


استجابت

حضرت یوسف رو انداختن توی چاه...

حضرت یعقوب و اهالی کنعان همه جا رو دنبالش گشتن...
تا به چاهی که حضرت یوسف داخلش بود رسیدن به اذن خدا یوسف خوابید...
دعای یعقوب مستجاب نشد... یوسف پیدا نشد...

یه وقتایی خدا دعای بنده هاشو مستجاب نمی کنه...
حتی اگه اون بنده پیامبرش باشه...
چون آینده ای رو می بینه که حتی پیامبرش نمی بینه...

پ.ن : اینو چند وقت پیش  پدرم گفت... خیلی به دلم نشست :)

یا علی

در میـــان کعـبه جـان ، پـرتـو حق جلــوه گر شــد
فاطمه بنت اســد هم ، صــاحب زیبـا پسر شــد
کعبه آن شب ، غـرقـه در نـور دل افـروز خـدا بـود
آسمان کعبه گویی ، مظــهر صــدها گهـــر شــد
عطــر جـانبخش بهشـتی در فضــای کعبه پیچید
تا کـه میـــلاد ســعید مـرتضی فخــر بشــر شــد
مـژده میـــلاد مـولا ، می کنــــد از غم رهـــــــایم
زین بشارت کام امّت ، مملو از شهد و شکر شـد


بدترین اتفاق برای بهترین انتخاب

چند وقت پیش که رفته بودم بیرون... توی یه مرکز خرید احساس کردم یه آشنا داره به سمتم میاد...

با خودم گفتم نه بابا اشتباه می کنی...

نزدیک تر که شد فهمیدم خودشه...

یکی از دوستانم بود که سوم دبیرستان بخاطر تغییر رشته مدرسشو عوض کرد... باهوش بود و بازیگوش...

تا قبل از رفتنش همیشه با هم بودیم... شبای امتحان باهاش حرف میزدم تا بخونه... روزای امتحان هم ازش می پرسیدم تا براش مرور بشه...

همیشه توی قلبم تحسینش می کردم... بخاطر حجابش... بخاطر چادرش...

بی نظیر بود...


وقتی مطمئن شدم خودشه به خودم گفتم آخه تو دیگه چرا؟!

چادر رو کنار گذاشته بود... حجابش هم مثل سابق نبود...

از کنارم رد شد... ولی منو نشناخت...

به همین سادگی


خواب آروم

دلم یه خواب آروم میخواد...

بی دغدغه...

بدون نگرانی...

بدون استرس...


آخرین بار

آخرین باری که رفتم مشهد سوم راهنمایی بودم...

مدیر مدرسمون طی یک تصمیم عجیب گفتند که می خوان سه نفر اول هر کلاس رو (از نظر معدل ترم اول) ببرن مشهد...

برای تشویق سایرین...

منم که بکوب درس خونده بودم همون سال و با کلی بدبختی معدلم 20 شده بود...

خلاصه راهی شدیم... بادوستان و مدیر و دفتردار مدرسه... 

چه حس عجیبی بود وقتی چشمم به ضریح افتاد...

همش اشک میریختم... ذهنم خالی بود از هر گونه حرف... ولی آقا می دونست چی می خواستم بگم... آخه نگفته همه دعا هام مستجاب شد...

با دفتردار مدرسمون صحبت کردیم یه عده مون رو ساعت 2 شب ببرن حرم تا صبح کیف کنیم...

بالاخره راضی شدن و ما رو بردن (هر چند یه عده خواب رو ترجیح دادن و نیومدن)

نماز صبح رو خوندیم... زیارت کردیم و رفتیم توی صحن... خورشید طلوع کرد...

بهترین لحظه عمرم بود...



اینم عصر روزی که قرار بود برگردیم... حال آسمون خبر از حال دلمون داشت...



و حالا دلم خیلی برا آقا تنگ شده...

دعا کنید امسال آقا ما رو بطلبه... ان شاءالله...

دل تنگی

دلم تنگه واسه عطر گل یاس
گمونم هر چی دلتنگی تو دنیاست
میون سینه من خونه کرده
گل یاسم گل یاسم گل یاس

قضاوت

چقدر بدم میاد از آدم هایی که بدون این که چیزی راجع بهت بدونن بدون دلیل منطقی در موردت قضاوت میکنن...

در مورد رفتارت...

جملاتت...

اسمت...

کارهات...

...


بس است دیگر... تمامش کنید... تحمل هم حدی داره...


می‌دانی تعجبِ من از چیست؟! از این که هر وقت می‌گویند هوالباطن، هوالظاهر هم می‌گویند. مگر می‌شود که تو هم باشی و هم نباشی. هم همه‌ جا باشی و هم هیچ‌ کجا نباشی. گاهی اوقات تو چقدر سختی.
Designed By Erfan Powered by Bayan