آخرین بار

آخرین باری که رفتم مشهد سوم راهنمایی بودم...

مدیر مدرسمون طی یک تصمیم عجیب گفتند که می خوان سه نفر اول هر کلاس رو (از نظر معدل ترم اول) ببرن مشهد...

برای تشویق سایرین...

منم که بکوب درس خونده بودم همون سال و با کلی بدبختی معدلم 20 شده بود...

خلاصه راهی شدیم... بادوستان و مدیر و دفتردار مدرسه... 

چه حس عجیبی بود وقتی چشمم به ضریح افتاد...

همش اشک میریختم... ذهنم خالی بود از هر گونه حرف... ولی آقا می دونست چی می خواستم بگم... آخه نگفته همه دعا هام مستجاب شد...

با دفتردار مدرسمون صحبت کردیم یه عده مون رو ساعت 2 شب ببرن حرم تا صبح کیف کنیم...

بالاخره راضی شدن و ما رو بردن (هر چند یه عده خواب رو ترجیح دادن و نیومدن)

نماز صبح رو خوندیم... زیارت کردیم و رفتیم توی صحن... خورشید طلوع کرد...

بهترین لحظه عمرم بود...



اینم عصر روزی که قرار بود برگردیم... حال آسمون خبر از حال دلمون داشت...



و حالا دلم خیلی برا آقا تنگ شده...

دعا کنید امسال آقا ما رو بطلبه... ان شاءالله...

قضاوت

چقدر بدم میاد از آدم هایی که بدون این که چیزی راجع بهت بدونن بدون دلیل منطقی در موردت قضاوت میکنن...

در مورد رفتارت...

جملاتت...

اسمت...

کارهات...

...


بس است دیگر... تمامش کنید... تحمل هم حدی داره...


دل نوشته

دیشب بین خودم و شما آقای من شباهت پیدا کردم!


هر دو تنهاییم... شاید من تنهاتر...
هر دو منتظریم... شاید شما منتظرتر...
هر دو هر شب برای هم دعا می کنیم... من برای ظهور شما و شما برای اصلاح من...

و این آغاز راه عشق است... آقای مهربان من...


۱ ۲ ۳ . . . ۴۱ ۴۲ ۴۳

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

آرشیو مطالب
صنما پیشنهاد می‌کند
Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan