خدا کافیست

دیروز حالم اصلا خوب نبود... داشتم تست فیزیک می زدم یهو وسط تست زدن شروع کردم به گریه کردن...

نه بخاطر کنکور و درس و خستگی نه... به خاطر دلایل دیگه...


یهو به خودم اومدم...

گفتم خدا وقتی انسان رو آفرید به خودش احسنت گفت " فتبارک الله احسن الخالقین "

خدا به آفرینش چه انسانی احسنت گفت؟!

انسان ضعیفی مثل من؟! که تا تقی به توقی می خوره می زنه زیر گریه؟!

نه....... 

انسانی که به کوه می زنه کوه متلاشی می شه... به این انسان احسنت گفت...

یهو شروع کردم به خندیدن... گفتم عجب... خنده و گریت هم مشخص نیست دختر  :):



خلاصه که برای چندین و چندمین بار به این نتیجه رسیدم " خدا برای تمام زندگیم کافیه "


من هم برای تو

خدا را گفتم:
بیا جهان را قسمت کنیم
آسمان برای من ابرهایش برای تو
دریا برای من موج هایش برای تو
ماه برای من خورشید برای تو

خدا خندید و گفت:
تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو...

من هم برای تو

خوشبختی یعنی...

خوشبختی یعنی شنیدن صدای آواز پرنده ها کمی بعد از طلوع خورشید...

خوشبختی یعنی شنیدن صدای وزش نسیمی که آروم برگ های تک درخت باغچه خونه رو تکون میده...

خوشبختی یعنی شنیدن صدای اذان مغرب اولین روز ماه مبارک رمضان...

خوشبختی یعنی شنیدن صدای مادر... صدای پدر...

خوشبختی یعنی شنیدن...


تا حالا چند بار بخاطر داشتن حس شنوایی احساس خوشبختی کردیم؟

چند بار گفتیم خدایا شکرت چون میشنویم؟

چند بار؟


پ.ن : وقتی به این نتیجه رسیدم که متوجه شدم در همسایگی ما شخصی زندگی می کنه که ناشنواست...


با من

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم


بدان آغوش من باز است...


شروع کن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من...


کوتاه ولی عمیق

از آیت الله بهجت پرسیدند

می شود کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید؟

ایشان فرمودند:

لازم نیست حتما یک کتاب باشد

یک جمله کافیست

" خدا می بیند "


دعا کنید

یه کوچولوی سه ساله هست که یک ساله بیماره...

مشکل اینجاست که هیچکس نمی دونه بیماریش چیه... پزشکای متخصص و حتی فوق تخصص جوابش کردن...

زجر می کشه... هم خودش هم مادرش...


و خواسته ی من اینه که براش دعا کنید... خواهش می کنم...


یا مهدی

ندیدم شهی در دل آرایی تو ، به قربان اخلاق مولایی تو

تو خورشیدی و ذره پرور ترینی ، فدای سجایای زهرایی تو

نداری به کویت ز من بی نواتر ، ندیدم کریمی به طاهایی تو

نداری گدایی به رسوایی من ، ندیدم نگاری به زیبایی تو


استجابت

حضرت یوسف رو انداختن توی چاه...

حضرت یعقوب و اهالی کنعان همه جا رو دنبالش گشتن...
تا به چاهی که حضرت یوسف داخلش بود رسیدن به اذن خدا یوسف خوابید...
دعای یعقوب مستجاب نشد... یوسف پیدا نشد...

یه وقتایی خدا دعای بنده هاشو مستجاب نمی کنه...
حتی اگه اون بنده پیامبرش باشه...
چون آینده ای رو می بینه که حتی پیامبرش نمی بینه...

پ.ن : اینو چند وقت پیش  پدرم گفت... خیلی به دلم نشست :)

بدترین اتفاق برای بهترین انتخاب

چند وقت پیش که رفته بودم بیرون... توی یه مرکز خرید احساس کردم یه آشنا داره به سمتم میاد...

با خودم گفتم نه بابا اشتباه می کنی...

نزدیک تر که شد فهمیدم خودشه...

یکی از دوستانم بود که سوم دبیرستان بخاطر تغییر رشته مدرسشو عوض کرد... باهوش بود و بازیگوش...

تا قبل از رفتنش همیشه با هم بودیم... شبای امتحان باهاش حرف میزدم تا بخونه... روزای امتحان هم ازش می پرسیدم تا براش مرور بشه...

همیشه توی قلبم تحسینش می کردم... بخاطر حجابش... بخاطر چادرش...

بی نظیر بود...


وقتی مطمئن شدم خودشه به خودم گفتم آخه تو دیگه چرا؟!

چادر رو کنار گذاشته بود... حجابش هم مثل سابق نبود...

از کنارم رد شد... ولی منو نشناخت...

به همین سادگی


خواب آروم

دلم یه خواب آروم میخواد...

بی دغدغه...

بدون نگرانی...

بدون استرس...



اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

آرشیو مطالب
صنما پیشنهاد می‌کند
Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan