میاید یکم حرف بزنیم؟! :|

یه وقتایی خسته میشی...

از کاربردِ مشتق، مفعول فیه، اسید و باز، شکستِ نور و ژنتیک حتی!

دلت میخواد حرف بزنی... حرف بشنوی...

دلت میخواد یکی باشه تا بشکنه سکوتِ حاکم بر مغزت رو...


کی میاد یکم حرف بزنیم؟! راجع به هر چی... فقط حرف بزنیم...


فقط

لبخند یادتون نره :)


اعترافاتِ یک ذهنِ آشفته

سوم راهنمایی که بودم، می خواستم بخاطرِ شادی مادرم تمامِ تلاشم رو به کار بگیرم تا معدلم ۲۰ بشه!

بلاگرای سمپادی میدونن توی این مدارس رقابت بر سرِ صدمِ نمره ست!

توی مدرسه ی ما به ندرت اتفاق می افتاد که کسی بتونه به این معدل برسه!

یادمه اون سال خیلی تلاش کردم... خیلی درس خوندم...

همه ی امتحاناتِ نوبتِ اولم  رو خوب دادم بجز اجتماعی!

همه رو ۲۰ شدم، اجتماعی ۱۸.۷۵ :|

یک سوال رو بلد نبودم چون از پاورقی طرح شده بود و از بختِ بدِ بنده بارمِ بالایی داشت!

بعد از اینکه دبیرمون برگه ها رو داد، بچه ها شروع کردن به اعتراض کردن که چرا سوال از پاورقی طرح شده!

دبیرمون اعتنایی نکرد و بعد از چند دقیقه به من که همه ی وجودم رو توی برگه ی امتحانم مچاله کرده بودم نیم نگاهی انداخت و گفت: چرا خراب کردی؟!

گفتم بخاطرِ غفلت! باید با دقت کتاب رو مطالعه می کردم و از پاورقی ها هم غافل نمی شدم. اشتباه از من بوده.

همه سکوت کردن!

بعد از چند روز که کارنامه ها رو دادن، متوجه شدم معدلم ۲۰ شده!

دبیرِ گرامی بخاطر پذیرفتن اشتباهم و همچنین آگاهی از اینکه تنها نمره ی غیرِ بیستِ من اجتماعی بوده، درخواستِ تغییر نمره ی من رو داده بود!


از اون روز یاد گرفتم که بجای گرفتنِ انگشتِ اتهام سمتِ دیگران، با شهامت دستم رو بالا بگیرم و بگم من مقصرم!


اعتراف می کنم... من مقصرِ همه ی اتفاقاتِ کمی تا قسمتی تلخِ زندگیمم! 

من مقصرِ شکست های زندگیمم!


من با آغوشِ باز پذیرای اشتباهاتم هستم :)

شما چطور؟!


چند قطره حرفِ دل که می چکد از برای تو

اینجا

بودن های نبودن وارم

با

نبودن های بودن وارت

درهم آمیخته

مثلِ

آن بستنی های معجون

که

هیچوقت با هم نخوردیم!


کاش

بودی


نبودن هایت، بودن هایم را ربوده

برگرد



+ تراوشاتِ یک ذهنِ خسته...


اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan