قرار به وقتِ نوروز

همه ی حرفام رو گفتم...

فقط فی البداهه ست! در نتیجه درهمه... هر چی به ذهنم رسید گفتم دیگه :)

ترجیح دادم تصویر هم دست نوشته ی خودم باشه تا پست کاملاً حواگونه باشه :)



حالِ خوب بالاتر از این؟!

مثلاً دلت گرفته باشه...

یه شیشه گلاب بخری...

بری مزارِ شهدای گمنام...


خیره بشی به تک تکِ سنگِ قبر هایی که مشخص نیست مالِ کیه...

بشینی کنارشون... چادرت رو بکشی روی صورتت... از تهِ دل گریه کنی...

این اشک ها سنگینند... به اندازه ی بارِ گناهانت... ولی وقتی از روی گونه هات چکیدند...

سبک میشی... اونقدر که بدونِ بال هم میتونی پرواز کنی... جدا بشی از این همه وابستگی...


اونجا همه غریبند... مثلِ خودت...

اونجا بدونِ گلاب هم عطرِ خوبی داره... مثلِ بهشت...

اونجا دل آروم میشه... دستات جون میگیرن... پاهات قوت میگیرن...


دیگه نیازی به آمپولِ تقویتی نیست... حالِ من خوبه... خوب تر از همیشه :)


+ بمیرید بمیرید به پیشِ شهِ زیبا / برِ شاه چو مردید همه شاه و شهیدید


شما چی میخواید؟! :)

همه ی ما آدم ها کلی آرزو داریم که دوست داریم بهشون برسیم! 
اصلاً زندگی می کنیم، تلاش می کنیم، سختی های مختلف رو تحمل می کنیم که به این آرزو ها برسیم!
و امید به اینکه یه روزی بهشون برسیم ما رو زنده نگه میداره!

اما یه سوال...
اگه خدا به شما بگه لحظه ی سال تحویل من میخوام یکی از آرزو هاتون رو برآورده کنم...
شما از خدا چی میخواید؟!

اول خودم: 
(ابتدا ذوق مرگ میشم) 
بعد میگم: یه روزی برسه که اونقدر بی دغدغه باشم و وقت و فکرم آزاد باشه که بتونم تک تکِ کتاب های این کتاب فروشی رو بخونم :)

غارِ علی صدر کجاست؟! :/

مامان: غارِ علی صدر کجاست؟!
داداش: اصفهان
مامان: بله؟! :/
داداش: شیراز نیست؟!
مامان: o_O
داداش: استانِ گلستان
مامان: غارِ علی صدر گلستانه؟! :/
داداش: فهمیدم یزده
مامان: اولش "ه" داره
داداش: آها... فهمیدم... هرمزگانه
مامان: محممممممممددددددد خاموش کن اون تلوزیونو...

+ نتیجه ی اخلاقی: هیچگاه از کودکانِ خود در حالِ تماشای فوتبال درس نپرسید :)
+ هیچ وقت هیجانِ داداشم وقتی که داره pes17 بازی میکنه رو درک نکردم!
+ اثرِ هنریِ آقا داداش روی کاغذِ تمرینِ بنده :))

سهمِ من از تو...

سهمِ امسالِ من از تو...

شنیدنِ صدای نقاره های حرمت پشتِ گوشی...

و چرا وقتی باید دعا کنم لال می شوم و گریه می کنم؟!

و چه می شود اگر منِ گناهکار را هم ثانیه ای به بارگاهت راه بدهی؟!

و که میداند و میتواند درک کند حجمِ دلتنگی و بغض و آشفتگیِ شش ساله ام را؟!


یک فنجان چای مهمانِ من باش

یه وقتایی تنها کاری که از دستت برمیاد اینه که سکوت کنی با اینکه پر از حرفی :)

.

.

.

پنجره باز است

نسیم خنکی در حالِ وزیدن است

.

.

.

فقط به اندازه ی یک فنجان چای

مهمانِ من باش


اشک هایت خریدارِ جانِ من است

تب داری... شدید... داری می سوزی...

مامان میاد بالا سرت... با یه دستش دستت رو می گیره و با اون یکی دستش پیشونیت رو که مثلِ کوره در حالِ سوختنه لمس می کنه...

ولی تو اونقدر حالت بده که نمی تونی چشمات رو باز کنی و ببینیش...

یهو یه حسِ عجیبی میاد سراغت... یه حسِ ناب... حسِ حیاتِ دوباره... از روی گونه هات شروع میشه و آروم آروم می رسه به قلبت...

تپشِ قلب می گیری... پلک هات جون می گیرن... بازشون می کنی... متوجه میشی اون اشک های مادرته که از گونه هاش می چکه روی گونه هات...

این اشک ها همون اشک هاییه که جونت رو نجات داد... وقتی روی تختِ بیمارستان بی جون خوابیده بودی... مادرت نگاه می کرد به دست های کوچولوت... بس که بهت سرم و آمپول تزریق کرده بودن کبود شده بود...

اشک می ریخت... واسه تو که هنوز یک ماه هم نداشتی... ولی گناه داشتی...

اون اشک ها تو رو نجات داد... خدا روی اشک های مادرها حساسه...

موندی... قد کشیدی... شدی فرزندِ بزرگِ خانواده و نوه ی اولِ پدربزرگ ها و مادربزرگ هات...

موندی تا هر روز بری به گل ها آب بدی و اون ها هم بهت لبخند بزنن...

موندی تا بشی سنگِ صبورِ آبجیت و آبجی جونِ داداشت...

موندی تا هر وقت دلت گرفت بارون بباره...

موندی تا بشی حوا...

رانده بشی از بهشت...

تا مدام زمین بخوری و ناامید نشی...

تا برای خوب شدن و خوب موندن اونقدر بجنگی که اجازه پیدا کنی بنده خطاب بشی...


چقدر خوب که خدای منی... چقدر خوب که دارمت...

مراقبِ اشک هایش باش... اشک هایش، خریدارِ جانِ من است...


+ اولین سوره ای که با شوق، خودم، بدونِ خواستِ مادر حفظش کردم، انشراح بود...

+ و چه ها که نمی کند اشک های مادر...

+ :)


ما به هم محکومیم

ما به هم محکومیم مثلِ
مثلِ عیسی به صلیب مثلِ
مثلِ مریم به مسیح مثلِ
آدم و حوا به سیب

+ من هستم و سیب و جایِ خالیِ تو که در راهی...

آمِنوا

همین الان توی یه وبلاگ خوندم

"کاش خدایی بود و صدایش می کردم"


دارم به این فکر می کنم

که

ممکنه خدا هم بگه

کاش بنده ای بود و صدایم را می شنید

.

.

.

«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا»

.

.

.

ایمان بیاورید که هست


تاب بازی دوست داری جانِ دلِ حوا؟! :)

دلم می خواهد دستِ کودک درونم را بگیرم و با هم برویم به همان پارکی که خیلی دوستش دارد. من او را روی تاب بنشانم. همه ی توانم را در نوکِ انگشتانم جمع کنم و هلش بدهم. آنقدر که با خنده جیغ بکشد و بگوید "آرام تر، میفتم ها". بگویم نترس عزیزکم، حواسم هست. و او با شنیدنِ این جمله خیالش راحت شود و چشمانش را ببندد و ذوق کند از این بالا و پایین رفتن ها. موهای بلند و به رنگِ شبش، طوفان به پا کند و ببرد همه ی غم های عالم را. بعد برویم به سمتِ آن سرسره ی آبی رنگِ بلندِ گوشه ی پارک. دستانش را بگیرم تا بدونِ ترس بالا برود. خودم هم بروم پایینِ آن بنشینم و او با چشمانِ بسته سُر بخورد در آغوشِ من. از بازی که خسته شد برویم به کافه بستنیِ تازه افتتاح شده ی همان مجتمعِ تجاری. او برود کنارِ بادکنک های سفید و نارنجی و ذوق کند و من هم برایش بستنیِ معجون بگیرم. بنشانمش روی صندلی و بگویم بفرمایید جانِ دلم، همان بستنی که دوست داری. چشمانِ درشتش را ببندد و با لذت بستنیش را بخورد. من هم موهایش را مرتب کنم. بستنیش که تمام شد بگویم دوست داری صدای پیانو بشنوی؟! بگوید "مگر میشود دوست نداشته باشم" و حرکت کنیم به سمتِ همان گالریِ پیانو که در چند قدمی مان هست. من از صاحبِ گالری، همان آقای مهربان و خنده رو، بخواهم کمی برای او بنوازد. آقای نوازنده برود پشتِ پیانوی سفید رنگ و چشم نوازش بنشیند و شروع کند به نواختنِ همان موسیقی که او دوست دارد. کودکِ درونم دوباره چشمانش را ببندد و با آن صدای دلنشین و روح نوازِ پیانو، خودش را وسطِ نرگس زار های حوالیِ خانه ی مادربزرگ تصور کند. دستش را به سمتِ یکی از آن ها دراز کند اما مثلِ همیشه دلِ نازکش مجوزِ چیدن صادر نکند. پس به بوییدن شان اکتفا کند و لبخندی بزند به وسعتِ آن دشتِ بی کران. نواختن که تمام شد، هر دو تشکر کنیم و از آن مجتمعِ تجاری بیرون برویم. من متوجهِ پلک های سنگین و قدم های خسته اش بشوم. بغلش کنم و سرش را روی شانه ام بگذارم و او به خوابی عمیق فرو برود. برگردیم خانه. او را روی تختش بگذارم و به چشمانِ بسته اش خیره شوم. با خودم بگویم حواسم بود ها. هر وقت ذوق می کردی چشمانت را می بستی. موقعِ تاب بازی، پایین آمدن از سرسره، خوردنِ بستنی و حتی هنگامِ شنیدنِ صدای دلنوازِ پیانو. لبخند بزنم و بروم سراغِ تست های نیمه تمامِ زیست. حدوداً یک ساعت بعد بیدار شود. شیطنت از نگاهش ببارد. آغوشم را باز کنم. با سرعت بیاید در آغوشم. درونِ رگ هایم جاری بشود و برود به تک تک سلول هایم. یکی بشویم. مثلِ قبل. و زندگی ادامه دارد...


۱ ۲

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan