این چه وضعیه؟! :/

هم‌اکنون با پدیده‌ای مواجه هستیم که ادبیات را ۶۴ و عربی را ۵۰ زده است ://


این که فردای شبِ قدر آزمون میذارید بماند!

این که آزمون رو ۵ دقیقه دیرتر شروع کردید بماند!

این که صندلیِ من رو گرم‌ترین نقطه‌ی ممکن گذاشتید هم بماند!

آخه چرا سوالاتِ عمومیِ همه‌ی رشته‌ها رو توی یه دفترچه گنجوندید؟! :/

اونوقت یکی مثلِ من سوال‌های رشته‌ی انسانی رو جواب داده! :||

آخه ادبیات باید بشه ۶۴ ؟! ://

عربی ۵۰ ؟! نه واقعاً ۵۰؟! ://


حس می‌کردم سوال‌ها خیلی یطوریه ولی فکرش رو هم نمی‌کردم سوال‌های انسانی‌ها رو بزنم! :/

چرند و پرند :|

× خسته‌ام مثلِ لاک‌پشتی که باید اورست رو فتح کنه ولی حوصله نداره :|

× به حدی از تنفر نسبت به دونه دونه کتاب هام رسیدم که دلم می‌خواد همه رو پاره پاره کنم بسوزونم بریزم توی اسید :|

×  این که صندلیِ من روزِ کنکور کجا باشه خیلی مهمه! طبقِ تجربه‌هایی که طیِ چند آزمونِ قبل به دست آوردم اگه صندلیِ من رو از جای نسبتاً خنک به جایی که مجبور بشم خودم رو با یه چیزی باد بزنم منتقل کنن درصدهای من حداقل ۲۰ تا افت می‌کنه! مسئولین رسیدگی کنن لطفاً :|
 
× با عرضِ شرمندگی درباره‌ی دو پستِ قبل هیچ حرفِ اضافه‌ای جز خودِ پست‌ها ندارم برای همین نظرها بی‌جواب موند.

× بالاخره اشک‌ها ریخته شد و این یعنی بهبودیِ کامل! و چه بزرگ خدایی ست خدای شب‌های قدر...

× به عقیده‌ی من آرامش سه ضلعِ مثلثی ست که یک راس آن خدا باشد و دو راسِ دیگر شب و نورِ ماه. 

تولدِ دوباره

حالِ این روزهایم درست مانندِ چندین سالِ پیش است آن زمان که مرا بدونِ بی‌هوش کردن زیرِ تیغِ بی‌رحمِ جراحی بردند با این تفاوت که در آن لحظه‌های پر از رعب و وحشت عمو بود و همه‌ی تلاشش را می‌کرد تا نگاهم را به نگاهش و گوش‌هایم را به حرف‌هایش معطوف کند مبادا لطافت‌های ظریفِ دخترکِ ۸ ساله با دیدنِ صحنه‌های نه‌چندان خوشایند مچاله بشود. حینِ جراحی دردی حس نمی‌شود اما هر چه اثرِ بی‌حسی کم و کمتر می‌شود درد درونِ تک تکِ سلول‌ها ریشه می‌دواند. شده است حکایتِ این چند ماه که هر چه بیشر می‌گذشت احساسِ حسِ درد بیشتر لمس می‌شد. این دردها لازمه‌ی بهبودیِ کامل است! لازمه‌ی بازگشت به زندگیِ عادی و ادامه‌ی مسیرِ پر فراز و نشیبِ منتهی به آینده‌ی مهیج و درخشان که همه‌اش بستگی به نوعِ نگاه و تعریفِ افراد از خوشبختی دارد. امشب وقتی ساعت به نقطه‌ی صفر برسد، با زمان متولد خواهم شد. تولدی دیگر برای زندگیِ دوباره. بدونِ ناراحتی و بدونِ نگاهِ باطل به گذشته‌ای که گذشته! امشب اگر هنگامی که خدا را با هزار نامِ مقدسش صدا می‌زنید دل تان لرزید و مرواریدی از گونه های تان سرازیر شد، ما را هم گوشه‌ی عاشقانه‌هایتان بگنجانید که سخت محتاجِ دعاییم.

وقتی عقربه‌ها دیوانه می‌شوند

کمتر از بیست و چهار ساعتِ دیگر می‌شود یک سال. یک سالی که سخت گذشت اما گذشت! نمی‌دانم چرا عقربه‌ها دیوانه‌وار به خود می‌پیچند! انگار آن‌ها هم نگرانِ حالِ نامعلومِ فردای من‌اند. و نمی‌دانم چرا بشر با این همه ادعا هنوز نتوانسته برای نابودیِ لحظه‌های ویران‌کننده‌ی گذشته‌ی آدم‌هایی که به گناهِ بی‌گناهی محکوم به بغض‌اند کاری بکند. مهم نیست! من همه‌ی ۳۲ حرف را زنده خواهم کرد و هزار هزار کلمه بر زبانِ دخترکِ لالِ تنهای قصه‌‌ام‌ می‌پاشم اگر بتوانم این چند ساعت را هم دوام بیاورم...

چرا دنبال میکنید؟!

یکی از چیزایی که دوست دارم بدونم اینه که چرا اینجا رو دنبال میکنید؟!
۱. برای دنبال شدن
۲. چون دوست دارید
۳. همینطوری الکی :/
۴ همه ی موارد
۵. هیچکدام :|

+ دنبال کننده های خاموش خیلی دوست دارم بدونم کی هستید :))

قتلِ عام

همه ی ۳۲ حرف را جمع کرده یکی یکی در برابرِ چشمانت سَر میبرند و تو لال میشوی! لال میشوی آن زمان که میپرسد: " دوباره انگیزه ام میشوی؟! " بی رحمانه است! این کشتارِ دسته جمعی عدالت نیست وقتی تو فقط به دو حرف احتیاج داشتی! " نون " و " ه "

دل، شکستن نداره!

هیچ وقت دلِ کسی که چند وقته نمیتونه گریه کنه رو نشکنید

چون

میتونه به قیمتِ جونش تموم بشه!

متولدِ رمضان

انتهای همان کوچه باغِ پر از شکوفه های سیبِ سبز که عطرشان هر عاقلی را دیوانه و هر دیوانه ای را دیوانه تر می کند، درست کنارِ نهری که دستِ ماه را در دستِ ماهی کوچولوهای عاشق می گذارد و صدایش تک تکِ درختان را مست می کند، دختری متولدِ رمضان با روسریِ آبی و چادری به رنگِ آرامش که نسیم می رقصاندش، خیره به یکی یکدانه ستاره اش که در آسمان دلبری می کند، لبخند می زند :)

5 پله تا مرگ

آن زمان‌ها که یک دختر کوچولوی عاشقِ تاب بازی بودم همیشه حضرتِ پدر من را به پارکِ حوالیِ مسجدِ محله می برد. حتی یادم می آید یک بار 6 صبح هوسِ بازی کردم و پدر با اینکه تازه به خانه رسیده بود من را به پارک برد تا مبادا دلِ دختر کوچولویش بشکند! هنوز خورشید طلوع نکرده بود! :)

من تاب را به سرسره و سایرِ وسایلِ بازی ترجیح میدادم! برای همین همیشه اول سمتِ تابِ موردِ علاقه‌ام می رفتم و آن قدر بالا و پایین می پریدم تا حضرتِ عشق بیاید و من را روی تاب بنشاند و هُلم بدهد. پدر با همه‌ی قدرتش تاب را هُل می داد و من هم با همه‌ی توانم جیغ می کشیدم! :))

یادم هست همیشه حینِ هُل دادن می گفت:

تاب تاب عباسی

خدا حوا رو نندازی

اگه میخوای بندازی

تو بغلِ باباش بندازی


من فکر می کنم لحظه‌ی افتادن از بالای حدوداً 15 پله‌ی مسجدِ محله، اگر یک دستی 5 پله مانده به سقوط و ضربه مغزی شدن با لبه ی تیزِ پایینِ پله ها، دستم را به نرده‌های کنار گره زد، بخاطرِ این بود که آن لحظه بابا نبود تا حوا را بگیرد! من آن شعر را فراموش کرده بودم اما مخاطبِ شعر نه!

دردِ بی دردی

نگو توی این شبا نمیدونی من چیه دردم...

۱ ۲

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan