و ما ادراک ما معده الدرد!

یکی از نعمت هایی که باید بخاطرش خدا را روزی صدها هزار بار شکر کنید نداشتنِ معده ی عصبی ست! معده ای که گاهی آنقدر عصبی میشود که با هیچ دارویی آرام نمیگیرد و تا اشک را در چشمان تان جمع و سپس از گونه های تان جاری و کتاب تان را خیس نکند دست از سرتان بر نمیدارد! :)

یه چیزی تو همین مایه ها

الان یه چیزی هستم تو همین مایه ها :|

به رنگِ تو

گاهی دلم میخواهد از همه چیز دست بکشم؛ چادرم را سَرم کنم؛ به بقالیِ سرِ کوچه ای که نیست بروم و یک سطل آرامش بخرم تا همه را بر در و دیوارِ اتاقم که این روزها رنگِ استرس و آشفتگی به خود گرفته بپاشم! میتواند هر رنگی داشته باشد اما برای من آرامش، همیشه به رنگِ دریایی بوده که هیچ وقت ندیده ام و یا به رنگِ آسمانی که مدت هاست یک دلِ سیر به تماشایش ننشسته ام. حتی میتواند کمی تیره تر باشد؛ به رنگِ همان روسریِ بلندِ موردِ علاقه ام! همان که وقتی یک گوشه اش را میگیرم و کنارِ خودم نگهش میدارم، چند سانتی از قدِ من بلندتر به نظر میرسد! یا به رنگِ جانمازی که مادربزرگ برای جشنِ تکلیف به من هدیه داد. و یا به رنگِ چادر نمازم که سفید نیست و گل های صورتی و بنفش ندارد! می تواند به رنگِ همان دست بندِ دوست داشتنی، یادگاریِ آخرین سفرِ مشهد باشد. حتی به رنگِ جلدِ دفترِ فیزیکی که از حل کردنِ مسئله هایش لذت میبرم! یا به رنگِ پوستِ شکلاتی که گاهی خوشمزه ترین خوردنیِ دنیا میشود. میتواند به رنگِ قیچیِ کوچکی که هنگامِ درست کردنِ کاردستی های دورانِ کودکی کمکم میکرد و یا پیراهنِ عروسکی که به تازگی میهمانِ گوشه ی کمدِ اتاقم شده باشد! همه ی این ها را که بگذاریم کنار، آرامش میتواند به رنگِ رویاهایم باشد! به رنگِ تو! عجیب و دست یافتنی! آرام و ملیح! آبیِ آبی...

چند روز مونده؟!

نگاهِ جالبیه! نه فقط واسه کنکور! واسه کلِ زندگی...

:)

(:

بعضى ها مثلِ یک اتفاقِ عجیب...

حالِ آدم را خوب میکنند!

مثلِ هواى تازه اند...

آدم دلش میخواهد،

در رویاهایش دستش را بگیرد،

و بگوید: "تو که باشى،

مگر آرزوى دیگری میماند..."


امیر وجود


+ عیدتون با تاخیر مبارک :)

+ کی تموم میشه این بحث و جدل های سیاسی؟! :/

تشکرِ فراوان :)

بسیار مچکرم از دوستِ محترمی که حاضر شدن آدرسِ قدیمیِ (خیلی هم قدیمی نیست!) اینجا رو به من برگردونن!

متاسفانه آدرسِ جدیدشون رو ندارم! امیدوارم این پست رو بخونند :)

یکی از دوستانم همیشه‌ میگفت صحبت کردن بدونِ دعوا و توهین قطعاً بهتر از بحث و جدله!
خلاصه که آدرس رو پس گرفتم در حالی که تا پای فروش رفته بود! :/
نمیدونستم اینقدر قیمتی بوده! :)))
بازم ممنونم دوستِ عزیز :)

+ فیزیک درسِ شیرینی هست که هیچ وقت از خوندنش خسته نمیشم!
+ بفرمایید بستنی ^_^

وقتی با تیشه میزنی به ریشه ی وبلاگت!

وقتی کسی که نباید (!) آدرسِ وبت رو پیدا میکنه و هر شب میاد و چند تا از پست هات رو میخونه، مجبور میشی آدرسِ وبت رو تغییر بدی با این که میدونی با این کار وبت کاملاً سقوط میکنه!
البته بستگی داره منظور از سقوط چی باشه!
این که از نظرِ رتبه بندی و امتیاز و اینا وبت برگرده به نقطه ی صفر از نظرِ بیان یعنی سقوطِ کامل ولی از نظرِ من نه! همین که همه چی سرِ جای خودش مونده جای شکر داره!

خلاصه که آدرس عوض شده :)
باشد که این یکی را پیدا ننماید!

از کسانی که اینجا رو لینک کردن هم خیلی ممنونم ولی عملاً دیگه اون لینک ها کاربردی ندارن! :)

+ تصویر که بی ربط نیست! هست؟! :)

میخواهم گل فروش بشوم

از روزمرگی هایم که خسته بشوم

به اولین گل فروشی که برسم توقف میکنم

و

تا آنجا که بتوانم گل میخرم!

بعد تا اولین خیابانِ شلوغ، اولین پارک، اولین چهارراه قدم میزنم

قربان صدقه ی گل هایم میروم

عطرشان را به ریه میکشم

و بعد

آن ها را میفروشم!

کمی گران میفروشم اما

همه تواناییِ خریدن شان را دارند

آخر میدانید من گل ها را به قیمتِ یک لبخند میفروشم!

یک لبخند از تهِ دل

از همان هایی که هم خودشان را شاد کند

هم من را

و هم آن که از بالا نگاه مان میکند


من میخواهم گل فروش بشوم :)


+ از سیاست و حال و هوای کنونیِ کشور خوشمان نمی آید!

دست و دلم به زندگی نمی رود

خیلی بده از خواب بیدار بشی ببینی حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو نداری... 

شاید از عوارضِ طولانی شدنِ بازه ی زمانیِ درگیری با یه عالمه کتاب و کاغذ و خودکار باشه... 

هر چیزی بیش از حدش خسته کننده میشه ولی این ناراحتیِ لعنتی چی میگه این وسط؟! :/

این حجم از ناراحتی اونم بی دلیل واقعاً دیوونه کننده ست! مگه داریم؟! مگه میشه؟!

از تکرارِ مکررات و روز هایی که همه شون مثلِ هم هستن خسته شدم... همین :)


+ اَنتَ القَویُّ وَ اَنَا الضَّعیف وَ هَل یَرحَمُ الضَّعیفُ اِلَّا القَویُ

+ قسم به روزی که دلت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نیست...

+ اولین کاری که بعد از کنکور میکنم دیدنِ دوباره ی ابد و یک روز هست...

آشتی؟!

مثلِ همه ی لحظه هایی که مادر خانمی به حق یا حتی به ناحق، دعوا می کند دخترکش را سرم را پایین انداخته و سکوت کردم تا هر چقدر دلِ مهربانش می خواهد خستگی هایش را با دعوا کردنِ من فریاد بزند!

حرف هایش که تمام شد به اتاقم برگشتم و در را بستم! کتابم را برداشتم و شروع به خواندن کردم!

حدوداً ۱۵ دقیقه بعد مادر خانمی در را باز کرد و نیم نگاهی به من انداخت و در را بست!

۵ دقیقه بعد از آن دوباره در را باز کرد و گفت: با من قهری؟! 

گفتم: من و قهر؟! نی نی کوچولو که نیستم مادر جان :)

جلوتر آمد و همان بستنی که دوست داشتم را جلوی صورتم گرفت و گفت: آشتی؟! :)

گفتم: من که قهر نبودم! بستنی را گرفتم و لبخند زدم :)

 

و این پایانِ همیشگیِ همه ی دعواهای مادر و دختری ست که فقط ۱۶ سال اختلافِ سنی دارند...

 

۱ ۲

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan