بالاخره کدام طرفی؟!

پنلِ مدیریت را باز کردم و با یک عالمه پستِ جدید رو به رو شدم که همه موضوعِ واحدی داشتند! حادثه ی امروز! به ترتیب شروع کردم به خواندنِ پست ها و نیم نگاهی هم به کامنت های زیرشان انداختم! هر کسی از نگاهِ خودش حرفی زده بود اما چیزی که توجهِ مرا به خودش جلب می کرد کامنت های یکی از دوستانِ بلاگر بود که هر کجا چیزی گفته بود مطابقِ میل و نظرِ نویسنده! همه جا موافق! همان کسی بود که در هیاهوی انتخابات با حامیانِ همه ی کاندیداها موافق بود و من در آخر متوجه نشدم بالاخره طرفدارِ کیست!

نامش را چه می توان گذاشت؟! حزبِ باد یا هر چیزِ دیگری فرقی نمی کند مهم این است که این همه دوگانگی و یا حتی چندگانگی برای یک شخصیت برای چه و به چه قیمتی؟!

می گویند حضرتِ مهدی (عج) که ظهور کنند باید انتخاب کنی! یا کنارِ حضرت یا مقابلِ ایشان! نمی توانی بی طرف باشی و قطعاً با هر دو هم نمی شود! به این فکر می کنم چنین افرادی آن موقع چه می کنند...

متولدِ رمضان

انتهای همان کوچه باغِ پر از شکوفه های سیبِ سبز که عطرشان هر عاقلی را دیوانه و هر دیوانه ای را دیوانه تر می کند، درست کنارِ نهری که دستِ ماه را در دستِ ماهی کوچولوهای عاشق می گذارد و صدایش تک تکِ درختان را مست می کند، دختری متولدِ رمضان با روسریِ آبی و چادری به رنگِ آرامش که نسیم می رقصاندش، خیره به یکی یکدانه ستاره اش که در آسمان دلبری می کند، لبخند می زند :)

5 پله تا مرگ

آن زمان‌ها که یک دختر کوچولوی عاشقِ تاب بازی بودم همیشه حضرتِ پدر من را به پارکِ حوالیِ مسجدِ محله می برد. حتی یادم می آید یک بار 6 صبح هوسِ بازی کردم و پدر با اینکه تازه به خانه رسیده بود من را به پارک برد تا مبادا دلِ دختر کوچولویش بشکند! هنوز خورشید طلوع نکرده بود! :)

من تاب را به سرسره و سایرِ وسایلِ بازی ترجیح میدادم! برای همین همیشه اول سمتِ تابِ موردِ علاقه‌ام می رفتم و آن قدر بالا و پایین می پریدم تا حضرتِ عشق بیاید و من را روی تاب بنشاند و هُلم بدهد. پدر با همه‌ی قدرتش تاب را هُل می داد و من هم با همه‌ی توانم جیغ می کشیدم! :))

یادم هست همیشه حینِ هُل دادن می گفت:

تاب تاب عباسی

خدا حوا رو نندازی

اگه میخوای بندازی

تو بغلِ باباش بندازی


من فکر می کنم لحظه‌ی افتادن از بالای حدوداً 15 پله‌ی مسجدِ محله، اگر یک دستی 5 پله مانده به سقوط و ضربه مغزی شدن با لبه ی تیزِ پایینِ پله ها، دستم را به نرده‌های کنار گره زد، بخاطرِ این بود که آن لحظه بابا نبود تا حوا را بگیرد! من آن شعر را فراموش کرده بودم اما مخاطبِ شعر نه!

دردِ بی دردی

نگو توی این شبا نمیدونی من چیه دردم...

:|

نه گرسنه هستم نه تشنه! فقط دارم میمیرم :|

موردی نوشت های حواطورگونه!

۱. یکی از قدیمی ترین اصل های زندگیِ من که همین چند روزِ پیش بهش رسیدم (!) اینه که اصولاً آدم باید یه خواهر داشته باشه مثلِ خودش دیوونه که یهو بدونِ اجازه درِ اتاقش رو باز کنه؛ درحالیکه خنده های شیطانی بر لب داره، قیچیِ آبیِ کاردستی سازِ دورانِ کودکیش رو برداره و بگه میخوام موهات رو برات کوتاه کنم! موی به این بلندی رو میخوای چکار؟! :/ ( و از قدیم گفتن همانا حسود هرگز نیاسود! :| )


۲. یکی از دیوونه بازی های خاصِ حوا، خوردنِ یخ در بهشت با طعمِ بلوبری درحالِ گوش کردن به یکی از آهنگ های موردِ علاقه اش راسِ ساعت ۲۳:۵۵ هست! :) ( میتونید برای تجربه ی حس و حالِ من، همراه با شنیدنِ موسیقی به وسیله ی هندزفری اون هم با ولوم بالا به تصویر نگاه کنید! :| )


۳. لذتِ تماشا کردنِ مادر موقعِ درست کردنِ خوشمزه های موردِ علاقه ی خانواده و تنفسِ خوشبختیِ ناشی از حضورِ مقدسش رو با هیچ لذتی عوض نمیکنم! البته تا جایی که بتونم کمک هم میکنم! :)


۴. وقتی دلم با دلیل و یا حتی بدونِ دلیل میگیره همه ی تلاشم رو به کار میگیرم تا سریع حالم خوب بشه! از شنیدنِ آهنگ های خاصِ خودم گرفته تا آب دادن به گلدون هام و حتی نشستن کنار پنجره و تماشای کوه هایی که با وجودِ این همه عظمت و استحکام، اونقدری قوی نبودن که بتونن بارِ امانتِ الهی رو به دوش بکشن! خیلی که دیگه حالم بد باشه میرم به یکی از امام زاده های شهر که بسی ارادت دارم بهشون! امکان نداره با حالِ خراب برم و با همون حال برگردم! :)


۵. در ادامه ی این پست باید بگم که اگه گرسنه هستین یه سیبِ سبز رو بو کنین! شاید عجیب به نظر برسه اما بوییدنِ بغضی موادِ غذایی مثلِ موز، سیبِ سبز و نعناع میتونه ذهن رو گول بزنه که در حالِ خوردن هستین و اشتهای شما کم میشه! :))


۶. شنیدین به کسانی که مشکل دارن و حال شون بنا به هر دلیلی بده میگن "گذرِ زمان همه چیز رو حل میکنه غصه نخور" ؟! خواستم بگم راست میگن! این جمله رو جدی بگیرید! با تشکر :|


۷. اگه بخوام یه توصیه بهتون بکنم میگم سعی کنید اونقدر بیخیال باشید که وقتی به اعتقادات، خصوصیاتِ اخلاقی و رفتاری و نوشته هاتون گفتن اراجیف فقط لبخند بزنید و نشنیده بگیرید! :)


۸. ممنون میشم اگه از آهنگ های پلی لیست تون اونی که خیلی دوستش دارید و حال تون رو خوب میکنه بهم معرفی کنید. :)


۹. سحرها ابتدا آقا داداش مان، بعد مادر و در آخر پدر هر کدوم ۵ بار باید بگن پاشو الان اذان رو میگن و من هم هر ۱۵ بار پتو رو روی سرم میکشم و میگم باشه الان میام! :|


۱۰. هر کس در ریاضیات دستی بر آتش داره خوشحال میشم من رو در فهمِ یه سوالِ احتمال یاری کنه! :)


۱۱. خسته نباشید و التماسِ دعای واقعی :)

وقتی دلت خیلی بگیره

دلت که بگیره و غصه بخوره باید آرومش کنی! باید دست به دامنِ کسی بشی که خیلی اون بالا بالاها حرفش خریدار داره...

در پوستِ خودم نمیگنجم :)

برای توصیفِ حالم دست به دامنِ کلمات شده ام! اما این واژگانِ شیطان و بازیگوش یک جا نمی نشینند تا به کار بگیرم شان! آن ها هم همانندِ من سر از پا نمی شناسند! از شدتِ خوشحالی بالا و پایین می پرند و قاه قاه می خندند!
بالاخره تمام شد! شاید هم تازه شروع شد! آن انتظارِ لعنتی چمدانش را بست و رفت! همان انتظاری که دیشب برایتان گفتم! بالاخره تصمیم گرفت دستم را در دستِ معشوقه ام بگذارد و برود! راستی تا به حال گفته بودم چقدر معشوقه ام را دوست دارم؟! گفته بودم حاضرم برایش جان بدهم؟! گفته بودم تمامِ دنیای من است؟! معشوقه ی من از جنسِ آدمیزاد نیست! از تبارِ محبت است! از نسلِ بهشت! از خاندانِ مهربانی! خوب است ها اما کمی بی وفاست! سالی یک ماه می آید و مرا غرقِ در عطرِ قرآن می کند و می رود! می آید و دور تا دورم را پیله می کشد تا بعد از رفتنش پروانه بشوم و پر بکشم تا عرشِ کبریائیِ خالقِ زیبایی اش! خوش آمدی جانِ دلِ حوا! خوش آمدی! :)

+ تعدادِ کامنت های خصوصیِ پستِ قبل بیشتر از بقیه ی کامنت ها بود! جوابم به همه شون همونی هست که به کامنتِ آقا علی دادم! :)

خبر آمد خبری در راه است

انتظار چیزِ عجیبی ست! آدم را آشفته، بی قرار، سردرگم و در یک کلام دیوانه میکند! دیوانه ها را هم دیوانه تر!

دیوانه تر که بشوی، وسطِ تابستان احساسِ سرما میکنی!

دیوانه تر که بشوی، به خوشمزه های موردِ علاقه ات بی میل میشوی!

دیوانه تر که بشوی، بعد از چند ماه دوباره خون دماغ میشوی، دوباره معده درد میگیری!

دیوانه تر که بشوی، با صدای اذانی که نمیتواند از پنجره ی دو جداره ی اتاقت عبور کند بیدار میشوی!

دیوانه تر که بشوی، دلت میخواهد تا ابد سرت را از روی مهر بر نداری و بلند بلند گریه کنی تا صدایت به گوشِ آسمان برسد!

دیوانه تر که بشوی، دلت میخواهد برایش جان بدهی، در دم بمیری!

دیوانه تر که بشوی، با خنده گریه میکنی، با گریه میخندی، تمامِ احساساتت را به سخره میگیری!

دیوانه تر که بشوی، به راحتی دل میبری، دل میکنی، تمامِ زنجیر های وابستگی را با تبر یکی یکی از ریشه در می آوری!

دیوانه تر که بشوی، کنار پنجره مینشینی، به جاده خیره میشوی، بویش را به ریه میکشی، با لالاییِ قدم هایش به خواب میروی!

قلبم تندتر میزند! نفس هایم به شماره افتاده! این یعنی تو در راهی...


هوای خونه برگشته تمومِ جاده بارونه / یه حسی تو دلم میگه تو نزدیکی به این خونه


چرا؟!

چرا تموم نمیشه این روزا؟! خسته شدم خب! :))

۱ ۲ ۳

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

آرشیو مطالب
صنما پیشنهاد می‌کند
Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan