لال می‌شود

یک گوشه‌ی قایقِ آرزوهایم نوشتم:

کاری کن جز خودت هیچ مرهمی برای زخم‌هایم متولد نشود!

قایقم را به رودخانه‌ی حوالیِ خانه سپردم. می‌گویند ختم می‌شود به دستانِ خدا...


+ شده قانونِ نانوشته‌ی زندگی‌ام! لال می‌شود زبانم به وقتِ زمزمه کردنِ ذکرِ آرزوها. لال می‌شود!

برای من از تو نوشتن ناممکن است

برای من از پیرمردِ غارنشینِ بی‌پناه نوشتن زیاد سخت نیست؛ از پاک‌بانِ مهربانی که هر دوشنبه، حوالیِ ساعتِ ۱۰ صبح می‌آید و کوچه را برق می‌اندازد نیز هم. من می‌توانم سطرها از اویی بنویسم که برای لمسِ دستانش نذرِ چای کرده‌ام. از سبزیِ جنگل‌های شمال و آبیِ دریای جنوب که فقط از لنزِ دوربینِ دیگرانِ دیده‌ام؛ از منی که وسطِ این زندگی گم شده؛ از آرزوهایی که طیِ همه‌ی این سال‌ها همراه با خودم قد کشیده‌اند؛ از محبتی که این روزها حسابی کم‌رنگ شده؛ از قهر و آشتی‌های ۱۰ دقیقه‌ای؛ از دوستت‌ دارم‌های نامعتبر؛ از بدهکاریِ خودم به خودم؛ از بی‌خوابی‌هایی که گاهی به اتاقم سر می‌زنند؛ حتی برای قرمه‌سبزی‌ می‌توانم بیش از ۲۰ سطر بنویسم اما نمی‌دانم چه می‌شود که وقتی به تو می‌رسم، ثانیه‌ها سکوت می‌کنند؛ زمین از طوافِ خورشید دست می‌کشد و همه چیز خلاصه می‌شود در دوستت‌ دارم‌هایی که وقتی تب می‌کنم، از چشمانت روی دستانم می‌چکد...


+ امشب به آغوش بکشیم مادرهایمان را؟! :)


آرزوی این روزهایم

۳ یا ۴ ساله بودم که نقاشی جزءِ برنامه‌ی ثابتِ هر روزه‌ام شد. من بودم و یک جعبه مدادرنگیِ ۶ رنگِ کوچولو و دفتر نقاشیِ عروسکی. آرام آرام یاد گرفتم از دلِ خط‌خطی‌هایم کوه و درخت و گل بیرون بکشم. یاد گرفتم کوه‌ها را یکنواخت رنگ‌آمیزی کنم. یاد گرفتم با دقت و حوصله واردِ حریمِ مدادرنگی‌ها بشوم و به اشکالِ بی‌روحِ ترسیم‌شده رنگ بپاشم مبادا از محدوده‌ی مرزبندی‌شده تجاوز کنند. گذشت و جعبه‌ی مدادرنگی‌هایم ۱۲ رنگ شد. بیشتر گذشت و دفتر نقاشی‌ِ فیلی جایگزینِ دفتر نقاشیِ کوچولوی حوا شد؛ پاستل به دنیای نقاشی‌هایم وارد شد و بعد از آن آبرنگ به این مجموعه اضافه شد. می‌گفتند حوا خوب می‌کشد و در این زمینه استعداد دارد! شاید به این دلیل بود که نیم‌کره‌ی راستِ مغزم فعال‌تر است هر چند به اصرارِ مادر با دستِ راست می‌کشیدم. آن زمان آرزویم داشتنِ مدادرنگیِ ۲۴ رنگ بود. وقتی برایم خریدند آرزوی داشتنِ مدادرنگیِ ۴۸ رنگ گوشه‌ی قلبم جا خوش کرد. می‌دانید آخر آرزوها همراه با آدم‌ها قد می‌کشند! ۸ ساله بودم که مادر برایم مدادرنگیِ ۴۸ رنگِ فابرکاستل خرید و این برایم نهایتِ احساسِ حسِ لمسِ خوشبختی بود. طیِ همه‌ی این سال‌ها، همین جعبه‌ی گوشه‌ی کمد که میانِ انبوهِ کتاب و جزوه‌هایم زیاد هم به چشم نمی‌آید، ورق ورق به خاطراتِ شیرینِ دنیایِ نامحدودِ نقاشی‌هایم اضافه کرد. هنوز هم دلم برایش ضعف می‌رود اما مدتی‌ست حوا آرزوی دیگری در سر دارد. یک آرزوی دو میلیون و چهارصد و چهل هزار تومانه. :|

فقط ۱۰ دقیقه

تصور کنید دختری ۷ ساله هستید با موهای خرگوشی که در یک شبِ سردِ زمستانی، دارید چند خطِ پایانیِ مشقِ فارسیِ خود را می‌نویسید. ناگهان یک لیوان آبِ خیلی سرد روی سرتان ریخته می‌شود و کلِ بدنتان بی‌حس. از آن مهم‌تر دفترِ مشقی‌ست که به فنا رفته! حالتِ دوم هنگامِ دیدنِ تلویزیون اتفاق می‌افتد آن زمان که خیره به کارتونِ موردِ علاقه‌ی خود هستید که ناگهان موهایتان از پشت کشیده می‌شود و صدای جیغ و گریه تا هفت محله آن طرف‌تر هم شنیده می‌شود. این‌ها فقط بخشی از روابطِ مسالمت‌آمیزِ من و آبجی خانم در دورانِ شیرینِ کودکی بود. هر روز دعوا و گیس‌ و گیس‌کشی داشتیم. اصلاً اگر دعوا نمی‌کردیم روزمان شب نمی‌شد. آبجی خانم خیلی زیرپوستی نقشه‌هایش را اجرا می‌کرد و من فقط از خودم دفاع می‌کردم اما همیشه همه چیز به پای من نوشته می‌شد چون من بزرگتر بودم.

هنوز هم دعوا و بحث و جدل داریم با این تفاوت که الان نفرِ سومی هم وجود دارد و او کسی نیست جز آقا داداش. اوجِ هیجان آن‌جایی‌ست که هر سه با هم دعوا می‌کنیم. در این مواقع، بعد از چند دقیقه درگیریِ لفظی، هر کس به اتاقش می‌رود و در را محکم می‌بندد تا به کاری که کرده فکر کند. :|

آبجی خانم کمی تا قسمتی مغرور است و هیچ وقت برای آشتی پیش‌قدم نمی‌شود. من اما تحملِ قهر و دلخوری ندارم. از همان ثانیه‌های آغازینِ بعد از دعوا بهم می‌ریزم. ابتدا چند دقیقه صبر می‌کنم تا جوِ حاکم بر خانه آرام بشود؛ بعد غرورم را کادوپیچ می‌کنم و می‌گذارم گوشه‌ی کمد و برای آشتی اقدام می‌کنم. آبجی خانم هم از خدا خواسته لبخند می‌زند و همه چیز ختمِ به خیر می‌شود. نهایتِ قهرِ ما ۱۰ دقیقه طول می‌کشد. درواقع من اجازه نمی‌دهم بیشتر از این میانِ لبخندهایمان فاصله بیفتد. اعتراف می‌کنم آن لحظه که برای اولین بار بعد از دعوا با آبجی خانم رو به رو می‌شوم، برایم سخت است که بخواهم عذرخواهی کنم و نازش را بکشم اما حالِ خوب و لبخندِ بعدش به تحملِ سختیِ اول می‌ارزد. اصلاً اگر دستِ من بود اجازه نمی‌دادم هیچ قهری بیشتر از چند دقیقه طول بکشد...

بی‌خوابِ بی‌اشتها

نه آمدنی خوشحالم می‌کند و نه رفتنی ناراحت. همین اندازه بی‌حس و خنثی می‌نشینم کنارِ پنجره و دل می‌سپارم به جاده‌ای که به فردِ خاصی ختم نمی‌شود و گوش می‌سپارم به صدای قدم‌هایی که نیست و خیره می‌شوم به رقصِ مولکول‌های هوا هنگامی که چاوشی مریض‌حالی‌اش را می‌خواند و بی‌خوابی‌های چند شبِ گذشته را برایم ورق می‌زند و من شراب ننوشیده مست می‌شوم. حکمتِ از خواب پریدن‌های این شب‌ها و بی‌خوابی تا یک‌ قدمیِ سپیده را نمی‌فهمم. نه خواب سراغی از چشمانم می‌گیرد و نه دستپختِ وسوسه‌برانگیزِ مادر احساساتم را قلقلک می‌دهد. من هستم و جهانی مبهم و گیج که اسیرِ دردِ بی‌دردی شده و مدام هوای باران به سرش می‌زند. با همه‌ی این‌ها اجازه نمی‌دهم لبخند از لب‌هایم فرار کند و ذره‌ای سایه‌ی دیوانگی از سرِ زندگی‌ام کم بشود.

+ چه چیزی حالِ یک آدمِ مشکل‌پسند را خوب می‌کند؟! :)

یک «من» وسطِ زندگی‌ام گم شده است

مثلِ وقت‌هایی که آشفته از خواب می‌پری و بی‌اختیار شروع می‌کنی به گشتنِ تمامِ سوراخ‌سنبه‌های اتاقت اما پیدایش نمی‌کنی. نیست. مدت‌هاست که رفته اما تو تازه نبودش را حس می‌کنی. حتماً یک گوشه‌ی دنیا، تک و تنها، زانوهایش را بینِ دستانش گرفته و مدام این دیالوگِ شازده کوچولو و روباه را در ذهنش مرور می‌کند در حالی که سعی می‌کند بغضش را در وجودش هضم کند.

شازده کوچولو: غمگین‌تر از این که بیایی و کسی از آمدنت خوشحال نشود چیست؟!

روباه: این که بروی و کسی متوجهِ رفتنت نشود.

حق داشت. من هم اگر جای او بودم می‌رفتم. بودن که مهم نباشد باید یک نون بر سرش بیاوری. رفتن احترام به بودن است وقتی حس نشوی. رفته اما صدای سکوتش هنوز در گوشم زمزمه می‌شود. همه چیز از آن‌جایی شروع شد که یاد گرفتیم دیر ببینیم؛ به بودن بها ندهیم و بر مزارِ نبودن گریه کنیم. ساده اگر بخواهم بگویم می‌شود یک‌ «من» وسطِ زندگی‌ام گم شده است.

من به تو بدهکارم

وقتی از جنون حرف می‌زنم انتظار ندارم پوزخند نزنی. سنگِ صبور پلی می‌شود، سَرم را بینِ دستانم می‌گیرم و چشمانم را می‌بندم. می‌دانی چه می‌شود؟! تمامِ زنجیرها باز می‌شوند و من فاصله می‌گیرم از آدم‌ها و هر آنچه وصل می‌کند مرا به دنیا. جنون مگر غیر از این است؟! سرعتِ ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت را تصور کن. جاده باشد و شب و مقصدی نامعلوم. جنابِ چاوشی میخواند و تو زمزمه می‌کنی. تو مبتلا به درمانی، منم دچارِ بیماری. آخ که دلت می‌خواهد صد بار پشتِ سرِ هم تکرارش کنی. اشتباه نکن. اینجا نه کسی عاشق است و نه کسی شکستِ عشقی خورده. این‌ها سطحی‌ترین اتفاقاتِ عصرِ آهن‌اند. اینجا من به تو فکر می‌کنم؛ به تویی که خودم هستی. چقدر غافل شدم از احوالت. چقدر عوض شده‌ای. آن‌قدر در روزمرگی‌هایم غوطه خوردم که یادم رفت تو هم نفس می‌کشی. می‌دانی؟! من به تو بدهکارم. من یک عالَم توجه، یک عالَم محبت، یک عالَم لبخندِ از تهِ دل به تو بدهکارم. من به تو ظلم کردم حوا. ظَلَمتُ نَفسی...

پانزده سالِ بعدِ حوا

پانزده سالِ بعد، حوا یک متخصصِ خون و آنکولوژیِ در شرفِ گرفتنِ فوق تخصص هست که در خانه‌ای نه چندان بزرگ با دکوراسیونِ سفید و آبیِ آسمانی، واقع در یکی از کوچه‌های مشهد، زندگی می‌کند. بخشِ قابلِ توجهی از وقتش را در مطب و بیمارستان، با آدم‌هایی به نسبت شبیهِ خودش می‌گذراند. تا آن موقع احتمالاً کلِ ایران را همراه با حضرتِ عشق، زیرِ پا گذاشته و اگر آقایش طلبیده باشد، کربلا را هم دیده و هوای بین‌الحرمین را به ریه کشیده است. در یکی از اتاق‌های خانه‌اش، سر تا سر قفسه‌های کتاب چیده‌ شده و یک میز و دو صندلی، دقیقاً کنارِ پنجره‌ گذاشته شده که مخصوصِ مطالعه‌ی کتاب‌های دوست‌داشتنیِ حوا و حضرتِ عشق هست. گلدان‌های کوچک و رنگارنگِ گل که در گوشه گوشه‌ی خانه‌ی حوا دیده می‌شوند، از آن‌جا بهشتی کوچک ساخته‌اند. آن موقع، حوا دو کلوچه‌ی خوشمزه دارد، یکی هفت یا هشت ساله به اسمِ نسیم و آن یکی هم سه یا چهار ساله به اسمِ طاها. وقت‌هایی که خسته یا ناراحت می‌شود، موهای نسیمش را باحوصله شانه می‌زند و با عشق می‌بافد تا آرامِ آرام بشود. لحظه‌هایی که پشتِ دیوارِ آشپزخانه پنهان می‌شود و به محضِ رسیدنِ طاها آرام می‌گوید دالی تا طاهایش بلند بلند بخندد و خودش را در آغوشِ مادرش رها کند، قند در دلِ حوا آب می‌شود. طبقِ قرارِ حوا و حضرتِ عشق در ابتدای زندگی‌شان، یک شبِ هر هفته‌ی آن‌ها در جوارِ ضامنِ خوشبختی‌شان، آقای خوبی‌ها، صبح می‌شود. عصرهایی که هر دو خانه باشند، حوا لیوانِ مخصوصِ خود و حضرتِ عشق را از چای لبریز می‌کند و بعد هر دو می‌نشینند روی صندلی‌های کنارِ یکی از باغچه‌های حیاطِ خانه‌‌شان که پر از گل‌های خوش‌رنگِ عاشق است و گل می‌گویند و گل می‌شنوند در حالی که یک ظرفِ پر از سیب‌های سبزِ خوش‌عطر، روی میزِ روبه‌روی‌شان خودنمایی می‌کند. پانزده سالِ بعد، همینقدر آرام و ساده، خوشبختی کلِ زندگیِ حوا را سخت در آغوش گرفته است.

امضا (ن) می‌کنم

دیشب زمان به اندازه‌ی چند ماه به عقب برگشت. رفتم به همان شبی که مدام صحبت می‌کرد و من کلافه شده بودم. آدم‌های پر حرف منی را که ۹۹ درصدِ لحظه‌هایم در سکوت می‌گذرد عصبی می‌کنند. با بی‌حوصلگی به سوال‌هایش جوابِ کوتاه می‌دادم و وقتی می‌پرسید: «شما سوالی ندارید؟!» چشمانم را می‌بستم و محکم می‌گفتم: «خیر!» شاید بخاطرِ این بود که می‌دانستم این صحبت‌ها و سؤال و جواب‌ها به جایی نمی‌رسد؛ چون جوابِ من چیزی جز نه نمی‌توانست باشد. گذشت و گذشت تا آن لحظه که پرسید: «راستی اگر خدا خواست و زندگیِ مشترکی تشکیل شد، من خواستم بروم مدافعِ حرم بشوم رضایت‌نامه را امضا می‌کنید؟!» چشمانم گرد شد و زبانم بند آمد. سوالِ عجیبی بود. اصلاً انتظارِ همچین سوالی را نداشتم. به یک باره واژه‌ها در مقابلِ نگاهم قتلِ عام شدند و بقیه‌ی لحظه‌ها در سکوتِ مطلق سپری شد.

می‌دانم دوست داشتنِ کسی که نه او را دیده‌ام و نه می‌شناسمش، نه می‌دانم چه شکل و شمایلی دارد و نه می‌دانم کجاست و به طورِ کلی هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانم، دیوانگیِ محض است. خب من هم عاقل نیستم. این را هم می‌دانم که آن کسی که قرار است روزی بشود همه‌ی وجودم را به قدری دوست دارم که نه فقط نیمه‌ی سیب که حاضرم کلِ سیبم را تقدیمش کنم. حالا شما بگویید می‌توان رضایت داد پاره‌ی تنت برود به سفری که برای بازگشتش هیچ تضمینی نیست؟! 

اگر زندگیِ مشترک را مثلثی بدانیم که یک رأس آن خداست، رأسِ دیگر شریکِ زندگی و رأسِ سومش خودمان، آن وقت درکِ امضای رضایت‌نامه، کارِ دشواری نخواهد بود.


مثلِ لحظه‌ای که فرشته می‌شوی

گنگ و مبهم. مثلِ لحظه‌ای که دستانت را گرفتم و به چشمانم زل می‌زدی. مثلِ لحظه‌ای که نگران بودی و لبخند می‌زدم. مثلِ لحظه‌ای که برای دهمین بار پرسیدی چه بگویم و من با لبخند برایت مرور می‌کردم. مثلِ لحظه‌ای که برای آخرین بار پرسیدی راستی حوا گفتی چه بگویم و گفتم هیچ فقط بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم یادت نرود. مثلِ لحظه‌ای که گفتی بله و فهمیدم چقدر زود دیر می‌شود. مثلِ لحظه‌ای که پرسیدی آبی بهتر است یا طلایی و من با ذوق گفتم معلوم است آبی عاشقانه است. مثلِ لحظه‌ای که شدم مثلِ خواهرت و شدی مثلِ خواهرم. مثلِ لحظه‌ای که دلت تنگ شد و دلتنگ می شدم. مثلِ فردا شب که فرشته می‌شوی و من خیره می‌شوم. مثلِ فردا شب که تو می‌مانی و من آرام می‌روم. مثلِ شبی که تو نباشی و من نیست می‌شوم...

۱ ۲ ۳

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

آرشیو مطالب
صنما پیشنهاد می‌کند
Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan