نذار بمونه غمت رو دلم عشقِ دردسرساز

آرمان: حاضر نیستی دوباره با بابا زندگی کنی؟!

مهشید: معلومه که نه. اصلاً.

آرمان: اگه بخواین به این جدایی ادامه بدین از ایران می‌رم! قیدِ سارا رو هم می‌زنم.

 

سریالِ سایه‌بان رو نمی‌بینم اما قسمتی که دیروز پخش شد رو دیدم. سارا یه دخترِ خیلی خوب و آروم و مهربون از یه خانواده‌ی سطحِ پایین (وضعِ مالی) هست که بیماریِ قلبی داره. آرمان هم نامزدِ سارا هست و قراره به زودی با هم ازدواج کنند. چیزی که واسم جالبه اینه که آرمان خیلی راحت حاضره از سارا بگذره و از ایران بره بدونِ اینکه به این فکر کنه تصمیمش چه بلایی سرِ سارا و قلبش می‌تونه بیاره.

چند تا آرمان داریم؟! چند سارا با قلبی که هر لحظه ممکنه دیگه نزنه؟! و مهم‌تر از همه اینکه تعریفمون از تعهد چیه؟! احتمالاً از اون کلمه‌هاست که واسه هر کس یه تعریفی داره و واسه یه عده اصلاً تعریف نشده.

یه زمانی معتقد بودم یه دختر حتی اگه به هر دلیلی قصدِ ازدواج نداره بهتره خواستگارهاش رو بعد از دیدن و شناختن رد کنه چرا که ممکنه توی یکی از همین مراسم‌های خواستگاری و آشنایی ورق برگرده. حتی بعد از یک سال و اندی اصرارِ یکی از آقایونِ بلاگر حاضر شدم تحتِ شرایطی ببینمش! البته که بیشتر هدفم این بود دست برداره و بره سراغِ زندگیش چون حس می‌کردم مثلِ خیلی‌ها حوای پشتِ نوشته‌هام رو حور و پری تصور می‌کنه. اما الان؟! مادر همه رو به خواستِ من رد می‌کنه. حسِ خوبی به عشق و آدم‌های مدعی و مثلاً عاشق ندارم. حتی گاهی بیخودی حسِ تنفر همه‌ی وجودم رو پر می‌کنه. تنفری که ذهنم رو خالی می‌کنه و نمی‌ذاره حتی یه جمله بنویسم. خلاصه‌ی همه‌ی این‌ها می‌شه اینکه دور تا دورِ خودم پیله کشیدم. توی این پیله آشپزی می‌کنم، زیاد کتاب می‌خونم، فیلم می‌بینم و همه‌ی وقتم رو با خانواده‌ام می‌گذرونم. نمی‌دونم دقیقاً کی اما زیاد طول نمی‌کشه که از دلِ این پیله پروانه‌ای متولد می‌شه که قراره خیلی محکم‌تر از قبل باشه. و این بزرگترین قولی هست که به خودم دادم!

 

+ گروس عبدالملکیان:

خلاصه بگویم

حالا

هر قفلی می‌خواهد

به درگاهِ خانه‌ات باشد،

عشق پیچکی‌ است

که دیوار نمی‌شناسد...

 

 

حوا خانوم چرا همچین تصوری نسبت به عشق داری؟ البته اگه دوست داری جواب بده :)

ذهنیتم رو خراب کردن :) متاسفانه هر کاری می‌کنم درست نمی‌شه.

جدیدا برا تعهد بازه زمانی و حتی  شرایط مشخص میکنن..

 

 

یاد این بیت افتادم:

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن به از آنکه  ببندی و نپایی

من معتقدم حرف مسئولیت میاره. اما خب چیزی که می‌بینم خلافِ اینه سادات جان :)

(:

خب پس عاشق که بشی ذهنیتت هم درست میشه :)

فقط بدون با عقل نمیشه عاشق شد دختر خوب :) جناب عطار می‌فرمایند که:

 

عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق
باز نیابی به عقل سر معمای عشق

عقل تو چون قطره‌ای است مانده ز دریا جدا
چند کند قطره‌ای فهم ز دریای عشق

خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق

گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی
راست بود آن زمان از تو تولای عشق

ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم
خام بود از تو خام پختن سودای عشق

عشق چو کار دل است دیدهٔ دل باز کن
جان عزیزان نگر مست تماشای عشق

دوش درآمد به جان دمدمهٔ عشق او
گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق

جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق

چون اثر او نماند محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت جملهٔ اجزای عشق

هست درین بادیه جملهٔ جانها چو ابر
قطرهٔ باران او درد و دریغای عشق

تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب
گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق

 

:)
می‌دونم می‌دونم :)

به‌به ^__^
جمعه ۱ شهریور ۹۸ , ۱۸:۳۰ محمدرضا مهدیزاده

سلام بر شما :) 

خوبید ؟ سلامتید ؟

 

یاد این بیت از یکی از غزل های مرحوم منزوی افتادم : 

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم 

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود 

 

بلاتشبیه البته :) 

سلام و درود جنابِ شاعر :)
الحمدلله. شما چطورید؟!

به‌به :)
جمعه ۱ شهریور ۹۸ , ۱۸:۳۵ محمدرضا مهدیزاده

اینطوریه البته :

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی / سعدی 

 

احسنت

والا اون سریال رو من فقط واسه تیتراژ تهش می بینم! کار استاد روشه !!

انقدر انتظار آخرشو دارم که از سریال چیزی حالیم نمی شه :)

ولی یه چیزیو خوب فهمیدم ...

آخر سناریوش یه آشتیه بزرگه ...

آرمان / داداش سارا (اسمشو دیگه واقعا یادم نیست!) / بابای آرمان / ...

مهم نیست چه اشتباهی و مهم نیست چقدر بزرگ !

زندگی واقعی ما آدم ها هم همینطوره ... چ اشکالی داره اشتباه کنیم ؟ چرا همیشه دنبال ایده آل هستیم ؟ ایده آل اگه قابل دسترس بود که اسمش ایده آل نبود ...

نباید فرصت هارو فدای رسیدن به بهتر کرد ...

راستش دولوپر ها یه اصطلاح معروفی دارن در همین موضوع :)))

done is better than perfect

.

.

پس شاید یکی از همونایی که میگین ادعای عاشق بودن داشته ، بهترین توو سرنوشتتون بوده و شما با بی محلی دلشو شکوندین ...

به خدا مرد ها هم دل دارن ...

مرد ها هم گریه می کنن ...

پس به جای نتیجه گیری برعکس از هدف سریال :) نتیجه گیری بهتری کنیم : آشتی با خواستگار های بدبخت :)))))

درود بر شما. من برسم فقط تیتراژش رو می‌بینم :)

اگه اشتباهمون باعثِ قربانی شدنِ کسی نشه عیبی نداره. ما حق نداریم کسی رو فدای اشتباهاتِ خودمون بکنیم. حرفِ من اینه.

من دل نشکستم. کسی که اصلاً من رو ندیده و صرفاً چون دخترِ فلانی یا نوه‌ی فلانی و هزارتا دلیلِ دیگه که واقعاً ربطی به خودِ من نداره میاد خواستگاری و کوچکترین شناختی از من نداره دلش چرا باید بشکنه؟! من نشدم نفرِ بعدی. والا :)))

یکی از دلایل فراگیر شدن بی‌وفایی، گسترش «گزینه‌ها» در فرایند انتخاب است. حالا در عصر ارتباطات هم برای آرمان‌ها و هم برای ساراها «امکان وجود» بسیاری گزینه مقایسه و جایگزینی هست. بنابراین حتی اگر یکی از دوطرف چنین نگرش و جایگزین‌هایی نداشته باشد، به صرف وجود چنین امکانی، توجیهی اخلاقی برای خود می‌تراشد که «خب اگر من نباشم کلی گزینه دیگر هست که آب را از آب تکان ندهد». 

دلیل دیگر می‌تواند نبود حس تعلق در روابط باشد. این روزها حسب گسترش تفکرات انسان‌مدارانه که تنها به حقوق افراد فارغ از مسئولیتشان می‌پردازد، به ندرت با کسی مواجه می‌شویم که در یک رابطه خود را متعلق به دیگری بداند. در نگاه امروزی احساس تعلق مساوی با بردگی و کنیزی قلمداد می‌شود. 

مسلما دلایل دیگری هم دارد که از چشم و زبان بنده دور مانده است.

دقیقاً.
تمامِ حرف‌هاتون رو به چشم دیدم و شنیدم و شاید تجربه هم کرده باشم.

آخرای متن رو خیلی زیاد دوست داشتم. برام این ذهنیت و این ایده ها خیلی آشنا بود. تنها عاملی که میتونه نیرو محرکه باشه برای خیلی هامون، قوی تر شدنه است. قوی شدن ها هم با هم فرق دارن. من قوی شدن رو دربه تحلیل بردنه ضعف های قبلیم می بینم. تو نظرات خوندم با عقل نمیشه عاشق شد؛ واقعا نمیدونم، آیا واقعا اینطوره؟! اما یه چیز واسم روشنه این عقله که تصمیم میگیره عاشق بمونه... .

خدا کنه افسار دلامون دست عقلمون باشه نه که افسار عقلمون با دلمون باشه؛ حالت دوم همش باخته، اما هر باختی ارزش خاصی داره، ارزشش به اندازه خاطراتیه که میسازیم؛ چه تلخ و چه شیرین.

چقدر قشنگ گفتین. حالتِ دوم قشنگه ولی خب سخته. من به این نتیجه رسیدم که ارزشش رو نداره.

حوا اگه مشهدی برا دلم دعا کن

نه عزیزم خونه‌ام :(

دلنوشته زیبایی بود تصویر هم خیلی قشنگه :))

نگاهت قشنگه :)

بالاخره اوووومدین :)

نفهمیدم اون خواستگار وبلاگی رو دیدین؟ :0

بله :)
آره :|

یک سال و نیم اصرار؟

به خاطر همین پشت کارش یه جایزه پیش من داره!!

 

خب این نکته با نوشته ها ، نویسنده رو در بهترین حالت تصور می کنند خیلی نکته مهمیه که بعضیا حواسشون نیست!

مثلا خودم همیشه سعی به شاد و گرم نوشتنه و این معنیش این نیست زندگی من خوش و خرم و عالیه!

واضحه وقتی نمینویسم یعنی اوضاع خرابه:(

آری -_-
:)

همینطوره :(

ما بین حجمه‌ای از شهوت‌ها احاطه شدیم و عشق هم...

 

جمله رو کامل کنم؟!

و عشق هم آخرین نفس‌هایش را می‌کشد...
شنبه ۲ شهریور ۹۸ , ۰۳:۰۶ حـــــ ـمــیـد

کلا دخترا بنا به موقعیتشون یا شاید حتی شعورشون بیشتر به واقعی بودن عشق و علاقه اهمیت میدن و این خیلی قابل ستایشه :) 

حتی سال های سال بعد از زندگی مشترک و مشکلات و هزار و یک دغدغه دیگه جزو اصلی ترین خواسته‌های اغلب دختر ها همین مسئله است در حالی که پسرا اینطور نیستن

به نظرم فقط محال بودن رابطه عاشقانه، پسر رو سر به راه عاشقی می‌کنه

یعنی سیستممون این شکلیه :¥ :)) متاسفانه یا خوشبختانه 

 

امیدوارم حال دلتون خوبِ خوب شه :) ان شاء الله 

+ نظره خیلی خیلی خام بنده است شاید خودم بتونم  کلی اشکال بگیرم از خودم 

به نظرم نقطه‌ضعفِ بزرگیه...

جا داره بگم خدایا چی آفریدی :| :))

خیلی ممنونم :)
+ بالاخره شما شناختتون از هم‌جنس‌هاتون بیشتره. البته که من با نظرتون موافقم.

سلام حوا جونم چطوری عزیزم؟😘😍

 

من اصلا سریال نمیبینم!!😕😕

 

متن آخر از عبدالملکیان رو دوست داشتم قشنگ بود😃

سلام مهربون :) قربانت ^_^
تو چطوری؟! :)

کارِ خوبی می‌کنی :)

خوشحالم که دوست داشتی :)

من مطمئنم تو یه پروانۀ زیبا و محکم و جسوری. :) 

امیدوارم حال دلت خوب و خوب‌تر بشه :*

آرزو ^_____^
خیلی ممنون :)

چقدر عکسی که گذاشتین قشنگه...

(:

هستند کسانی که واقعا عاشقن و عشقشون پاکه. مثل خواهرم و شوهرشシخیلی همدیگررو دوس دارن و عاشق همدیگه ن. تقریبا هشت سال پای هم موندن. و الانم با خوشی و خرمی درکنار هم زندگی میکنن:)

اون کسایی هم که میزنن زیر قول و قراراشون عاشق نبودن. فقط ادعا داشتن و بس

خوشبخت باشند همیشه ان‌شاءالله :)

و چقدر زیاد شدن آدم‌های مدعی.

من تصویر رو پبیشتر پسند میکنم

عالی بود البته

:)

 من برعکس تو هم  ندیده نه میگم  !

میدونی خودمو جای پسره میدارم میگم اگه من واقعا قصد ازدواج ندارم بهش بگم بیاد وقتی ندارم چرا بگم بیاد که بعد بگم نه و ناراحت بشه !

درسته ممکن بگی باطن خواستگاری همینه ممکن نه گفته بشه و ممکنه بله ولی حداقل من اینجوری میگم حداقل پسره با خودش دیگه نمیگه مگه من چه مشکلی داشتم که منو رد کرد ..

شاید به جای اینکه خودم مهم باشم بازم دیگران دارن مهم میشن !

 

والا رویه‌ی من هم فعلاً شده همین :|
کارِ خوبی می‌کنی.

اگه هیچ‌جوره قصدِ ازدواج نداری آره خب حق داری اما بالاخره باید این قانون رو واسه خودت بشکنی :)

سریال سایه‌بان رو دنبال می‌کنم.

آرمان توی آموزشگاه عاشق سارا شد. برای اینکه خیلی ارتباطشون شکل نامتعارف نگیره آرمان به خواستگاری سارا رفت. این وسط مادر آرمان یه زن به شدت مادی هست و مشکلات مالی و بدهی‌های همسرش اون رو بیشتر مادی کرده.  (مشکلش با همسرش هم اینه که وقتی شوهرش بدهکار شده، چمدون شوهرش رو داده دستش گفته برو بیرون - هر چند شوهرش توی چاپ‌خونه‌ش می‌خوابه و همسرش هم با درآمدی که از بوتیکش داره و پولی که از برادرش می‌گیره چک‌های همسرش رو صاف می‌کنه اما در کل عشق بینشون هم انگار از بین رفته)

این وسط آرمان قبلا عاشق دختردائیش، مژده بوده که به دلیل اختلاف بین زن‌دائی و مادرش این وصلت سر نمی‌گیره. مادر آرمان دوست داره آرمان با مژده ازدواج کنه که بتونه از وضعیت مالی برادرش استفاده کنه و وضع خودشون هم دوباره خوب بشه. اما عشق مژده توی دل آرمان دیگه وجود نداره و به شدت سارا رو می‌خواد و بخاطرش با خانواده‌ش و بیشتر با مادرش در کشمکش هست. چون همون یه قسمت کوچیک رو دیدی اینطوری برداشت کردی و طبیعیه و نکته جالبش اینه که توی کل قسمت‌هایی که من دیدم تا حالا، هیچ‌جای فیلم آرمان رو جوری نشون نمی‌ده که یعنی حاضره دست از سر سارا برداره و بالعکس مدام با مادرش بحث می‌کنه که بتونه سارا رو برای خودش حفظ کنه و همون یه سکانس اینطوری بود :))

 

در مورد نگاهت به عشق باید بگم که من هم مث شما و شاید شدیدتر از شما روزی از عشق متنفر بودم. رابطه‌م با پسرها بد نبود و دوستای خوبی داشتم اما همین‌که قابلیت خواستگار شدن و همسر شدن پیدا می‌کردن به شدت ازشون متنفر می‌شدم و از خودم می‌روندمشون. اما به مرور زمان و گذر زمان و قرار گرفتن آدم ِ درست و مناسب سر راهم نه تنها اون تنفر از بین رفت که جاش رو دنیای رنگی‌تر و قشنگ‌تری گرفت.

برات اون دنیای رنگی و قشنگ رو چه با وجود یک مرد کنارت و چه بدون اون آرزو می‌کنم.

خیلی خیلی ممنونم که این همه وقت گذاشتی و تعریف کردی واسم ماجرا رو عزیزم ^__^
راستش من قبلاً قسمتِ آخرِ سریال رو دیدم. چیزی که توی ذهنم هست اینه که با توضیحاتِ آرمان آخرِ سریال باز هم بهش حق ندادم بره. جدا از این سریال بحثِ تعهد چیزی هست که خیلی ذهنم رو درگیر کرده.

عزیزم :)
ان‌شاءالله روز به روز خوشبخت‌تر و خوشبخت‌ترین باشی ^_^

خیلی خوبه که یه وبلاگ بیش از سه سال دست نوشته داشته باشه ... موفق باشید

 

 

سلامت باشید.

سلام از مطلب بسیار خوبتون متشکرم ، بسیار بلاگ خوبی دارین ، از مطالب شما لذت بردم ،  فقط اگر امکانش هست از عکس و مدیا بیشتر استفاده کنین در اخر امیدوارم همین طور پر قدرت پیش برین ، حمایت ما برای شما ممنون

سلام و درود
خیلی ممنونم لطف دارید.
دوشنبه ۴ شهریور ۹۸ , ۱۷:۴۳ امیررضا خانلاری (وکیل الشعرا)

:(

هعی...

عالی بود

(:

ذهنیتت خراب نشه دخترم ...

عشق یروز غافلگیرت میکنه یجوری که خودت می مونه و میگی عه نچ نچ نگاه کن  چی فکر می کردیم چی شد

عزیزم :)

همین فراز و نشیب هاس زندگی:)

پیله رفتنی ک بعدش قوی تر بشی ضروریه

اما ادم باید حواسش باشه از چی پیله میسازه...

از دل فکرای مسمومی که پیله میشه دورمون پروانه ی سالمی که توان پر زدن داشته باشه بیرون نمیاد:)

 

عشق هم

بد نیست ک

اما هر چیزی عشق نیست

عشق واقعی رو پیدا کنید:))

به نکته‌ی خیلی مهمی اشاره کردید :)

مثلِ پیدا کردنِ سوزن توی انبارِ کاه می‌مونه...

راستی

عکس خیلی دلنشینه:))

 

(:

من میگم که قسمت های دیگه فیلم رو ببینین میفهمین چرا میخواد بذاره و بره...

 

دوراهی...

 

 

حس می‌کنم هیچ دلیلی نمی‌تونه اونقدر محکم باشه که بخواد بذاره و بره...

خوبم ب خوبیت عزیزم😘😍

فدا مدا😍😍😍

خدا رو شکر ^_^

همیشه آدمی از تجربه های جدید استقبال کرده و دوست داشته امتحان کنه. گاه آنقدر شیرین بوده که در پی ادامه دادنش سعی و تلاش میکنه و گاه آنقدر تلخ که دیگه هیچ وقت امتحان نمی کنه. هر کسی مالک مطلق ذهن خودش نیست. درسته که در بند جسم آدمی اسیره و در اون بلوغ پیدا می کنه اما در همون جا هم میمیره؛ واژه ارزش در ذهن های متفاوت، معانی متفاوتی دارند.

خدا کنه چیزایی که ارزش ندارن اول اتفاق نیفتن دوم اگه اتفاق افتاد واسه تک تک ذهنیت ها بی ارزش قلمداد بشه :)

از تابستون لذت ببرید :) موفق باشید

کلاً نفهمیدم منظورتون رو :)

سلامت باشید :)

امید وارم حال دل همتون خوب باشه //// دوستون دارم

ممنونم :)

من هیچ وقت عشق رو نفهمیدم. شما از اون دسته آدمایی نیستید که اعتقاد داشته باشید به عشق در یک نگاه. حسی که تو یه نگاه بوجود میاد مگه غیر زیبایی ظاهری دلیل دیگه ای داره؟ خب ادم تو یه نگاه چی به جز ظاهر و قیافه میتونه ببینه؟ روحیات مردم که رو پیشونیشون نوشته نشده. پس این عشق که میگید چیه؟

الان مشکلتون با کجای حرفِ من هست؟! عشق در یک نگاه رو مگه من رد کردم؟!

ینی ناراحت شدین؟!

نه عزیزم چرا ناراحت بشم آخه :)
پنجشنبه ۷ شهریور ۹۸ , ۰۰:۴۷ تبادل لینک رایگان و قوی

سلام و خسته نباشید. پرتال تبادل لینک ما روزانه بازدید زیادی داره شما میتونید به صورت اتوماتیک لینکتون ثبت کنید و یه بک لینک قوی بگیرید. برای داشتن وبلاگ یا سایتی قوی نیاز به تبادل لینک قوی است که محبوب گوگل بشید و سایتتون جون بگیره و در این صورت گوگل به شما توجه کرده و بازدیدتون روز به روز زیاد میشه.

سلام و درود
بازدید زیاد بشه که چی بشه؟! :)

خب خداروشکر:)

عه بیداری :))

اوهوم:)

به قولِ شاعر:
ما را همه شب نمی‌برد خواب :)

کار دارم که بیدارم به سختی مرخصی گرفتم برای پست گذاشتن:)

مامان خانوم ازون مدیرای سختگیره

عزیزم :)

مثلِ مامانِ من ^_^ خدا حفظشون کنه برات.

ممنون

همچنین شما و خانواده

:)

سلام یک سوال این "صرفا اگر دوست دارید دنبال کنید" چطوری روی اون کادر نوشتین؟

سلام و درود
قسمتِ آموزش‌های وبلاگِ عرفان توضیح داده. چون خیلی وقتِ پیش این کار رو کردم الان یادم نیست متاسفانه.

عه :( آخه تو وبش گشتم نبود :(( 

قسمتِ ابزارِ ساختِ لینکِ دلخواهِ شما.

اینکه از منفی شدن نگاهتون به عاشقی های این دور و زمونه گفتید باعث شد اینا رو بپرسم. میخواستم ببینم اصلا عشق رو چطور می بینید؟

و این که فکر می کنم به عشق تو یه نگاه نمیتونید معتقد باشید رو بخاطر این پست نمی گم. با توجه به اتمسفر نوشته هاتون میگم. که مثل اینکه اشتباه فهمیدم : |

البته به هر حال دیدگاهتون به عشق متفاوته که آدمای دیگه که مدعی عشقند ناامیدتون میکنن. دنبال این تفاوته بودم

راستش الان تعریفی از عشق ندارم. یه زمانی وقتی بهم می‌گفتن نوشته‌هات خیلی ایده‌آل و خیالیه و زندگی اینقدر فانتزی و قشنگ نمی‌شه محکم و با قاطعیت می‌گفتم اینطور نیست چون هنوز معتقدم عشق نمرده! اما الان باورم شده حق با بقیه بود.
شاید توی یه نگاه آدم‌ها عاشق بشن اما به راحتی و کوتاهیِ همون یه نگاه تغییر می‌کنند. خیلی راحت از همه چی می‌گذرند. حتی از عشق :)

سلام :)

من از توی کامنت‌ها برام سوال شد راستش؛ شما انتظار دارین که مثلا یک خواستگار چطوری از شما شناخت داشته باشه از قبل؟ یعنی چه راه‌هایی برای شناختِ قبلی وجود داره اصولا؟ خصوصا که می‌دونم شما با روابطِ پیش از ازدواج هم موافق نیستین.


راستی حالا که شما مشهد نیستین، من تا دیروز توی بهشت بودم و دعا کردم براتون بجاش :)

 

سلام و درود :)
بالاخره باید یه دلیلی وجود داشته باشه که یه آقا پسر پیشِ خودش فکر بکنه فلان دختر می‌تونه شریکِ زندگیش باشه. گاهی ظاهرش رو دوست داره گاهی توی چندتا برخورد ازش رفتارهایی می‌بینه که خوشش میاد بالاخره همینطوری ندیده و نشناخته که نمی‌شه. مثلِ یه نیروی محرکه که آدم رو سوق می‌ده به سمتِ جدی فکر کردن به آینده و خواستگاری که بعد از اون مرحله‌ی شناختِ بیشتر و عمیق‌تر شروع می‌شه.
شناختِ قبل از ازدواج خیلی مهمه و خب مشخصه بدونِ رابطه شناخت به دست نمیاد. من با رابطه‌ی قبل از ازدواج مخالف نیستم چون معتقدم رابطه داریم تا رابطه و همه چیز بستگی به خودمون و رفتارمون داره.

خیلی خیلی ممنونم :)

ما روزی باید انتخاب کنیم. انتخاب کنیم که زندگیمون به کدام مسیر بره. اون روز می تونه تو ۱۸ سالگی باشه یا ۴۰ سالگی اما اون روز حتما میاد...( دیالوگی از فیلم مانی بال)

من کاری که آرمان کرد رو قبول دارم. ارمان بین زندان بودن مادرش و ناراحتی پدرش اما داشتن سارا. سارا رو نخواست. ارمان بر عکس کاری بود که پدرش انجام داد و گفت هم پشیمونه. به نظرم فیلم داره میگه خانواده در اولویت اول قرار داره و من موافقم، من لبخند زدن مادرمو به هر دختر دیگری که بخواد ازم بگیره ترجیح میدم. ولی به جای سوال کردن در مورد کاری که ارمان میخاد انجام بده از این بپرسیم که دایش چجوری راضی میشه دخترشو به پسری بده که دلش دنبال یکی دیگه هست. یعنی نهفهمیده که ارمان دروغ گفته پشیمونه و برای ازاد شدن مادرش بوده! داخل زندگیمون چه ادم های بزرگی هستند که برای رسیدن به خواسته شون حاضراند از هر چیزی بگذرند؟

من هم مثلِ شما هیچ پسری رو به خانواده‌ام ترجیح نمی‌دم و معتقدم صد درصد خانواده اولویتِ اولِ هر انتخابی هست.
آدم باید تکلیفش با خودش روشن باشه. با خودمون که تعارف نداریم داریم؟! اگه مادرش مخالف بود پس چرا اصرار کرد؟! بالاخره اولویت خانواده‌ست یا کسی که دوستش داریم؟!
همین آقای بلاگر که توی پست گفتم رو بیشتر از اینکه بخاطرِ دلایلِ خودم رد کنم بخاطرِ اینکه یقین داشتم مادر و پدرم کاملاً مخالفت می‌کنند رد کردم و توضیح دادم این علاقه (اگه واقعاً علاقه‌ای بود) به هیچ کجا نمی‌رسه چون من حاضر نیستم بخاطرِ کسی جلوی خانواده‌ام بایستم پس بهتره ادامه پیدا نکنه. من قولی ندادم پس مسئولیتی نداشتم.
نمی‌شه قول بدیم و همه چی رو تا پای ازدواج ببریم و دلی رو تسخیر کنیم بعد تازه بشینیم فکر کنیم ادامه بدیم یا تمومش کنیم. من نمی‌گم آرمان باید سارا رو ترجیح می‌داد. می‌گم آرمان و آرمان‌ها قبل از هر شروعی باید به همه چیز خوب فکر کنند. دل که بازیچه نیست. اگه گفتی بسم‌الله دیگه تا تهش باید بری!
این رو هم بگم که همه‌ی این‌ها فقط واسه پسرها نیست. حرف و تعهد پسر و دختر نداره همه باید مراقبِ دلِ هم باشیم. اول هم خطاب به خودم می‌گم بعد بقیه :)

چیزبی که فیلم داره نشون میده اینه که تنها راه ازادی مادر ارمان کمک گرفتن از دایش هست. الان به نظرت اگه جای ارمان بودی می گفتی قید سارا رو می زنم و پول از دایی می گیرم یا من به سارا قول دادم و میزاری مامانت تو زندون بمونه؟

چیزی که واسه خودم سواله اینه که چرا با داییش معامله کرد. یعنی داییش حاضر بود خواهرش توی زندان بمونه؟! من امروز دیدم اتفاقاً. حتی مادرش هم گفت سارا رو ول نکن من با داییت حرف می‌زنم. خودش خواست بره. و بدتر از همه دروغی که به سارا گفت با این که سارا گفته بود هیچ وقت بهم دروغ نگو. با یه گردن‌بند خواست مثلاً عذاب وجدانش رو کم کنه یا چی؟! حداقل کاری که می‌‌تونست بکنه این بود که واقعیت رو بگه. به قولِ باباش دردِ یکجا حقیقت رو فهمیدن به مراتب کمتر از آروم آروم فهمیدن هست. آرمان حتی به داییش هم دروغ گفت! گفت پشیمونه و سارا رو مدام مقایسه می‌کنه و دیگه خسته شده و نمی‌خوادش. من به آرمان حق نمی‌دم اصلاً :)

با چنین استنتاجی من قانع شدم :) 

:)

وقتی کسی سخن از عشق میگه حس میکنم اهل دله.وقتی از دل ازش میپرسم میبینم نه خونه حرف و قسم باقی مونده و راه نیومده.

نمیدونم چرا ولی چقد دلم صحبت با یه اهل دل میخواد!چقددر!

گاهی بهترین کسی که می‌شده پیدا کرد برای اینکه باهاش حرف بزنیم فقط خودمونیم :)

منم عشق رو میبینم و انکارش هم نمیشه کرد ولی هر عشقی رو قابل اعتنا نمیدونم و برای محبت و رفاقت بین زن و مرد ارزش قائلم. همه ی ما رفقایی داریم که سالهاست باهم رفیقیم. روز اول که همو دیدیم گفتیم این طرف چه چهره ی قشنگی داره باید برم باهاش رفیق بشم؟! یا اون لحظه ی اول احساسی نسبت به اون چهره داریم؟ا ما یه نفر رو میبینیم و چند کلامی باهاش هم صحبت میشیم. بواسطه ی کلامش از افکار و شخصیتش با خبر میشیم و بعد پیش خودمون میگیم این طرف چه ادم باحالیه باید بیشتر بهش نزدیک بشم. هر چقدر هم بیشتر بهم نزدیک میشیم به خاطر رفاقتی که در حق هم می کنیم و فداکاری ها و محبت ها بیشتر با هم رفیق میشیم. من رابطه ی بین زن و مرد رو هم همین میبینم. یه دلپسندی که اول ایجاد میشه و اسمشم عشق میذاریم شما رو سوق میده تا همدیگه رو بهتر بشناسید. بعد هم اگه به هم میخوردید زیر یه سقف میرید یا شاید هم هیچ چیز مشترکی بینتون نباشه و اون عشق صرفا یه احساس  باشه که نباید بهش اعتنا کنید.

بحثِ رفاقت و عشقِ بینِ زن و مرد تفاوت‌هایی دارن. کمتر کسی بخاطرِ ظاهر با کسی دوست می‌شه اما چهره‌ی جذاب شروعِ ازدواج‌های زیادی بوده. البته که جذابیت تعریفِ واحدی نداره و آدم به آدم فرق داره. به نظرِ من هم بهتره دلیلِ اولیه‌ای که باعث می‌شه شما کشیده بشید به سمتِ یه فردِ خاص و برید به دنبالِ شناختِ بیشتر برای ازدواج همون اندک شناختی باشه که توی برخورد یا برخوردهای اولیه ایجاد می‌شه. شناختِ بیشتر هم به نظرم بهتره حتماً زیرِ نظرِ مشاور باشه و هر دو طرف صبور باشند و هر اندازه لازمه به هم فرصت بدن تا به نتیجه‌ی خیلی خوبی برسند که همه‌ی سختی‌ها رو جبران کنه.

فکر نکنم شما هیچ وقت عاشق بوده باشید. عاشق هایی که من دیدم هیچ وقت نتونستند بین خودشون و عشق پیله بکشند.

ممکنه کسی رو خیلی دوست داشته بودید اما عاشق؟ گمان نکنم.

عشق یه چیزِ درونیه. آدم‌ها اگه اطرافِ خودشون پیله بکشند درونشون می‌شه مرکزِ ثقلِ پیله. راستش نمی‌دونم دقیقاً عشق چه تعریفی داره که بخوام بگم عاشقش بودم یا دوستش داشتم. به قولِ نادر ابراهیمی: «عشق، نمی‌دانم چیست. بی‌تجربه‌ام. تازه‌کارم. نمی‌دانم اینطور خواستن، اسمش عشق است یا چیزِ دیگر. فقط، سخت می‌خواهمش.»
یه چیز رو خوب می‌دونم. اگه زمان برگرده به عقب باز هم بهش دل می‌بندم با این که می‌دونم تهش نمی‌شه. و بعد از اون هیچ‌ کس به چشمم نیومد و نمیاد. هیچ کس برای من «او» و هر محمدی «محمدِ من» نمی‌شود.

ایا سایت ورودی بیان برای شما هم مشکل پیدا کرده؟؟

 

از ما که هرکاری میکنیم وارد نمیشه.

نبودم اون لحظه که کامنت فرستادید.

سلام .اگر دوسداشتی یکسر به وبلاگم بزن و مطالبمو بخون.

سلام و درود
چشم

جناب منزوی می فرمایند؛

شاعر، تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت

تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت

کنج خرابت را بسی تسخر زدند اما

گنج تو را این خانه ویران کسی نشناخت

 

خلاصه که حال دل آدم رو کسی نمی فهمه، کی میتونه در مقام درست قضاوت برات حکم مشخصی صادر کنه و از این حال بیرونت بیاره؟ فقط یک نفر، خودت!

یک روز عشق ، آن هم از نوع راستین در رگ و پی ات جریان پیدا میکنه، طوری که نمی فهمی از کجا آمد و به کجا داره میره...

حالِ الآنم برای الآن بهترین حاله. دوست ندارم بیرون بیام :)

اون یک روز می‌تونه هیچ وقت نرسه. مثلِ خیلی از روزها که منتظرشون بودم و نرسیدند. اما خب به شدت راضی‌ام به خواستِ خدا :)

من زیاد فیلم نمیبینم. سنم هم به درک عشق یک هویی و این چیزا قد نمیکشه (از آواتارم معلومه دیگه؟) ولی عشق رو تو خانوادم دیدم :) حقیقتش نمیشه گفت یکی که اخلاقش خوبه و وضع مالیش هم خوبه و غیره حتما پسر خوبیه. چون باز آدمایی رو دیدم که بعد ازدواجشون گویی تو خونه سر چیزایی مشکل داشتن و آخرش به طلاق ختم شد در حالیکه آدمایی هم بودن که وقتی می دیدیشون میگفتی "پوف اینا مگه به هم میخورن؟" در حالیکه اگر هیچی هم نداشته باشن با هم خوشحالن. شاید اشتباه فکر میکنم ولی حس میکنم "عشق" همه چیزش بعد از ازدواج معنا دار میشه . قبل ازدواج فقط خاله بازی هست. ممکنه فردا طرف قهر کنه بره خونه ننش دیگه نیاد! خلاصه زندگی خودتون هست خودتون بهتر میدونین چطوری نگهش دارین :) ولی با خانواده حتما مشورت کنین! اخلاقایی که گفتین هم فقط مختص شما نیست خواهر من هم دقیقا اینطوری بود (با اینکه اصلا به متولدین ماه فلان، فلان اخلاق رو دارن اعتقادی ندارم ولی کم کم باورم میشه!) خوش باشین :) ببخشید اگر باز یادم رفت احوال پرسی کنم :)

حرفاتون رو همه قبول دارم اما یطوری گفتید انگار من در آستانه‌ی طلاقم :| :)) چیزی واسه نگه داشتن وجود نداره.

خواهش می‌کنم :)

بسیار عالی به سایت بنده نیز سر بزنید.

http://lyrichub.ir

:)

محمدتون ددقیقا کیه؟

یادمه یه شب که حالم خوب نبود تا صبح پا‌به‌پای من بیدار موند.

بعضا بیان کردن بعضی عقاید تو کلمات یکمی سخت هست! اشتباه نوشتم منظورم از نگه داشتن مدیریت هست. یعنی زندگی خودتون هست خودتون میدونین کی رو رد کنین کی رو قبول. اکثر حرفام در مورد شما نبود یک جورایی حرفی بود که مدت ها تو دلم مونده بود وقتی میبینم بعضیا هیچی نشده لوس بازی در میارن عشق من عشق من میگن بعد دوماه به هم میزنن عقده ای میشم مجبور میشم عقدم رو تو یک جای دیگه خالی کنم! :) خلاصه حرف اصلیم این بود حانواده بعد از خودتون و خداتون بهترین تکیه گاه هست. اگر دیدین یک توصیه یا پیشنهادی به شما کردن حتما صلاحتون رو میخوان. خوش باشین و سلامت :))

خیلی ممنونم از لطفتون :) چشم.

مطلب عالی بود، گاهی بعضی مطالب برات خیلی دلنشینه 

http://whatsong.ir/music/behzad-leito/boro-berim/1066

:)

پازل چت را دنبال کنید

 <a/>پازل چت< "a href="www.mashad-chat.tk>

:)

سلام دوستداشتی یکسر بهم بزن

سلام
دیدم وبلاگتون رو.
دوشنبه ۱۱ شهریور ۹۸ , ۲۱:۲۰ سید ابوالفضل فاطمی ورزنه

مرسی

:)

باسلام وبلاگ جالبی دارید همینطور دیزاین قالبش عالی بود

 

https://wp-script.ir

 

به وبسایت ما اسکریپت ها سر بزنید

سلام و درود
پنجشنبه ۱۴ شهریور ۹۸ , ۱۸:۵۲ تبادل لینک هوشمند

سلام خسته نباشید، اگه دوست داشته باشید خوشحال میشم با سایت ما تبادل لینک داشته باشید، سایت روبکا، دارای یه پرتال تبادل لینک حرفه ای هست که میتونید به راحتی لینک خودتون رو ثبت کنید.با این کار در مدت نسبتا کوتاهی بازدید سایت شما نیز افزایش پیدا خواهد کرد، موفق باشید. 

سلام

این خیلی بده که ما عشق رو با هر چیزی اشتباه میگیریم :)

 

فک میکنم توی کشور یاحداقل توی شهر ما پراز این ارمان ها باشه :)

اوهوم :)

بیچاره ساراها...

له نظرم خیلی راحت میشه گفت دوستت دارم.اما اینکه چقدر حاضریم بگذریم از خواسته هامون برای طرف مهمه.عشق لازمه اما انتخاب کاملا باید اصولی و عقلانی باشه.گاهی انتخاب میشیم گاهی انتخابمون میکنن.

-----------

یه چیز بی ربط ببخشید....

اون اهنگ رو ته پست چجوری گذاشتین هر کار میکنم نمیشه.

کاش آزاد بودیم. نه قرار بود انتخاب بشیم نه انتخاب کنیم.

آپلود می‌کنید بعد می‌رید قسمتِ درج تصویر انتخابش می‌کنید بصورتِ مدیا قرار می‌گیره.
يكشنبه ۱۷ شهریور ۹۸ , ۱۶:۳۷ دریچه منهول کامپوزیت

سایت خیلی خوبی دارین

سپاس

سلام 
متن دلنشینی بود

سلام و درود
لطف دارید :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اشتیاقی که به دیدارِ
تو
دارد دلِ من
دلِ من داند
و
من دانم
و
دل داند
و
من

آرشیو مطالب
صنما پیشنهاد می‌کند
Designed By Erfan, Edited by a Friend Powered by Bayan