بیزارم :(

هرروز حِسِت  تازه تر میشه

غرقِ تو میشم بلکه دریا شم

بیزارم از اینکه تمامِ عمر

از رویِ عادت ، عاشقت باشم



+ هر روز مسواک می‌زنم، هر روز نماز می‌خونم و من تفاوتی بین این دو کار نمی‌بینم! هر دو از روی عادت!

+ هیچوقت برات بندگی نکردم؛ اما همیشه برام خدایی کردی. بیزارم از خودم.

+ دلم کمی تنبیه می‌خواد! کمی مجازات... کمی عذاب...

دلم اونجاست

هرجایِ دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دورِ تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم



+ ممنونم از خدایی که تحت هر شرایطی حواسش بهمون هست...

+ دیروز روز خیلی خوبی بود... به لطف دعای شما... ممنونم از همه...

یک عمر...

یک عمر هر دردی به من دادی

حس میکنم عینِ نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو

زیباترین جایِ نمازم بود



+ امروز روز حساسیه... برام دعا کنید... محتاجم خیلی...

تنها عشقی که قبول دارم

این آخرین نفس کشیدنم برای تو

این آخرین تو رو ندیدنم برای تو



برای آخرین نفس بخون ترانه ای

که باید از تو بگذرم به هر بهانه ای

که میشه از تو رد شد و نظر به جاده کرد

که میشه این غمارو از دلم پیاده کرد



بیا و پر بکش پریدنت مقدسه

همین یه بار دیدنم برای من بسه

بگو که باید از تو رد شد و دلو ندید

باید برید و پر زدو به آسمون رسید



بیا به جرم عاشقی بکش منو نرو

نگاه کن این تن نحیفو زارو خسته رو

تو رو به جون خاطرات خوبون بمون

تو رو به جون خاطرات تلخمون نرو



+ کسایی که منو می شناسن میدونن هیچ عشق زمینی رو قبول ندارم بجز همین...

دخترا و پسرای امروزی همه دنبال یه سری عشقای فانتزی و مسخره هستن که دو روز نگذشته سرد میشه... اگه تونستن توی همچین شرایطی زندگی کنن... اونم یه عمر...


+ نفس های بودنم به شماره افتاده... اصولا آدمی نیستم که بتونم یه گوشه بشینم و حرف نزنم... مگر این که یه نفر دست و پامو ببنده و جلوی دهنمو بگیره... خواستم حرف دلمو زده باشم... 

به عشق تو سکوت کردم :|

دیشب که دیدی آقا چی شد؟!

خیلی بهم بر خورد... خیلی ناراحت شدم...

خداییش بدترین بود...

می تونستم جوابشون رو بدم... ولی سکوت کردم... 

مثل همیشه سرمو انداختم پایین... نذاشتم بخاطر یه عده آدم بی ارزش اشکام جاری بشه...

خب آدم وقتی یه چیزی رو انتخاب میکنه باید تاوانشو هم بده...

ولی تا کی؟!

تا کجا؟!

...


بیا و راحتم کن از نگاه آدما

نذار بگیره دامنم رو آه آدما

بگو چرا باید بسوزه لحظه های من

به خاطر نگاه اشتباه آدما



بیخیال آقا جان...

بخاطر همه مهربونیات چیزی نگفتم...

اصلا مگه شب تولد آقایی مثل تو میشه با یه عده آدم بی لیاقت بحث کرد...


اگه یه درس از شما توی زندگیم گرفته باشم اون مهربونیه...

بهترین عموی دنیا... تولدت مبارک...


نمی شه یعنی نمی تونم

خیلی سال پیش شنیدم...
شیعه ای که تا اسم امام حسین میاد اشک توی چشماش جمع نشه شیعه نیست...
اون موقع نفهمیدم... اون موقع خیلی چیزا نمی دونستم...
اما حالا خوب می فهمم یعنی چی...

آقا روز عاشورا رو یادتونه؟!
کربلا محشر کبری بود...
مرکز ثقل زمین...
من جلوی تلوزیون بی صدا گریه می کردم... سابقه نداشت!
عجیب بود... خیلی...
ولی برای اولین بار توی کل زندگیم آرزو کردم اون لحظه کربلا باشم...
بله... منی که الان بزرگترین آرزوی زندگیم پیاده رفتن به کربلاست یه روزی برای گریه واسه امام حسین دنبال دلیل می گشتم...

چی شد آقا؟!
یهو چه اتفاقی افتاد بین من و شما؟!
کسی که چیزی نگفت... پس چی شد که اون روز با خاک یکسان شدم... چی شد که یهو از ویرونه وجودم یه آدم جدید متولد شد؟!
یه آدمی که الان چیزی جز کربلای تو و ظهور آقاش نمیخواد؟!
با من چه کردی؟!
چرا من؟!
چرا نذاشتی توی همون گمراهی بمونم؟!
چرا؟!
چرا تا الان اسمت میاد نمی شه یعنی نمی تونم بی تفاوت باشم... 
چرا 94 اونطوری تموم شد؟! چرا 95 اینطوری شروع شد؟!
ناخواسته افتادم توی مسیری که نمیدونم قراره به کجا برسه...
و اینکه این آگاهی به دنبالش مسئولیت هست... ولی نمیدونم دقیقا چیه...


آقای من...  عشق من... تولدت مبارک...

دیکتاتور دوست داشتنی :))

ته تغاریه

تنها پسر مامانشه... پسر گل باباشه...

مالک کنترل تلوزیونه...

عاشق باب اسفنجی و مستر بینه...

قابلیت اینو داره که توی 5 دقیقه کل خونه رو بهم بریزه...

درس نمیخونه مگر شب امتحان به مدت 5 دقیقه قبل از خواب... با کتاب هم خوابش میبره...

شاگرد اول کلاسشونه!

هر وقت کارم داره میگه " خواهر گل و نازنین خودم چطوره؟! "

حاکم خونه هست و فرمانروایی می کنه...

-----------------------------------------------------------------------------

دیشب داشتم زیست می خوندم اومد پیشم

دیدم دستشو گذاشته روی صورتش...

گفتم: چی شده؟!

گفت: منو کتک زد!

گفتم: کی؟!

گفت: داداش فرضیم...


یعنی یه حرفایی میزنه آدم نمیدونه از کجا به ذهنش میرسه!

دیکتاتوره... ولی عاشقشم...



یه وقتایی...

یه وقتایی محکومت میکنن به گناهی که نکردی...

یه وقتایی بی گناهی ولی شاهد نداری...

یه وقتایی هیچ کس حرفتو باور نمیکنه...

یه وقتایی تنهایی و خدا هم نگات نمیکنه...


بعدش میگی خب مگه تنها شاهدم تو نیستی؟!

پس چرا کاری نمی کنی؟!

کو عدالتت؟!

کجاست؟!


سخته... که به خاطر کار نکرده کل آیندت به باد بره...


و این یعنی خدا داره تو رو با خودش امتحان می کنه...

ببینه تا کجا قبولش داری؟!

تا کجا خداته؟!

تا جایی که بی گناهیت ثابت نشه...


خدایا اگه هدفت اینه... من هستم... تا آخرش... و تو تا همیشه یگانه خدای خودمی...

حتی اگه همه به ناحق منو محکوم کنن...


دلم میخواهد...

شروع با گناه / چه توقع ها

طرف میگه...

مگه نمیگن خدا گفته وقتی آدم ازدواج می کنه رزق و روزیش زیاد میشه؟!

برکت میاد توی زندگیش؟!

پس کو؟! چرا از وقتی ازدواج کردم زندگیم اینطوری شده؟!

درآمدم بیشتر نشده که هیچ... کمتر هم شده...

نمی تونم مایحتاج زندگیمون رو فراهم کنم...


خب یکی نیست بگه برادر من...

خدا کمک میکنه ولی تو ببین زندگیتو چطور شروع کردی!

شب عروسی چه خبر بود...

همش هم که میگفتین یه شب هزار شب نمیشه... عجب...

خب... حالا چی میگی؟!

شروع زندگی با گناه... معصیت...

این زندگی برکت باید داشته باشه؟!

بهتر نیست بجای شروع زندگی با گناه و این همه هزینه یه کار بهتر کرد؟!

من فکر میکنم میشه بجای عروسی گرفتن رفت کربلا...

هزینه شو هم صرف کارای خیر کرد...


تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...
Designed By Erfan Powered by Bayan