همه چرخش من رو مدار توِ

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هر روزمو اینطوری شروع می کنم

یه کتاب دارم به اسم گنج های معنوی

برای همه دغدغه هام یه چیزی داره... بسی این کتاب رو دوست دارم...

یه بار داشتم ورقش می زدم که یهو چشمم افتاد به:


أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ، إِلَهًا وَاحِدًا أَحَدًا صَمَدًا، لَمْ یَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَلَا وَلَدًا


عنوانش این بود:

دعای هر روز جهت محو گناه و ترقی در معنویات

حفظش کردم...

و الان یک سال و نیم هست که هر روز صبح با این دعا روزمو شروع می کنم

واقعا زندگی آدمو تغییر میده...

اونم خیلی...

همه اتفاق های مهم زندگیم توی همین مدت افتاد...

همه تحولات... تغییر نگرش... عقاید...

خداروشکر


بخوان

اول خطاب به خودم...

کاش واقعا این طوری بود!

وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان گفتند

و

وقتی از دنیا بروم پشت سرم نماز خواهند خواند


زندگی فاصله ای از اذان تا نماز است



جملات بالا رو قبول  ندارم

چون

اگه زندگی این قدر کوتاه بود الان من...

این قدر عذاب...

تحملم تموم شده!

+ دلم اندازه دنیا گرفته :(


قشنگ اینه که...

مهم نیست که قشنگ باشی

قشنگ اینه که مهم باشی

حتی برای یه نفر...


وقتی یهو نت دار می شی...

چهارشنبه یهو تلفن قطع شد...

پیگیری کردیم دیدیم شهرداری می خواسته نمی دونم چکار کنه زده کابل تلفن رو قطع کرده 600 نفر بی تلفن شدن!

و البته احتمالا بی نت!

دیروز یهو وصل شد...

ولی خب پنجشنبه کلا قراره نت قطع بشه!

کلا قراره بریم...

بریم که بریم...

الانم در حال نوشتن این پست و دیدن والیبال ایران - کانادا هستم...

خیلی حساسه...

البته زیست هم میخونم!

تواناییم زیاده... :))))


نمی بینی نمی شنوی آه منو

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

♡ چفیه ♡

من عاشق چفیه هستم...
خیلی دوست دارم یه چفیه داشته باشم... خیلی...
حس خاصی بهش دارم...
یه جورایی برام مقدسه...
...

وقت لبیکه

میگن مسلمونیم ولی نیستن غیر از یه مشت کافر حربی

با این که هاشا می کنن پیداست دستای پشت پرده ی غربی

وقت قیامه وقت لبیکه باید گذشت این راه بن بست رو

باید که بنشونی سر جاشون این وحشی های آلت دستو



پ.ن: بخشی از آهنگ لبیک حامد زمانی... خیلی زیباست...

اینم از آبجی ما

داشتم مقاطع مخروطی رو می خوندم یهو آبجیم اومد پیشم...

آبجی: یادته یه روز در کمد رو محکم کوبیدم توی سرت؟! :))))))

من: آره یادمه :((

آبجی: خیلی درد داشت؟! :))))))

من: آره خیلی :((

آبجی: خب پس چرا ضربه مغزی نشدی؟!؟!

من:   :-/

آبجی: یادته یه روز اتو رو انداختم روی پات؟! :))))))

(یه اتو داشتیم خیلی سنگین بود خیلی)

من: آره یادمه :((

آبجی: چرا پات نشکست؟! :))))))

من:  :-/

آبجی: میگم چرا با این همه بلا ملا که سرت آومده هنوز زنده ای؟! چرا نمردی پس؟!

من:  :-/

آبجی: چرا اینطوری نگام می کنی؟!

من: برو بیرون :-/

هیچی دیگه... رفت بیرون در حالیکه می خندید...


اینم از آبجی ما :)


یک رانده شده از بهشت!
Designed By Erfan Powered by Bayan