3. دخترک خندید و...

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد!
که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛
باغبان از پی او تند دوید؛
به خیالش می خواست؛
حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛
از پسر پس گیرد!
غضب آلود به او غیظی کرد!
این وسط من بودم؛
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق
و لب و دندان 
تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام!
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
«او یقیناً پی معشوق خودش می آید!»
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
«مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد!»
سال هاست که پوسیده ام آرام آرام!
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت؛

.:جواد نوروزی:.


پ.ن : پیشنهاد میکنم پست قبلی و قبل تری رو هم بخونید...

2. من به تو خندیدم...

من به تو خندیدم؛
چون که می دانستم؛
تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛
پدرم از پی تو تند دوید؛
و نمی دانستی باغبان باغچۀ همسایه؛
پدر پیر من است؛
من به تو خندیدم؛
تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛
بغض چشمان تو لیک؛
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛
دل من گفت: برو!
چون نمی خواست به خاطر بسپارد؛
گریۀ تلخ تو را؛
و من رفتم و هنوز؛
سال هاست که در ذهن من آرام آرام؛
حیرت و بغض تو تکرار کنان؛
می دهد آزارم؛
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛
که چه می شد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت؛

.:فروغ فرخزاد:.

1. تو به من خندیدی...

تو به من خندیدی و نمی دانستی؛
من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛
باغبان از پی من تند دوید؛
سیب را دست تو دید؛
غضب آلود به من کرد نگاه؛
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک؛
و تو رفتی و هنوز؛
سال هاست که در گوش من آرام آرام؛
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم؛
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛
که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛

.:حمید مصدق:.


بدون عنوان

آرزویت را برآورده میکند ، آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گلی میگریاند . . .



خدایا... خودت آرومم کن... توی این روزای سخت دستمو رها نکن...

ندیدم...

ندیدم شهی در دل آرایی تو
به قربان اخلاق مولایی تو

تو خورشیدی و ذره پرور ترینی
فدای سجایای زهرایی تو

نداری به کویت ز من بی نواتر
ندیدم کریمی به طاهایی تو

نداری گدایی به رسوایی من
ندیدم نگاری به زیبایی تو

نداری مریضی به بد حالی من
ندیدم دمی چون مسیحایی تو

نداری غلامی به تنهایی من
ندیدم غریبی به تنهایی تو

نداری اسیری به شیدایی من
ندیدم کسی را به آقایی تو

امید غریبان تنها کجایی؟
چراغ سر قبر زهرا کجایی؟

تجلی طه ، گل اشک مولا ، دل آشفته ی داغ آن کوچه ی غم

گرفتار گودال خونین ، دل افگار غم های زینب ، سیه پوش قاسم

عزادار اکبر گل باغ لیلا ، پریشان دست علم گیر سقا

نفس های سجاد ، نواهای باقر ، دعاهای صادق

کس بی کسی های شب های کاظم

حبیب رضا و انیس غریب جواد الائمه

تمنای هادی ، عزیز دل عسکری ، پس نگارا بفرما کجایی.. کجایی.. کجایی..

دلم جز هوایت هوایی ندارد
لبم غیر نامت نوایی ندارد

وضو و اذان و نماز و قنوتم
بدون ولایت بهایی ندارد

دلی که نشد خانه ی یاس نرگس
خراب است و ویران صفایی ندارد

بیا تا جوانم  بده رخ نشانم
که این زندگانی وفایی ندارد...

خب چرا می پرسید؟!

مکالمه من و مادر...


مادر: سلام... چیکار میکنی؟!

من: سلام... درس میخونم...

مادر: میتونی؟! احساس ضعف نمی کنی؟!

من: بله... مشکلی نیست...

مادر: به نظرت شام چی درست کنم؟!

من: نودل ^_^ (نودل دومین غذاییه که خیلی دوست دارم)

مادر: سالاد الویه خوبه؟!

من: نودل ^_^

مادر: شامی چطور؟!

من: من که شامی دوست ندارم... نودل ^_^

مادر: آبگوشت چی؟!

من: فقط نودل ^_^

مادر: برای افطار چی؟!

من: رنگینک ^_^

مادر: ژله چطوره؟!

من: رنگینگ ^_^

مادر: نشاسته چی؟!

من: فقط رنگینک ^_^

مادر: خب برو درس بخون... خداحافظ



بعد میرم خونه...

من: مامان شام چی داریم؟!

مادر: شامی :)

من: من که گفتم شامی دوست ندارم :((    

رنگینک داریم دیگه آره؟!

مادر: نه ژله درست کردم...

من:  :-/  :-/  :-/


فقط من موندم چرا هر روز مامانم نظر منو می پرسه...


فراموش کردم

وقتی خدا از پشت دست هایش را روی چشمانم گذاشت...

از لای انگشتانش آنقدر محو تماشای دنیا شدم که...

فراموش کردم منتظر است تا نامش را صدا کنم...


هواتو کردم...

میشه شاهی کنی من و راهی کنی

چی میشه به منم یه نگاهی کنی


تو هفته ای دو بار...

تو هفته ای دوبار گریه میکنی برام

تو هفته ای دوبار توبه میکنی بجام

تو منتظرتر از منی تموم شه غیبتم

دروغ میگم عاشقم ولی بزار بیام

خدا کنه بهم نگی تمومه فرصتت

دعا بکن که خوب بشم آقا به حرمتت

یه کاری کن که من نشم دلیل گریه هات

یه کاری کن نشم دلیل طول غیبتت


.: اندر احوالات من و آبجی :.

دیشب - چند دقیقه بعد از اذان مغرب - آشپزخونمون

من و آبجی در حال خوردن رنگینک...


من: امروز خیلی خسته شدم... ولی در کل خوب بود... (کلا وقتی تست ریاضی میزنم به شدت خسته میشم)

آبجی: منم امروز روز مفیدی داشتم :)))

من: جدی؟!  :-/

آبجی: آره خیلی روز مفیدی بود :)))

من: خب بگو امروز چکار کردی؟!

آبجی: از خواب که بیدار شدم...

یه جزء قرآن خوندم... 100 تا صلوات فرستادم...

سرزمین آهن رو دیدم... خداحافظ بچه رو دیدم...

رنگینک درست کردم... یکم زبان خوندم...

پنجمین خورشید رو دیدم... تکرار خندوانه رو دیدم...

یکم از قسمت بعد سرزمین آهن رو دیدم...

بعدشم ماه عسل رو دیدم...


من: خسته نباشی آبجی! خب کجاش مفید بود؟! همش که سریال دیدی...

آبجی: همین دیگه... امروز تونستم همه برنامه هایی که میخواستم رو ببینم... کلا مفید بود :))))

من: چی بگم :-/



کلا دغدغه ای نداره... خوش به حالش... کاش من جای اون بودم...


The Death Cure
---------------------------------------------
تو اگر به تعدادِ همه‌ی لحظه‌های همه‌ی این چند سال‌، یک گوشه‌ی سالنامه‌ات چوب‌خط‌ها کشیده‌ای بدان من و آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم به ازای همه‌ی این ثانیه‌ها هزاران بار جان داده‌ایم...

Designed By Erfan Powered by Bayan